۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

خیزش و قتل ستار بهشتی به مثابه نقطه عطفی در تاریخ جمهوری اسلامی



داستان وبلاگ نوشتن، مقاومت، دستگیری و قتل ستار بهشتی شاید از بسیاری جهات  داستانی معمولی باشه توی ایران، اما از یه جهت اساسی خیلی اهمیت  و فرق داره، و به احتمال زیاد تبدیل به یک نقطه عطف در جریان دموکراسی خواهی ایرانی خواهد شد.  دلیل اساسی این تفاوت هم اینه که ستار بهشتی و مرگش نماد از هم پاشیدن چیزی در جامعه ما هست که برای جمهوری اسلامی حکم مرگ و زندگی دارد.

نمیدونم یادتون هست یا نه، اما بعد از جریانات جنبش سبز، یک روز سردار قاسمی برای سپاه و بسیجی ها سخنرانی میکرد، و یک حرفی زد که خیلی درست بود، میگفت از این ریختن دانشجوها و بچه های شمال شهری به خیابونها نباید بترسیم، بلکه «از اون روزی باید بترسیم که دمپایی پوشا و کفش ملی پوشای شوش و شابدالعظیم و خیابون پیروزی مخالف نظام بشن. اونروز اگر قاط زدند و پشت ولایت نبودن اون روز فرار کن برو خارج!  اگر اونها ول کردن پشت خط رو اون روز باید فرار کنی بترسی.»

داستان ستار بهشتی درست به همین دلیل اهمیت داره که نمونه دقیق اون فقیرهایی هست که قاسمی به حکومت میگفت اگه یه روز پاشدن و پشت ولایت فقیه رو ول کردن باید جمع کنیم بساط رو بریم خارج.  ستار بهشتی یک کارگر ساده، از طبقه بی بضاعت، و با تحصیلاتی نه چندان زیاد بود. وبلاگش رو که میخونی میبینی درد و شکایت اصلیش در درجه اول فقر و بیکاری بود و بعد مشکلات سیاسی و اجتماعی.  وبلاگش رو که میخونی میبینی پره از غلطهای املایی و انشایی، اما در میان همون غلطهای املایی و انشایی یه شخصیت محکم و روشن و پر از صداقت رو راحت میشه دید، این یعنی عصاره طبقه فرودست ایران، که نه درد و مشغولیتش گیر به قول قاسمی «آروغ زدن های شمال شهری» هست و نه فکر و اندیشه اش اسیر فلسفه بافی های بچه دانشگاهی های پولدار پُست کُلُنیال و پُست مُدرن و فمینیست و غیره.  

ستاربهشتی  فکرش در گیر مشکلات کار و بیکاریه، و نگران نان و دوا و درمون مادر فقیرشه که توی خونه کوچولوشون توی یه محله فقیر نشین زندگی میکنه.  ستار بهشتی نماینده طبقه «مستضعف» شهریه.  مادرش میگه، «جرم پسرم فقط این بود که از درد مردم و اجتماع می گفت، از درد کارگران و فقر جامعه می نوشت. پسرم کارگر بود و درد کارگرها را خوب می فهمید. خرجی بیار خانواده بود و عصای دست من بود.»

اینه که ستار بهشی رو نقطه عطف میکنه برای جمهوری اسلامی، و دقیقا همین خصوصیات ستار بهشتیه که اینطور مسئولین جمهوری اسلامی رو به جنب و جوش انداخته که سر و ته قضیه رو یه جوری به هم بیارن، چون خیلی خوب میدونن که ستار بهشتی با ندا و زهرا کاظمی فرق داره، یه فرق اساسی داره:‌ ستار بهشتی همون «مستضعفینی» هست که کل جمهوری اسلامی به نام اونها بنا شده.  بی تعارف بگم، این خصوصیت سرسختی و ایستادگی بی هراس و بی غل و غشی هم که در ستار بهشتی میبینین تا حد زیادی ناشی از خاستگاه اجتماعی و طبقاتیش هست، و جمهوری اسلامی هم اینو خوب متوجهه.  این همون سرسختی و نترسی هست که جمهوری اسلامی خودش با استفاده از اون دوام آورده بوده، قتل ستار بهشتی به دست بازجوهای جمهوری اسلامی در زندان جمهوری اسلامی اگر برای من و شما درد آور و تلخه، اما پیامش برای خود جمهوری اسلامی پیام وحشت و هراسه و این نکته را داره که جمهوری اسلامی به آخر کارش رسیده.  فریاد ستار بهشتی درواقع صدای برخورد کفگیر ایدئولوژیک جمهوری اسلامی است  به ته دیگ اجتماعیش.


همین متن در خودنویس.

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

حرکت یا سکون، مسئله این است!


سیزدهم آبان سالگرد حمله دانشجویان حزب اللهی به سفارت آمریکا در تهران، اشغال آن و گروگان گیری دیپلماتهای آمریکایی در سال ۵۸ بود.  یکی دو هفته اخیر در فکر این بوده ام که مطلبی در باره فیلم «آرگو» که یک ماهی میشود روی پرده آمده بنویسم، و بالاخره دیدن عکسهای تازه ای که از تظاهرات و مراسم «بزرگداشت» این روز در تهران در مطبوعات منتشر شد از یک سو، وخواندن مقاله ای که از یکی از آن دانشجویان یعنی معصومه ابتکار در مورد فیلم «آرگو» منتشر شده از سوی دیگر، مرا به نوشتن این مطلب وادار کرد.

فیلم را دوبار دیده ام، و جنبه های زیادی از آن را شایسته بررسی و تعبیر میدانم که امیدوارم یکی از همین روزها فرصت بشود به آن بپردازم، اما اینجا فقط یکی از جنبه های آن در نظرم است که بخصوص در رابطه با تظاهرات امروز در تهران با معنی تر میشود، و آن تغییری است که در دید و ذهنیت جامعه امریکایی نسبت به جهان خارج از آمریکا به طور اعم، و نسبت به ایران و ایرانیان به طور اخص طی سی ساله اخیر به وجود آمده است.  و در مقابل آن تغییر، جنبه مهم عکسها و متن خانم ابتکار که اینجا در نظر دارم اشاره کنم سکون و ثبات چشم گیری است که‌ در دیدگاه ایرانیان، یا لااقل آن دسته از ایرانیانی که هنوز هوادار جمهوری اسلامی هستند، نسبت به آمریکا و آمریکائیان پابر جا مانده است.

هرکسی با ذهنیت و طریق اندیشیدن «آمریکایی» نسبت به ایران و ایرانی طی چند دهه گذشته آشنایی داشته باشد بدون شک میتواند شهادت بدهد که تغییرات شگرفی در آن ذهنیت به وقوع پیوسته است.  تغییراتی که  در مرکز آن یک نوع گذار از سادگی و سطحی گرایی به عمق، پیچیدگی و تکثر گرایی را میتوان دید.   

اینکه دلیل چنین حرکت و رویدادی در جامعه و ذهنیت آمریکایی چه میتواند باشد سئوالی است بزرگ با جوابهایی که نیاز به بررسی و بحث جدی دارند، و  اینجا مجالی برای پرداختن به جزئیات آن نیست، اگرچه شاید بتوان به طور کلی آن حرکت را پدیده ای در ارتباط تنگاتنگ با تغییرات جدی در ساختار ژئوپولیتیک دنیا از یک طرف و تغییرات تکنولوژیک بخصوص در زمینه ارتباطات و گسترش اطلاعات از سوی دیگر تشخیص داد.  اما در هر صورت آنچه مهم و مشخص است این است که امروز جامعه آمریکایی «معصومیت» یا دست نخوردگی و «باکرگی» خاصی که در طی بخش اعظم قرن بیستم نسبت به واقعیات زندگی در خارج از محدوده آمریکای شمالی داشت را از دست داده است، و شاید قوی ترین نماد این باکرگی از دست رفته همان هواپیماهای دوقلویی باشند که برجهای سربلند کاپیتالیسم آمریکایی را به خاک و خون کشاندند و این تمدن جوان را اگرنه اخته، لااقل ختنه کردند.

