ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

چه امیدی به این باغ وقتی باغبان کارش کشتن جوانه هاست...


«1-روز قبل از شماره اول نشریه یک نفر به خونمون زنگ زد گفت ما شنیدیم شما می خواهید مطالب تندی چاپ کنید و گفت که بهتره قبل چاپ نشریه رو نشون دانشگاه بدید. شماره اول نشریه که در آمد به اسم ژاژ به علت درج مطلبی به اسم دیکتاتور بزرگ و نوشتن مطلبی در مورد استالین اطلاعات منو مجبور کرد تمام نشریه رو ببرم تحویل بدم به ستاد خبری وزارت اطلاعات بار اولم بود که اطلاعات بهم زنگ می زد و من خیلی ترسیده بودم قبلش یه تعداد از نشریه رو برده بودم خونمون به خونمون هم زنگ زده بودن مامان و بابام و داداشم رو هم ترسونده بودن گفته بودن پسرتون رومی بریم زندان .این دوستاش همه زندان رفتن و [ . . . ] 2- با شماره سه دوباره مشکلات شروع شد رفتم نشریه رو از چاپ خونه بگیرم گفت که از حراست وزارت ارشاد آمدن گفتن که شما نشریه می زنین یارو گفته آره الان زیره چاپه اونم گفته بود که تموم که شد بیارین تحویل بدین چاپ خونه هم این کارو کرده بود من من داشتم می دیدم که نشریه رو داره می بره ولی کاری نمی تونستم بکنم [ . . . ] 9- امروز رفتم کمیته انضباطی .یه برگه جلوم گذاشتن گفتن پر کن نوشته بود شما از نظر کمیته ناظر بر نشریات محکوم شدید توضیحات خود را بنویسید منم توضیحاتم رو نوشتم .قرار شد موقعی که می خوان حکم بدن خبر بدن منم بیام هنوز که خبر ندادن ولی به زودی خبر می دن ... »

گوشه گوشهٔ کشور ما پر است از جرقه هائی که شب و روز دارند زاده میشوند و بعد با همان سرعتی که روشن میشوند با تلاش مضاعف برادران بینام و نامدار خاموش میشوند... درد اینجاست که اگر مملکتمان مملکت بود و در دست آدمهای درست و حسابی، این جرقه ها به جای اینکه با این جدیت سرکوب بشوند هرکدامشان بر عکس باید بال و پر میگرفتند و رشد میکردند تا شعله ای بشوند و هرکدام گوشه ای از این تاریکستان را روشن کنند که سی سال است ایران است. اما دریغ که هم ما میدانیم و هم خودشان که اینطور نیست، افسوس که خلاقیت ها و جوان ها باید بمیرند تا بی اخلاق ها و پیر ها باشند و بمانند . . .

دوستی این حکایت را برای من فرستاده، که اگر نقاشی بود، یک پای گنده را نشان میداد که دارد روی یکی از همان جرقه ها فرود میآید تا خاموشش کند... به این فکر کنید که آن جوانی که این وبلاگ را منتشر کرده همه امیدش از آن این بوده که اگر هم خاموش میشود لااقل گوشهائی شاید صدای فرود آن چکمه کذائی را بشنوند، و چشمهائی آن صحنه را ببینند و شهادت دهند که نوری بود و میخواست شعله ای شود، اما کشتندش و خاموشش کردند... همین.

این وبلاگ را ببینید و هفت خوانی را که نویسنده جوانش، که دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد است، مجبور شده برای انتشار یک نشریه ساده دانشجوئی بگذرد تا دست آخرهم به چند تا بهانه واهی معلقش کنند و «ممنوع الانتشارش» کنند، و امروز هم در خانه نشسته باشد و منتظر باشد که چه «حکمی» برای گناهان کبیره اش، از قبیل دیکتاتور خواندن استالین یا نشر خبر مرگ منتظری، صادرخواهد شد.

آخر چه سرنوشتی میتوان دید به جز فنا و زوال برای باغی که باغبانهایش هر صبح کارشان این باشد که بگردند و جوانه هایش را پیدا و لگد کوب کنند؟

اینجاست، خودتان جزئیاتش را بخوانید: هشت ماه خدمت صادقانه با نشریات اصلاح طلب

۷ نظر:

  1. حالا چرا مشخصات کامل دادی! روی اسما رو می پوشوندی.

    پاسخحذف
  2. دوست خوب، این تصمیم از خودشان بوده. نامه ها را نیز خودشان منتشر کرده اند، اگر روی لینک کلیک کنید و به وبلاگ ایشان بروید نامه های بیشتری را خواهید دید.

    پاسخحذف
  3. دوست عزیز واقعا ازت متشکرم
    با خوندن متن تو خون تازه ای توی رگهام جاری شد با کمک هم ایران رو سبز خواهیم کرد
    من در برابر حرکت های گروهک کمیته انضباطی سکوت نمی کنم
    سبز باشی

    پاسخحذف
  4. اگه لطف کنی به من یه ایمیل بزنی ممنون می شم
    m.hormozzadeh@yahoo.com

    پاسخحذف
  5. خوب چرا از وبلاگ خودش لینک به بالاترین ندادی؟لزومی نداشت مطلب وبلاگ ایشون رو برداری و اینجا بزنی!

    پاسخحذف
  6. دوست گرامی، آقای هرمز زاده، خواهش میکنم، و از شنیدن عکس العمل شما خوشحالم. توجه به مسائل و مشکلاتی که بچه های ما با آن دست به گریبان هستند، آنهم برای چیزی به سادگی یک نشریه دانشجوئی، وظیفه همه ماست، و امیدوارم این متن و لینکش در بالاترین فایده ای در آن جهت داشته بوده باشد. آینده کشور از آن جوانانی مثل شماست، در راه آگاهی و دانش ثابت قدم باشید.

    پاسخحذف
  7. دوست ناشناس عزیزی که گفته اید چرا مستقیم از خود وبلاگ به بالاترین لینک نداده ام، شما احتمالا عضو بالاترین نیستید و بنا بر این اطلاع ندارید که اگر میخواستم مستقیم لینک بدهم مجبور بودم که از تیتر خود مطلب استفاده کنم، و نیز قادر به اضافه کردن هیچ گونه توضیح اضافه ای به متن لینک شده نمیبودم. پس از اینکه ابتدا شروع به دادن لینک مستقیم به مطلب کردم سریع متوجه شدم که تیتر و نیز خود مطلب به فرم و شیوه ای است که اگر مستقیم از آن استفاده کنم احتمال رای آوردنش در بالاترین زیاد نخواهد بود، و برای ایجاد توضیحات یا تغییراتی که «رای آوری» آن را بیشتر کند مجبورر بودم از اینجا استفاده کنم.

    پاسخحذف

اگر مطلب بیشتر از هفت روز عمر دارد کامنت شما برای اطمینان از اسپم نبودن بررسی خواهد شد، اگر مطلب کمتر از هفت روز عمر دارد کامنت شما مستقیم منتشر خواهد شد