یک مقایسه ساده بین دو فیلم که هردو توسط هالیوود در مورد ایران ساخته شده اند شاید راحتترین روش مشاهده این تغییری که گفتم را به دست بدهد، دو فیلمی که هردو در مورد برخورد بین جامعه و فرهنگ ایرانی با افراد و تفکر آمریکایی است:    اولی «بدون دخترم هرگز»، که در سال ۱۹۹۱روی پرده رفت، و دومی «آرگو» که اکرانش ماه گذشته آغاز شد.

یکی از بزرگترین و واضح ترین تفاوت های این دو فیلم را میتوان در تصویری دید که از ایران و ایرانی در هر کدام ارائه میشود.  «بدون دخترم هرگز» (فیلم کامل را میتوانید اینجا ببینید) داستان مبارزه روح عشق و انسانیت است با بربریت و سبعیتی شیطانی.  ایران و ایرانیان در آن فیلم حضورندارند.  نه اینکه اسم و تصویری از آنان نباشد، بلکه اسم و تصویری که به نام ایران و ایرانی ارائه شده است ارتباطی با ایران و ایرانی ندارد، بلکه تنها انعکاسی است از ذهنیت مضطرب آمریکایی در مورد موجوداتی بیگانه که در فیلم ایرانی نامیده شده اند.  ایرانی های «بدون دخترم هرگز» نه خاکستری اند و نه حتی سیاه و سفید، سایه هایی هستند گنگ و سیاه، بدون اینکه بیننده قادر باشد حتی لحظه ای زودگذر با آنان ارتباطی انسانی خارج از چارچوب وحشت و اشمئزاز برقرار سازد. مشکل این نیست که ایرانی فیلم «بدون دخترم هرگز» یک انسان زنده و سه بعدی نیست، مشکل این است که وی انسان نیست، تنها انعکاسی است از دگرهراسی ناب ذهن دست نخورده آمریکایی: ‌انعکاسی مبهم از یک هیئت سیاه ساکن اعماق، که کنتراست کامل برای نمایش «سفیدی» دست نخورده و فرشته گون «خود» امریکایی را بر صفحه نقره ای ممکن میسازد تا ذهن امریکایی بتواند در آن روزهای آغاز اضطراب و بیداری تاریخی خود چند لحظه ای بیشتر چشمانش را در لذت نارسیسیسم بیش و کم مطلقش بسته نگاه دارد.

از سوی دیگر، ایران و ایرانی در «آرگو» نیز حضور خاصی ندارد.  ایرانی های «آرگو»، چه دانشجوهای خشمگینی که از نرده های سفارت بالا میروند، چه  پاسدارهایی که به سان شکارچیانی سبع و هوشمند در پی گیر انداختن صیدهای فراری خود هستند، و چه حتی مسئولینی که ابهام و دوگانه گی خاص انسانی را میتوان گهگاه در لابه لای کلامشان دید، نهایتا همه شان بیشتر نه به انسانهایی حاضر و زنده، بلکه به سایه هایی میمانند از «کسانی» که پشت پرده ای در حال رقصند: آدم را در شک باقی میگذارد که عروسکند یا انسان، جاندارند یا بی جان، سه بُعد دارند یا دوتا.  اما، بی جان یا باجان، واقعیت این است که از «بدون دخترم هرگز» تا «آرگو»، ایرانی های قصه های آمریکایی ها تفاوت های واضحی کرده اند.  ایرانی های «آرگو» اگرچه به صراحت سه بعدی و جاندار نیستند، اما به انسان خیلی شبیه هستند.  اگرایرانی های «بدون دخترم هرگز» همه یکسان بودند و همه به یکسان حیوان صفت، ایرانی های آرگو یکسان نیستند، خوب و بد دارند، و حتی سایه روشن های بُعد و عمق را هم میشود درشان دید گاه به گاه.  و از اینها گذشته، حتی اگر هنوز هم  انسان ایرانی در چشم آمریکایی تنها انعکاسی از فانتزی ها، هراس ها و کنجکاوی های ذهن خودش است، ایرانی های «آرگو»‌ حالا به نظر میرسد گوشه های نهفته ای هم دارند و ممکن است به جز اضطراب و خشونت حامل چیزهای دیگری هم باشند، حتی تویشان «خوب» هم پیدا میشود و امثال «سحر»، آن خدمتکار نحیف میانشان هست که بر خلاف سوء ظن سفیر کانادا و همسرش پاسداران را فریب میدهد و جان مهمانان آمریکایی را نجات، و سارا شورد را هم وادار میکند به اندیشه و اشاره به این که ایرانی ها انواع دارند و اقسام دارند، که طبعا اشاره ای است به تجربه و دریافت روز و سال های حبس و تلاش خودش برای آزادی جاش  و شین.

همانطور که بالاتر گفتم، دلیل تغییرات «ایرانی» از فیلم اول تا فیلم دومی را بایستی تنها در جامعه آمریکایی و ذهن جمعی وی جستجو کرد، و در وقایع و واقعیاتی که پوسته ذهن آمریکایی را بر جهان خارج از قاره امریکا و از جمله بر انسان و جامعه ایرانی به عنوان موجودی چند بعدی و جاری در زمان شکافته است.  اما در جایی که این رشد و نمو ذهن جوان امریکایی را میتوان و باید ستود و جشن گرفت، در جایی که جامعه امریکایی موفق شده است  وقایعی از قبیل گروگان گیری در تهران یا حمله به نیویورک را که در واقع اتفاقاتی تروماتیک محسوب میشوند به نحوی «تصعید» و به منبعی برای ایجاد اندیشه و هنر تبدیل کند، متاسفانه در جامعه ایرانی نشانی از حرکتی مشابه به چشم نمی آید، و به عنوان مثال نمیتوان دید و گفت که جامعه ایرانی کودتای بیست و هشت مرداد، انقلاب ۵۷، گروگان گیری آمریکائیان و یا جنگ کذایی با عراق را هضم و متابولیزه کرده و آنها را به منابعی برای جوشش اندیشه و خلاقیت هنری و یا سرچشمه رشد اجتماعی یا روانی تبدیل کرده است.  

اگر جامعه امریکایی توانسته است ذهنیتش را نسبت به ایران و ایرانی به واقعیت و پیچیدگی ارگانیک حیات لااقل تا حدی نزدیک تر کند که از دگرهراسی گنگ «بدون دخترم هرگز»  به کنجکاوی باز «آرگو» برسد، جامعه ایرانی اما به ایده «شیطان بزرگ» و دسیسه هایش باورمند مانده است، هنوز به خیابانها میرود تا با همان احساسات گُر گرفته همیشگی (یا حداقل ایفای نقش آن) پرچم آمریکا را آتش بزند، مرگ بر آمریکا بگوید، و شیطان سرخ و آبی را برای «بلاهایی» که برسرش آورده و می آورد نفرین کند: از «بیست و هشت مرداد» تا «پانزده خرداد» و «جنگ تحمیلی» و اقلام کوچک و بزرگ دیگری که روزانه بر طومار بلند بالای شکایاتش اضافه میشوند.

اما اگر به این میاندیشید که بخش بزرگی از جامعه ایران امروز «جنبش سبز» به راه انداخته و واضح است که از آن خشم کور سالهای انقلاب گذر کرده است، نگاهی بیاندازید به معصومه ابتکار، یکی از «سرداران» جنبش سبز که اتفاقا مثل خیلی از سرداران سبز یکی از همان جوانانی بود که از دیوارهای سفارت بالا رفتند تا پیغام خشم و خشونت جامعه ایران را بر سر جهان فریاد بکشند.

نه چندان متفاوت با مشت های گره کرده و چین و عرقهای در جبین انداخته آن جوان «حزب اللهی» که از اعماق ناشناخته روانش «مرگ» انگلیس و آمریکا را  آرزو میکند و پرچم به آتش میکشد و از دیوار سفارت این کشور و آن کشور بالا میرود، معصومه ابتکار بعد از سه دهه فرصت برای تفکر و اندیشه نسبت به آنچه اتفاق افتاد و آنچه کرده، امروز وقتی مینشیند و فیلم «آرگو» را میبیند هنوز قادر نیست «زنده» بودن آمریکا و انسان بودن آمریکایی را تشخیص بدهد و هنوز آنچه در قامت آمریکا و آمریکایی میبیند تنها انعکاسی است از هراسهای بی نام و نشان و اضطرابها و سرخوردگی های تاریخی خودش و جامعه تاریخی اش.  «آرگو» را که میبیند گلایه میکند که چرا صحنه های حمله به سفارت «بازسازی صحنه ای از تجمع هیجان زده عده ای است» و ادعامی کند که احساساتی نشان دادن ملتی که دارند از در و دیوار بالامیروند تا به درون حریم ملی و دیپلماتیک یک کشور دیگر تجاوز کنند «هیچ نسبتی با واقعیت ندارد»، میگوید فیلم میخواهد «القا کند که جمعیت اشغال کننده سفارت آمریکا خشن و عصبی بوده و ترکیب دانشجویی نداشته است،» و اعتراض دارد که «آرگو سعی دارد چهره ای خشونت طلب، عصبانی و غیرمتشکل از اشغال کنندگان ارایه دهد»!

این که جوانی که به نمایندگی از احساسات تلخ، حقارت ها و سرخوردگی های تاریخی یک گروه از مردم  با فریاد و غریو و آتش از دیوار سفارت آمریکا بالارفته درها و قفل ها و پنجره ها را شکسته و دیپلمات ها را به «گروگان» گرفته و چهارصد و چهل و چهار روز آنها را بی هیچ عذر و قاعده ای «زندانی» کرده است، پس از سی و اندی سال اینچنین در اعماق «انکار»‌ غوطه ور است و هنوز حاضر و قادر نیست خشونت و حتی «عصبی» بودن گفتار و کردار دیروزش را بپذیرد، این یعنی در جا ماندن و عدم رشد و بلوغ ذهنی و روانی یک ملت، یا لااقل آن گروه بزرگ از ملت ایران که  آن جوان و  این پیر سخنگو و نمادشان هستند: حزب اللهیان و اصلاح طلبان. 

تازه این طنز تلخ را هم فراموش نکنیم که اصلاح طلبان «رشد کرده» های خلایق حزب اللهی مان هستند، آنهائی هستند که در این سی ساله چیز یاد گرفته اند و فرق کرده اند، کتاب خوانده اند و با دنیا سر و کله زده اند و متوجه خوب و بد شده اند، «جنبش‌سبز» راه انداخته اند و راه خودشان را از راه خشونت وتخریب آنها که هنوز «حزب اللهی» مانده اند جدا کرده اند.

واقعیت این است که در تاریخ هر مردمی لحظاتی هست که آن مردم راه خود را کج کرده اند و جاده اصلی رشد و حیات دور شده اند.  گاهی از سر گم شدگی و به سرگشتگی در برهوت مرگ، و گاه از سر خستگی ونیاز به خزیدن و ماندن در کنجی تاریک دور از نور و هیاهوی حرکت، برای لیسیدن زخمهای خود، تجدید قوا و باز به راه افتادن.  پس شاید  سئوالی که پیش رو داریم این است که معنی این درجا زدن طولانی جامعه ما چیست، چگونه باید آن را فهمید، و چه باید کرد؟  آیا این نشانی روشن از گم شدن، نزول، از دست دادن پویائی و رفتن جامعه مان به کام مرگ است، یا به قول آن دوست این تونل تاریک معبر زایش تاریخی ماست برای رسیدن به روشنی و نجات سر آن سوی کوه بلند؟    

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

من کابوسی دارم...


من کابوسی دارم. در کابوس من، ایران مورد حمله نظامی قرار گرفته است. حاکمیت مرکزی جمهوری اسلامی سرنگون شده و نیروهای نظامی آن یک پارچگی و رهبری مرکزی خود را از دست داده‌اند، اما عقاید و باورهای بسیاری از آنان سخت‌تر و ریشه دارتر از آن بوده که تسلیم شوند. آنها در گوشه و کنار کشور تحت عنوان نیروهای حزب‌اللهی و مهدوی گرد هم آمده‌اند و گروه‌های مقاومت غیر منظم تشکیل داده‌اند... 

در کابوس من جوخه‌های مقاومت بسیجی و حزب‌اللهی در حمله به نیروهای نظامی که ایران را اشغال کرده‌اند از به قتل رساندن شهروندان عادی نه تنها ابایی ندارند بلکه استقبال هم کرده‌اند، چرا که معتقدند مردمی که از دخالت نیروهای نظامی خارجی استقبال کرده اند و حاضرند در حضور آن نیروها به زندگی عادی ادامه دهند خائن به اسلام و جمهوری اسلامی اند و مستحق مجازات. 

در کابوس من، ایران با از دست رفتن حکومت مرکزی‌اش به پهنه وسیعی از کارزارهای گسترده و نامنظم بخصوص از طریق عملیات تروریستی و انتحاری مبدل شده. نیروهای شکست خورده حزب‌الله شیعه در سال‌های اول پس از حمله دست دوستی به طرف نیروهای سنی و حتی جنگجویان وهابی در افغانستان و عراق دراز کردند و با این اتحاد توانستند آتش جنگ‌های غیر منظم مهیب و مخربی را تا چندین سال شعله ور نگاه دارند، جنگ‌هایی که اغلب شهرهای ایران را مبدل به میدان‌های جنگ کرد و دود و آتش شعله ور در گوشه گوشه تاریکی آن جنگ خانمان میلیون‌ها ایرانی را سوخت. اما با به پایان رسیدن دهه اول پس از اشغال دو اتفاق مهم اوضاع دهه دوم را به شکل عمیقی متحول کرد: 

از یک طرف نیروهای نظامی متحدین آرام آرام پس از قبول هزینه‌های سنگین در جنگ‌های نامنظم با نیروهای متحد شیعه و سنی، بخش‌های مرکزی و شمالی کشور را تخلیه کردند و درعوض تمام امکانات خود را به محافظت از مناطق نفت‌خیز جنوبی تخصیص دادند. نیروهای نظامی بین‌المللی برای ایجاد یک کمربند امنیتی سنگین به دور میدان‌های نفتی در ایران، عراق و دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس و برای باز نگاه داشتن مسیرهای انتقال نفت در آن منطقه متمرکز و مستقر شدند. 

از طرف دیگر، با سبک‌تر شدن فشار و حضور نظامی نیروهای متحد در مناطق مرکزی و شمالی ایران و عراق، اتحاد نظامی بین نیروهای شیعه و سنی لزوم حیاتی خود را از دست داد، و در عوض با ادامه تحریک و سایکاپ‌های نیروهای اطلاعاتی غربی و نیز هویدا شدن روز افزون زمینه‌های مختلف عملی برای سرگشودن شکاف‌های قدیمی مذهبی، فرهنگی و سیاسی بین شیعیان و اهل سنت، اتحاد اولیه جای خود را آرام آرام به شکاف و سپس به درگیری‌های پراکنده، و نهایتا به یک جنگ تمام عیار بین جنگجویان سنی و شیعه داد. جنگی که به سرعت شهرها و دهکده‌های بی قرار و زخمی رانیز به اعماق خود فروبرد تا کشورمان را به جنگلی نیمه سوخته شبیه کند. 

در کابوس من، اکنون پهنه‌ای وسیع پاکستان و افغانستان را از طریق ایران و عراق از یک سو به بخش‌های بزرگی از عربستان و یمن که پس از سقوط سلطان‌های سعودی به دست وهابی‌های ضد غربی افتاده است، و از سوی دیگر به سوریه که آن نیز پس از جنگ‌های خانمان‌سوز درونی نهایتا به دست جنگجویان وهابی افتاده است، پیوند می‌دهد. پهنه‌ای وسیع از سرزمین‌هایی فاقد حکومت مرکزی و غوطه ور در جنگی عمیق و پرخشونت بین شیعه و سنی، جنگی که شعله‌های بی‌امانش مدام در حال تهدید امنیت و ثبات مناطق حاشیه خود است، از کشورهای مسلمان‌نشین آسیای مرکزی تا اردن و ترکیه و مسلمان نشین‌های آٔفریقای شمالی و شرقی. اسرائیل مدت‌هاست از سکنه عادی تخلیه شده و به شکل دژی نیرومند از نیروهای نظامی در آمده است. 

 آری، من کابوسی دارم. کابوسی وحشتناک. ترسناک‌تر از کابوس من اما شاید اتفاقی است که هر روز در مقابل چشمانم می‌افتد، هر بار که به این می‌اندیشم که این کابوس هراس آفرین جلوه‌ای است از آنچه هنوز اتفاق نیافتاده، اما هرچه بیشتر می‌اندیشم که چگونه ممکن است بتوان جلوی به واقعیت پیوستن این کابوس را گرفت، نه چاره‌ای به ذهنم می‌رسد و نه رویایی در خیالم بال می‌گشاید.

این مطلب در خودنویس. 
 

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

قطع روابط کانادا با ایران: نگاهی از زاویه ای که کمتر دیده شده


اگرچه در چند روزی که از اعلام تصمیم غافلگیرانه دولت کانادا برای قطع کامل روابط دیپلماتیک با ایران میگذرد نکات بسیاری مورد توجه تحلیل گران قرار گرفته اند که به امید یافتن توضیحی برای تصمیم غیر منتظره کانادا مشغول جست و جوی جزئیات اتفاقات و مناسبات بین دو کشور شده اند، اما یک داستان جالب و مهم در این میان هنوز مورد توجه قرار نگرفته است: این که تنها سه روز پیش از اطلاعیه وزیر امور خارجه کانادا، جان بیرد، مبنی بر قطع روابط با ایران،  اطلاعیه مهم دیگری در مورد سفر رسمی به ایران و ایجاد روابط با جمهوری اسلامی توسط «تری نلسون»، از رهبران قبیله «اوجیبوا» و ساکن در نواحی جنوبی (نزدیک به مرز آمریکا) در استان «منیتوبا» در کانادا  صادر شده بود، خبری که البته علیرغم اهمیتش با سکوت خبری و تحریم مطبوعاتی روبرو شده تا جایی که به جز خبرگزاری بومیان کانادا هیچ خبرگزاری رسمی و غیر رسمی دیگری ذکری از آن نکرده است. تحریمی که، بخصوص با توجه به سابقه خبرسازی تری نلسون، و بخصوص پوشش خبری که همین تابستان  شایعه امکان سفر وی به ایران یافته بود، بود بسیار غیر طبیعی و کنترل شده به نظر میرسد.

 اما دلیل اهمیت اطلاعیه تری نلسون چیست؟  تری نلسون یک رهبر بومی خبرساز است که در گذشته نیز چندین بار برای دولت کانادا دردسر ساز شده است.  وی که پنج دوره توسط مردم ناحیه  «روزو ریور»  (جنوب استان منیتوبا) به عنوان رهبر قبیله انتخاب شده است، همین تابستان گذشته نیز به عنوان کاندیدا در انتخابات سرتاسری برای گزینش رئیس مجلس ملی بومیان کانادا شرکت کرده بود.  اما آنچه که نلسون را خبرساز کرده دیدگاههای منحصر به فرد وی در مورد روابط بومیان با دولت در کانادا، و نیز تصمیمات گاه افراطی وی در مقابله با دولت فدرال کاناداست.  وی در گذشته در چند تظاهرات، ایجاد راه بندان و درگیری های مختلفی با نیروی انتظامی کانادا شرکت داشته است، و اخیرا نیز با اعلام تصمیم به ایجاد «روابط بین المللی» بین «ملت های بومی کانادا» و کشورهای دیگر، بدون توجه به روابط و سیاستهای خارجی دولت کانادا خبر ساز شده بود.  

در راستای همین باور سیاسی خود به نیاز به ایجاد روابط بین المللی بین «ملت های بومی کانادا» و دولت های خارجی، نلسون با جمهوری اسلامی از طریق سفارت ایران در کانادا تماس برقرار کرده بود، و در ماههای فوریه و مارس گذشته نیز با چند مورد خبر ساز شد. 

در ماه فوریه وی از طریق سفارت ایران در اتاوا نامه ای به محمود احمدی نژاد فرستاد که در ان ضمن تشکر از دخالت جمهوری اسلامی در سیاستهای داخلی کانادا و پشتیبانی ایران از «حقوق ملت های بومی در کانادا»، از جانب قبیله های داکوتا و اوجیبوا از دولت جمهوری اسلامی خواستار کمک برای برقراری روابط بین المللی تجاری بین ایران و دیگر کشورهای عضو اوپک با «ملت های بومی کانادا» شده بود.  تاریخ این نامه بیست و سوم فوریه بود.

سپس، در ماه مارس، تری نلسون به همراهی یکی دونفر دیگر از روسای قبیله «داکوتا» در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در اوتاوا تظاهراتی بر علیه «سیاستهای نژاد پرستانه دولت کانادا» (که وی آن را «دولت مهاجر» مینامد) به راه انداختند، و پس از ان نیز در همان ماه وی رسما از طریق مسئولان دیپلماتیک جمهوری اسلامی به سفارت ایران در اتاوا دعوت شد، و علاوه بر دیدار رسمی با مقامهای ایرانی، از سوی «کامبیز شیخ حسنی» کاردار سفارت جمهوری اسلامی در کانادا نیز به وی قول داده شد که تقاضای سفر رسمی وی با یک هیئت همراه به ایران به دست مقامات بالای جمهوری اسلامی رسانده خواهد شد و جمهوری اسلامی تمام تلاش خود را برای آوردن نلسون و همراهان به ایران انجام خواهد داد.

اما اطلاعیه ای که در آغاز متن عرض کردم سه روز پیش از اطلاعیه رسمی دولت کانادا مبنی بر قطع روابط با جمهوری اسلامی از سوی تری نلسون منتشر شده در همین رابطه با همین سفر و ملاقات ها بود.  تری نلسون روز چهارم سپتامبر اعلام کرد که در ماه اکتبر وی در راس هیئتی برای گفتگو با مقامات بالای جمهوری اسلامی در زمینه «ایجاد روابط اقتصادی و سیاسی» و نیز برای حضور در مقابل مجلس شورای اسلامی و ایراد یک سخنرانی در مورد «نقض گسترده حقوق بشر توسط دولت کانادا» راهی تهران خواهد شد.  

فراموش نکنید که «هیئت همراه»، «روابط سیاسی» و یا «معاملات تجاری» مورد بحث در این خبر هیچ ارتباطی به دولت کانادا ندارند، بلکه این مفاهیم دقیقا به عنوان اعلام نوعی خودمختاری سیاسی توسط نلسون شکل گرفته اند و عنوان شده اند.  این هدف، یعنی ایجاد روابط بین المللی مستقل از دولت کانادا، در واقع سیاستی است که وی بارها به وضوح اعلام کرده بایستی توسط تمام روسای «ملل» سرخپوست کانادا تعقیب شود.

این حکایت جزئیات بسیار بیشتر و جالب تری دارد که شاید اینجا محل ذکر آن نباشد، اما گمان میکنم  حتی همین شرح کوتاهی که ارائه کرده ام نیز به اندازه کافی اهمیت تصمیم  آقای نلسون برای سفر رسمی به تهران و ایجاد ارتباطات مستقیم سیاسی و اقتصادی با جمهوری اسلامی، و از سوی دیگر اشتها و فعالیت شدید جمهوری اسلامی برای عملی کردن این سفر، و جنبه های امنیتی ملی این حکایت برای دولت کانادا را روشن کرده باشد.  البته به عنوان چاشنی میتوانید به این داستان سابقه دردسر سازی آقای نلسون، و از آن مهمتر تهدیدهای اخیر وی نسبت به بستن خطوط راه آهن کانادا، و یا جریان نفت کانادا به ایالات متحده، و یا تهدید عریان وی در ماه ژوئن که «ملت های بومی کانادا بایستی خودشان را برای درگیری های شدید آماده کنند» را هم اضافه کنید، و خود تصمیم بگیرید که وقایع هفته گذشته تا چه حد ممکن است در نهایی شدن تصمیم کانادا مبنی بر قطع هرچه سریعتر ارتباط دیپلماتیک با ایران و بستن سفارت خانه جمهوری اسلامی در اتاوا موثر بوده باشد.

و نهایتا اجازه بدهید قبل از تمام کردن این مطلب یک جنبه دیگر این اتفاقات را هم ذکر کنم که باز به بستن سفارت ایران در اتاوا  مرتبط است، و آن از یک سو  نامه ای است که در ماه ژوئیه خانم نازنین افشین جم، همسر وزیر دفاع کانادا،  به همین جناب تری نلسون نوشت و در آن از وی «از وی خواهش کرد» که به رابطه خودش با ایران و با سفارت ایران خاتمه بدهد و اجازه ندهد جمهوری اسلامی بیش از این وی را به عنوان یک مهره سیاسی به بازی بگیرد، از سوی دیگر تقاضایی است که خانم افشین جم درست در همان روز (جمعه سیزدهم ژوئیه) که در مصاحبه ای از نامه خود به نلسون پرده برداشت، در مصاحبه ای دیگر از دولت کانادا کرد برای تعطیل کردن سفارت ایران در اتاوا.  اتفاقا این همان نامه و تقاضایی بود که منجر به نوشتن آن توییت مستهجن کذایی به ایشان از سوی آقای هومن مجد گردید، که در «خودنویس» هم در موردش نوشته بودم.

این مطلب در خودنویس.

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

مروری بر دو سال هشدار در مورد امکان قتل موسوی در حصر از طریق مسمومیت



در طی یکی دو سال گذشته هشدارهای متعددی نسبت به امکان به قتل رساندن موسوی و کروبی در زندان جمهوری اسلامی «به روش روسی»، یعنی از طریق ایجاد مسمومیت‌هایی که منجر به از کار افتادن قلب یا کلیه‌ها می‌شوند، منتشر گردیده است. هشدارهایی که گویی خبر اخیر در مورد «عارضه قلبی» میر حسین موسوی منتشر گردیده را پیش‌گویی کرده بودند.

در حالی که اخبار انتقال میر حسین موسوی به بخش سی‌سی‌یو به دلیل «عارضه قلبی» و نیز اخباری راجع به امکان مسموم شده بودن ایشان توسط رژیم در اینترنت منتشر گردیده است، مشکل می‌توان این خبر را بدون به یاد آوری هشدارها و نشانه‌های فراوانی خواند که در یکی دو سال گذشته در مورد خطر قتل موسوی و کروبی در حصر از طریق مسمومیت‌های شیمیایی داده شده‌اند. با در نظر گرفتن این زمینه‌ها و هشدارها، مشکل میتوان خبر یا شایعه‌ای که امروز در اینترنت پخش شده را نادیده گرفت که ادعا دارد آنچه عارضه قلبی میر حسین موسوی عنوان گردیده در واقع همان بلایی است که بر سر چندین نفر دیگر از جمله سید احمد خمینی نیز آمده، یعنی از کار افتادن قلب در اثر آلودگی به برخی سموم خاص.


اگرچه طبعا حتی اگر واقعیت همین باشد که میرحسین توسط ماموران رژیم مسموم و دچار عارضه یا ایست قلبی گردیده است باز نمیتوان کوچکترین امیدی داشت که مدرک و یا شواهد غیر قابل تردیدی در مورد چنین برنامه ای به دست آید، در هر حال نیروهای اطلاعاتی رژیم به اندازه کافی تجربه و تبحر در قتل مخالفین پیدا کرده اند که اجازه ندهند ردپای آسانی از آنان به دست کسی بیافتد.  اما در نبود اطلاعات متقن، شاید بررسی زمینه های این اتفاق بی فایده نباشد.  آنچه مسلم است و نیازی به شاهد و مدرک ندارد این است که رهبران جنبش سبز، یعنی موسوی و کروبی، اکنون ماههاست که «وبال» گردن جمهوری اسلامی شده اند، به شکلی که رژیم نه قادر به جلب همکاری یا سکوت بوده و نه قادر به آزاد گذاشتن شان، تا حدی که از میان رفتن آنها تقریبا به سان معجزه ای  یک معضل بزرگ را از برابر رژیم برخواهد داشت.


از سوی دیگر اما، عادت تاریخی رژیم در برخورد با مخالفان جدی خود، یعنی «سر به نیست کردن آنان» نیز بر کسی پوشیده نیست و نیازی به مدرک و اثبات ندارد. در عین حال، اکنون، با توجه به وضعیت پیچیده ای که خود جمهوری اسلامی و نیز نفس عمل ترور و قتل از راه‌های مستقیم و خونین در جهان امروز پیدا کرده است، روش‌های قدیمی قتل مخالفین بخصوص در مورد مخالفین داخلی رژیم چندان جوابگو نمی‌تواند باشد و ضرر و خرج چنان روش‌هایی بسیار بیشتر از نفع ان است.  متاسفانه  در چنین وضعیتی است که روش‌هایی از قبیل مسموم کردن و قتل آهسته برای رژیم‌هایی از قبیل جمهوری اسلامی تبدیل به روش‌های ممتاز می‌گردند.


به عنوان مثال، دو سه سال پیش روزنامه کیهان لندن در خبری کوتاه از این سخن گفته بود که رژیم جمهوری اسلامی به روش خاصی از سر به نیست کردن مخالفینش روی آورده است که از آن به عنوان «روش روسی» نام برده میشود. روشی که، به گفته کیهان، عبارت است از «مسموم کردن و بیمار ساختن زندانیان از طریق دارو و مواد شیمیایی  به جای اعدام و یا کشتن زندانیان زیر شکنجه.»


این حدود سه سال پیش بود که کیهان و برخی رسانه‌های خبری دیگر هشدار دادند جمهوری اسلامی  به استفاده از این روش وحشتناک برای از میان برداشتن دشمنانش روی آورده است.  کمی بعدتر، حدود یک سال پیش اما سخنان هشدار آمیز آیت الله دستغیب نیز در رسانه‌ها منعکس شد که مستقیم و صراحتا راجع به  امکان به قتل رساندن میر حسین موسوی از طریق مسموم کردن غذای ایشان در زندان خانگی هشدار داده بود. 

بر اساس گزارشی که در همان زمان در رسانه های مختلف (مثلا اینجا یا اینجا) منتشر شد،  این مرجع تقلید و عضو خبرگان رهبری  ساکن شیراز، ضمن ابراز نگرانی از وضعیت بازداشت رهبران جنبش سبز تحت تدابیر شدید امنیتی گفته بود: "این سید عزیز و اولاد رسول الله [میر حسین موسوی] که ماه‌ها در حبس خانگی قرار گرفته،  اگر مریض شود باید دکتری که مورد تایید خودشان باشد را بیاورند و از غذایی که آنان صلاح بدانند تناول کند و حتما فردا هم چیزی در غذایش می‌ریزند و بعد هم می‌گویند به مرگ طبیعی فوت نموده است و همینطور برادر عزیز جناب حجة الاسلام والمسلمین کروبی، آیا شایسته حمایت نیستند؟»


یا کمی بعد تر از آن، و باز در رابطه با همین نگرانی نسبت به امکان مسموم کردن رهبران جنبش سبز در حصر توسط نیروهای جمهوری اسلامی، تحلیلگر سیاسی علی کشتگر در مقاله ای در گویا نیوز از نامه تکان دهنده عیسی سحر خیز زندانی سیاسی رژیم، به احمد شهید گزارشگر سازمان ملل نقل کرد که اخطار کرده بود، «بر من و ديگر هم بندانم آشکار و بديهی است که استراتژی اين نظام کشتن بی‌صدا و تدريجی زندانيان معترض است. آنها عامدا تصميم دارند که ما را نابود کنند و مرگ خاموش ما را تدارک ديده‌اند.»


در جایی دیگر از همان مقاله، که عنوانش بود «میراندن رهبران سبز در زندان!؟» ، آقای کشتگر سپس نوشت: 


به راستی موسوی و کروبی در چه شرايطی هستند؟ شب و روز خود را چگونه می‌گذرانند؟ غذا، دارو و ساير مايحتاج آنها چگونه و توسط چه کسانی به آنها می‌رسد؟ آنها در چنگال دشمنان خود اسير هستند. دشمنی که هيچ ارزشی برای جان مخالف خود قائل نيست. اگر ترس از اعتراضات داخلی و واکنش های جهانی نبود، آيا آنها تا به امروز زنده می‌ماندند؟ آيا مرگ تدريجی آنها در دستور کار زندانبانان نيست؟ مثلا از طريق «چيزخورکردن» تدريجی آنها ...

اخيرا انجمن اسلامی پزشکان نيز نسبت به سلامت ميرحسين موسوی و مهدی کروبی و همسران‌شان ابراز نگرانی کرده و خواستار معاينه پزشکی آنان توسط پزشکان مستقل شده است.(کلمه) اين ابراز نگرانی‌ها مرا واداشت تا درباره امکان و احتمال مسموم کردن آنها پرس و جو کنم. پاسخ علوم داروسازی و پزشکی به پرسش‌های من آن بود که ترکيبات دارويی و سموم خاصی وجود دارند که اگر به ميزان اندک به غذای روزانه انسان اضافه شوند بسته به نوع خود می‌توانند سيستم عصبی و يا کليه و کبد را تخريب کنند و موجب بيماری‌های مرگبار شوند...


در هر حال، همانطور که در آغاز این متن نوشتم، مدارک و شواهدی که مستقیما نشان دهنده مسمومیت میر حسین باشند وجود ندارند، و احتمالا هرگز هم وجود نخواهند داشت. اما آیا حقیقتا امکان طراحی و انجام چنین توطئه شومی توسط جمهوری اسلامی که در حال حاضر، تحت فشارهای همه جانبه، این دو رهبر مردمی را خطری بسیار بزرگ برای خود به شمار می‌آورد کاری خارج از عرف سابق و عادت دیرینه، و یا غیر قابل تجسم است؟


پاسخ را به شما وا می‌گذارم، اما اجازه بدهید قبل از تمام کردن متن این «جوک» را هم ذکر کنم که در یکی از وبسایت‌های حقوق بگیرهای جنگ نرم حکومتی گذاشته‌اند: «کروبی تو حصر مسموم میشه داشته مي‌مرده، ملت ريخته بودند دورش ببينند دم آخري چي ميگه، کروبی ميگه به ارواح باباتون من همه نماز روزه‌هام را گرفتم فقط ۶۰ سال واسم طهارت بگيرين.»
 

این مطلب در خودنویس.

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

از خانم لویسن و پروژه عالی «گلها»یش قدردانی کنیم


نشان بدهیم که ایرانی جماعت هرچه نداند و هرچه نباشد لااقل به شعر و هنر که میرسد زرگر است و قدر زر میداند...


خانم جین لویسن (Jane Lewisohn)، شهروندی آمریکایی است که در دهه پنجاه، در سالهای پیش از انقلاب ۵۷، با خواندن ترجمه اشعاری از سعدی و حافظ آنچنان به دام عشق ادبیات فارسی گرفتار آمد که به هوای عشقش به ایران سفر کرد تا در دانشگاه پهلوی (شیراز) به تحصیل و یادگیری مستقیم زبان و ادبیات فارسی بپردازد.

اگرچه با پیروزی انقلاب و اسلامی شدن حکومت وی نیز مجبور به ترک ایران شد، اما آنچنان عشق ایرانش در دل و جان جای گرفته بود که به قول حافظ «اگر سر برود از دل و از جان نرود.»  خانم لویسن به ایران و ادبیات ایرانی وفادار ماند تا جایی که امروز، بی هیچ چشمداشتی، یکی از بزرگترین خدمات و منابع موجود برای دوستان شعر، آواز و موسیقی ایرانی را برای ما به وجود آورده است، و من میخواهم علاوه بر اینکه به نوبه خودم در اطلاع رسانی راجع به این خدمت ایشان کمک میکنم، از همه مان دعوت کنم که قدرشناس ایشان و این کار ارزنده شان باشیم، و حداقل با گسترش اگاهی و استفاده از منبع غنی آرشیو کامل و بی سابقه ای که ایشان از بیست سال برنامه «گلها» در رادیو ایران (از سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۵۷) گردآوری کرده اند، نشان بدهیم که ایرانی جماعت هرچه نداند و هرچه نباشد لااقل به شعر و هنر که میرسد زرگر است و قدر زر میداند. 
 
خانم لویسن با کوشش فراوان و طی پروژه بزرگ و بی سابقه ای در طول هفت سال با همکاری کتابخانه ی بریتانیا، دانشگاه لندن، وبنیاد میراث ایران در لندن کاملترین مجموعه از برنامه های گلها در رادیو ایران را گرد آوری، بایگانی، و برای استفاده رایگان در دسترس من و شما قرار داده است، اما این تمام کار نیست.  این مجموعه ارزشمند در واقع منبعی بسیار فراتر از برنامه گلها برای تحقیق در جنبه های مختلف شعر، ادبیات و آواز و موسیقی اصیل ایرانی است، چرا که این ارشیو شامل اطلاعات کامل و قابل جستجویی است که تا آنجا که من میدانم در حال حاضر در هیچ منبع دانشگاهی، خصوصی یا دولتی دیگر مرتبط به هنر ایرانی به این شکل موجود نیست.
 
در این آرشیو گلها تمام جنبه های محتویات تمام برنامه های گلها قابل جستجو و تعمیق میباشند، از جمله شماره برنامه، خواننده ی ترانه، شاعر، شاعر آواز، گوشه ها، دستگاه آوازی، نوع شعر (دوبیتی، قصیده، غزل...)، نام نوازندگان در هر برنامه، نوع سازهای مورد استفاده، نام گوینده های هر برنامه، نام صدا برداران، نام رهبران ارکستر، عناوین برنامه ها، عناوین ترانه ها، و حتی مطلع شعرها و  آوازهای هر برنامه و بسیاری جنبه های دیگر قابل جستجو می باشد.  و البته «قابل جستجو بودن» تنها به این معنی نیست که میتوان دنبال یک اسم گشت، بلکه لایه های اطلاعاتی این آرشیو عمیق و پیچیده تر از آن است، تا حدی که علاوه بر متن کامل اشعار، آوازها و ترانه های خوانده شده در هر برنامه، زندگی نامه تمام شاعران و حتی بیوگرافی های فشرده نوازندگان واجرا کنندگان این  برنامه ها، اینها همه جمع آوری و به نحو قابل جستجو در این بایگانی قرار داده شده اند . 

به آن دسته از دوستانی که شاید ندانند «برنامه گلها» چیست توصیه میکنم این متن توضیحی را در مورد برنامه گلها بخوانند، که در آن آمده است: «مجموعهٔ گل‌ها در طی بیست سال ادامه حیات خود شامل ۵ دسته برنامه بود، که عبارت باشند از گل‌های جاويدان (۱۵۷ برنامه)؛ گل‌های رنگارنگ (۴۸۱ برنامه)؛ برگ سبز (۴۸۱ برنامه)؛ يك شاخه گل (۴۶۵ برنامه)؛ و گل‌های صحرايی (۶۴ برنامه). هر يك از اين مجموعه‌ها خود شامل آثار برگزيده‌ شاعران كهن و معاصر زبان پارسی، و دكلمه‌ٔ شعر در آن‌ها با موسيقی و اجرای آهنگ و تفسیر جامع و كامل استادانِ فن همراه بود و دكلمه کنندگانِ بنام و وارد به فن دكلمه‌ اشعار در آن حضور داشتند. همچنين موسيقی كهن و بومی ایرانی نيز اين مجموعه را آراسته بود. برنامهٔ گل‌ها نقطهٔ عطفی در تاريخ فرهنگ و ادب پارسی به شمار می‌رود كه شعر و شاعران و موسيقی و موسيقی‌دانان را ارزشی والا بخشید. تا آن زمان به دليل حساسيت‌های دينی‌- اجتماعی حاكم بر جامعه در مقابل شعر و آهنگ و موسيقی، اين هنر در خفا و پشت درهای بسته تمرين می‌شد. حتی هنگامی ‌هم كه موسيقی ‌در مناسبت‌های خاص در ملا عام نواخته و اجرا ميشد، موسيقی‌دانان را هم شان و هم مرتبۀ مطربان می‌دانستند و كسی‌ به ارزش و جايگاه هنری آنان واقف نبود.» 
 
  در هر حال بگذارید من بیش از این وقت شما را نگیرم، و توصیه کنم که خودتان به سایت گلها (که علاوه بر فارسی به زبان انگلیسی نیز در رسترس است) سری بزنید و از باغش گلی بچینید! 
 
   فقط پیش از رفتن اجازه بدهید دو تا کلیپ کوتاه را برایتان اینجا بگذارم، یکی با صدای خود خانم لویسن در مورد پروژه گلهاست، و دیگری صحبتی کوتاه از استاد یگانه آواز اصیل ایرانی محمد رضا شجریان است که از خانم لویسن به خاطر این خدمت بزرگ ایشان به هنرمندان و هنردوستان ایرانی سپاسگزاری میکنند.



video
خانم لویسن از پروژه گلها میگوید


video
استاد شجریان از خانم لویسن قدردانی میکند

همین مطلب در خودنویس.

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

محل جلوس مقام معظم رهبری


بدون شرح ...
برای دیدن تصویر کامل روی عکسها کلیک کنید.






۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

به راستی ملاک و معیار اعلام عزای عمومی در جمهوری اسلامی چیست؟

دولت بی شرافت جمهوری اسلامی اصولا قلب بسیار مهربان و احساسات بسیار رقیقی دارد، و هر وقت اتفاق ناگواری به وقوع پیوسته به سرعت ابراز احساسات کرده و یکی دو روزی را اگر نه در همه کشور حد اقل در یکی دو استان عزای عمومی اعلام کرده است...

البته این حرف معنیش این نیست که احساسات جمهوری اسلامی برای هر کس و ناکسی به غلیان در بیاید. مثلا اگر در غزه جنگ بشود، خوب آن یک چیز، و طبعا عزای عمومی اعلام میشود، ولی اگر یک هواپیمائی در قزوین سقوط کند که اغلب سرنشینانش از دین ارمنی باشند، گیرم دویست سیصد نفر هم کشته شوند، خوب این را همه میدانیم که بالاخره ارمنی ارزش و اهمیت آنچنانی ندارد که مرگ دسته جمعیش بخواهد عزای عمومی شود.  یا اگر در سوریه چند نفر شبیحه توسط مردم به قتل برسند خوب این مهم است و باید مورد توجه تمام رسانه ها قرار بگیرد و چه بسا عزای عمومی هم اعلام بشود، اما اگر در آذربایجان زلزله ای بیاید و صدها نفر زیر آوار از بین بروند هزاران نفر مجروح بشوند و دهها هزار نفر آواره شوند، خوب این هم موضوع چندان مهمی نیست که حتی ارزش خبر رسانی داشته باشد، چه برسد به عزای عمومی!

یا مثلا یکی به اسم آیت الله بهجت وقتی میمیرد، خوب درست است که نصف بیشتر ملت اسمش را هم شاید نشنیده باشند، ولی به هر حال اهل فن میدانند ایشان از اصل با حکومت جناب خامنه ای موافق است، پس این باید در سرتاسر کشور سه روز عزای عمومی گرفته شود، در حالی که یک کسی مثل آیت الله العظمی منتظری که فوت کند، حالا گیرم همه ملت هم ایشان را بشناسند، گیرم اصلا بنیاد جمهوری اسلامی را هم خود ایشان گذاشته باشد و گیرم اینهمه مردم خود به خود به خیابانها بریزند و عزای عمومی بگیرند، خوب این دلیل نمیشود که جمهوری اسلامی هم بخواهد بیخود احساساتی بشود و عزای عمومی اعلام کند برای کسی که آنطوری فکر میکرد راجع به خلافت خامنه ای...

لیست زیر را ببینید. کوتاه و نا کامل است، اما مشتی است و نمونه ای از خروار، و نگاه سریعی به آن روشن میکند که چه افراد و گروههائی در این مملکت «ارزش» این را داشته اند که برایشان «عزای عمومی» اعلام شود، بر خلاف هزاران هزار افراد مردمی و شناخته شده و گروههای کوچک و بزرگی که طی صدها حادثه دلخراش و مصیبتهایی مثل زلزله و سیل و سقوط هواپیما و تصادفهای قطار و اتوبوس کشته شده اند و هیچ اتفاق خاصی هم در این مملکت نیافتاده، نه عزای عمومی اعلام شده و نه شهری و استانی تعطیل شده برای مرگشان . . .

زهی بیشرمی.  زهی بیشرمی.


  1. [اسفند ۱۳۸۱] سقوط هواپیمای سپاه در کرمان: سه روز عزای عمومی در کشور

  2. [بهمن ۱۳۸۵] مرگ حجت الاسلام حامدی: یک روز عزای عمومی در آذربایجان

  3. [خرداد ۱۳۸۶] مرگ آیت الله فاضل لنکرانی: ‌پنج روز عزای عمومی در قم

  4. [مرداد ۱۳۸۶] مرگ آیت الله مشکینی: ‌یک روز عزای عمومی در کشور، دو روز در قم

  5. [شهریور۱۳۸۶] مرگ آيت الله بني‌فضل :‌ دو روز عزای عمومی در آذربایجان شرقی

  6. [آذر ۱۳۸۶] مرگ آیت الله موسوی همدانی: سه روز عزای عمومی در همدان

  7. [فروردین ۱۳۸۷] انفجار در شیراز: یک روز عزای عمومی در استان فارس

  8. [تیر ۱۳۸۷] تصادف اتوبوس در اتوبان تهران-قم : سه روز عزای عمومی در یزد

  9. [مرداد ۱۳۸۷] مرگ آیت الله مرعشی: یک روز عزای عمومی در شوشتر

  10. [دي ۱۳۸۷] جنگ در غزه: یک روز عزای عمومی در کشور

  11. [فروردین ۱۳۸۸] مرگ حجت الاسلام مناقب: دو روز عزای عمومی در یزد

  12. [اردیبهشت ۱۳۸۸] مرگ آیت الله بهجت: سه روز عزای عمومی در کشور

  13. [شهریور ۱۳۸۸] درگذشت حاج شیخ محمد شیخ الاسلام، و ملابرهان عالی: اعلام دوروز عزای عمومی در کردستان توسط احمدی نژاد!

  14. [مهر ۱۳۸۸] قتل چند مقام سپاه: سه روز عزای عمومی در سیستان و بلوچستان

  15. [آبان ۱۳۸۸] مرگ آیت الله نجومی: سه روز عزای عمومی در کرمانشاه

  16. [آذر ۱۳۸۸] مرگ علی کردان: عزای عمومی در مازندران

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

دولت ترکیه رسما تهدید کرد: «برای مقابله با ایران هر اقدامی لازم بشود انجام خواهیم داد»

...در پی تشدید تنشهای سیاسی بین جمهوری اسلامی و ترکیه «بولنت آرینج» معاون نخست وزیر ترکیه در لحنی تند و تهدید آمیز که تاکنون سابقه نداشته است نشان داد که صبر این کشور در مقابل رفتارهای تنش زای مسئولان جمهوری اسلامی و بخصوص اقدامات تروریستی آنان در جنوب شرق ترکیه لبریز شده، و تهدید کرد که دولت ترکیه در جهت مقابله با جمهوری اسلامی از هیچ نوع اقدام لازمی خودداری نخواهد کرد...


طبق گزارشی که در آخرین شماره سرویس انگلیسی روزنامه ترک «زمان» منتشر شده است، به فاصله کوتاهی پس از انتشار اخبار تنشهای جدید بین جمهوری اسلامی و ترکیه در مورد رژیم بشار اسد، و در پی تازه ترین اقدام تعارض انگیز جمهوری اسلامی نسبت به ترکیه، یعنی غیر مجاز اعلام کردن سفر اتباع ترکیه به ایران بدون دریافت روادید، دولت ترکیه با سخنانی تند و تهدید آمیز شدت مناقشه را به سطح تازه ای ارتقاء داده است.

این سخنان که در تاریخ مناسبات دیپلماتیک بین ایران و ترکیه حتی بعد از برپایی جمهوری اسلامی نیز سابقه ندارند توسط «بولنت آرینچ» معاون نخست وزیر ترکیه اظهار شده اند.  به نوشته «زمان» وی که در هنگام افطار با تعدادی خبرنگاران صحبت میکرد گفت «دولت ترکیه با بسیاری از موضع گیری های اخیر جمهوری اسلامی که حتی در رابطه با موضوعاتی متفاوت از مسئله سوریه انجام گرفته اند ناخشنود است.»  وی گفت، «منظورم از رفتارهای آزار دهنده جمهوری اسلامی ارتباطی با موضع گیری آنها در مورد سوریه ندارد،» و سپس تاکید کرد که ترکیه آماده است تا «هر اقدام لازمی» را جهت مقابله با «تهدید های جمهوری اسلامی» انجام دهد.

به گفته «زمان» آرینچ  همچنین به افزایش عملیات تروریستی از سوی جمهوری اسلامی در خاک ترکیه اشاره و اعتراض کرد و گفت اطلاع دارد که تعدادی از عوامل تروریست حزب «پ کا کا» در یکی از کمپ های نظامی در خاک ایران به نام «قرارگاه شهیدان» در نزدیکی استان حکاری ترکیه مستقر شده اند و از آنجا به خاک عراق و سپس ترکیه وارد و به انجام عملیات تروریستی میپردازند.  این روزنامه سپس تاکید میکند که بر اساس آخرین اطلاعات امنیتی دولت ترکیه، حزب «پ کا کا» اخیرا نیروهای خود را از کوهستانهای «قندیل» به مناطق مرزی درون خاک ایران منتقل ساخته است و از آنجا تحت حمایت جمهوری اسلامی به عملیات علیه ترکیه میپردازد.  قرارگاه «شهیدان» در گذشته محل استقرار نیروهای «پژاک» بوده است.

علاوه بر عملیات تروریستی، به گفته «زمان» اطلاعات امنیتی دولت ترکیه همچنین نشان میدهند که با حمایت جمهوری اسلامی حزب «پ کا کا» در صدد سازمان دهی و به راه انداختن تظاهرات و مخالفتهای مردمی جدایی طلبانه تحت پوششی مشابه با «بهار عربی» در مناطق کرد نشین ترکیه بر آمده است.

آرینچ همچنین عذر خواهی اخیر صالحی وزیر امور خارجه ایران در مورد سخنانی که توسط فیروز آبادی در مورد ترکیه اظهار شده بود را نیز غیر قابل قبول دانست و گفت «صالحی به ترکیه آمده و میگوید فقط رهبر، رئیس جمهوری و وزیر امور خارجه میتوانند در مورد این مسائل اظهار نظر کنند.  در حالی که این واقعیت ندارد، مقامات مسئول مختلف در آن کشور هر چه دلشان میخواهد میگویند، و در گذشته هم در مورد رادارههای ناتو در «کورجیک» هرچه دلشان خواست گفتند.  گاهی معاونان وزیر هم حرفهای مشابهی زده اند.» آرینچ سپس تاکید کرد «دولت ترکیه جمهوری اسلامی را در قبال این حرفها مسئول میشناسد.»

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

کشف چهارمین ویروس «جاسوس دولتی»:‌ اینبار بانک های خاورمیانه


...امروز بعد از ظهر گزارش هایی مبنی بر کشف چهارمین ویروس «دولتی» تخصیص یافته به جاسوسی در خاورمیانه منتشر شده اند. این ویروس که «گاوس» نامگذاری شده در سیستم های کامپیوتری چندین بانک بزرگ در لبنان یافته شده است و به گفته محققین علاوه بر دزدی اطلاعات امنیتی و مالی و مرتبط به حسابهای کاربران، همچنین اطلاعات راجع به حسابهای کاربری در شبکه های اجتماعی و ای میل را نیز گردآوری میکرده است...

اطبق گزارشی که نیویورک تایمز منتشر کرده است، محققین در موسسه کاسپرسکی که امروز اخبار کشف این ویروس را منتشر کرده اند معتقدند این ویروس احتمالا توسط یک دولت خاص نوشته شده، و علاوه بر آن به نظر میرسد توسط همان کسانی نوشته شده باشد که ویروس دیگری را نوشته بودند که اخیرا تحت عنوان «فلیم» کامپیوترهای بسیاری را در ایران و برخی کشورهای دیگر خاورمیانه آلوده کرده بود.  

اگرچه این وہروس در حال حاضر در حدود ۲۵۰۰ کامپیوتر یافت شده که عمدتا در لبنان بوده اند، اما محققان باوردارند که هزاران کامپیوتر در ایران و برخی نقاط دیگر نیز به این ویروس آلوده شده اند. 

پژوهشگران امنیتی کاسپرسکی این ویروس را «گاوس - Gauss» نامگذاری کرده اند، نامی که در متن برنامه ویروس آمده است.  به گفته مسئولان موسسه روسی کاسپرسکی، این ویروس به کامپیوترهای اغلب بانکهای بزرگ لبنان، از جمله Bank of Beirut, BlomBank, ByblosBank و Credit Libanais دست یافته، و همچنین در کامپیوترهای سیتی بانک و پی پل (PayPal) نیز یافته شده است. 

به نوشته نیویورک تایمز از قول «کاستین رایو» محقق امنیتی کاسپرسکی، محققین این موسسه تاکنون هرگز با بدافزاری مواجه نشده اند که با چنین دقتی اطلاعات حسابهای بانکی خاصی را نشانه گرفته باشد.  وی که مسئول بخش تحقیقات جهانی کاسپرسکی است میگوید معمولا این نوع بدافزارها طوری طراحی میشوند که طیف هرچه گسترده تری از اطلاعات را برای دزدان سایبری بفرستند، اما این ویروس به شکلی بسیار دقیق و حساب شده برای دسترسی و کند و کاو در حساب ها و اطلاعات افرادی خاص در بانکهای خاص طراحی شده است. 

به گزارش نیویورک تایمز مسئولان کاسپرسکی از اظهار نظر راجع به اینکه کدام دولتی ممکن است این ویروس را تولید کرده باشد خودداری کردند، اما این روزنامه مینویسد که مسئولان لبنانی گفته اند، با توجه به نگرانی های اخیر ایالات متحده نسبت به مورد استفاده قرار گرفتن بانکهای لبنانی برای کمک مالی به بشار اسد و نیز برای پولشوئی توسط حزب الله، آنها بعید نمیدانند دولت ایالات متحده در ساختن و انتشار این ویروس دست داشته باشد. 

نیویورک تایمز به نقل از «بلال صعب»، یک متخصص لبنانی که در «موسسه تحقیقات بین المللی پول» کار میکند نوشته است، «بانکهای لبنانی مثل بانکهای سویس کار میکنند، و سرمایه گذارها به این بانک ها روی می آورند چون هیچکس دسترسی به جزئیات و اطلاعات و ارقام این موسسات ندارد.  اما اینطور ویروسی آن وضعیت را کاملا به هم میریزد».

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

«سخافت» به مثابه سوراخ رخنه جمهوری اسلامی در میان اپوزیسیون

...ارتباط جامعه ما با سخافت شبیه به ارتباط یک بدن است با ویروسی که به آن واکسینه نشده باشد.  این البته مسئله تازه ای نیست، اما آنچه امروز این وضع را تبدیل به یک تهدید جدی کرده است جمهوری اسلامی و نهادهای جنگ روانی اوست که ظاهرا از این مسئله آگاهند و به قول معروف «سوراخ دعا» را یافته اند و به خوبی مشغول استفاده از آن حربه هستند...


قصد آن را ندارم که بحث را راجع به فرد یا افراد خاصی قرار بدهم، اگرچه در همین آغاز عرض میکنم که آنچه موجب شده این متن را بنویسم مضحکه جدیدی است که توسط دو نفر بار دیگر جامعه مجازی را به جنگ و جدال های سخیف، بی معنی و بی فایده سوق داده است و به این ترتیب توجه و تفکر بدنه اپوزیسیون در دنیای مجازی را بار دیگر از تمرکز بر جمهوری اسلامی منحرف کرده، و انرژی گروهی لازم برای مبارزه با رژیم را طبق معمول به بیراهه و تحلیل برده است.  دو نفری که که هیچ کدامشان سابقه جدی و عمیقی در مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی ندارند، و اتفاقا هر ناظر بی طرفی به سرعت متوجه میشود که سابقه هردونفرشان نیز عملا ایشان را در مظان ارتباط با جمهوری اسلامی قرار میدهد.

اما همانگونه که عرض کردم اینجا غرضم بحث و پرداختن نه به این دو نفر است و نه افراد شناخته شده دیگری که به تناوب و به روشی مشابه با آنچه چند روزه اخیر از این دونفر دیده ایم، هرچند گاه توجه و انرژی بخشهای ناآگاه تر جامعه مخالف رژیم را به خود جلب و جذب میکنند.  غرضم تنها اشاره به این وضعیتی است که همه مان بارها دیده ایم، و الگوی خاصی که در این منازعات به شکلی احتمالا حساب شده و برنامه ریزی شده تکرار میگردد، الگویی که اندکی ملاحظه مشخص خواهد کرد جهت و دستاوردهای کاملا مشخصی دارد، از جمله  کم کردن فشارها و برگرداندن توجهات از جمهوری اسلامی، ایجاد چند دستگی بین مخالفان جمهوری اسلامی، تضعیف روحیه مخالفین، و سابوتاژ کردن تلاشهایی که برای ایجاد وحدت و همراهی بین مخالفین رژیم انجام میگیرند.


اینکه سایتهای شناخته شده و ناشناس جمهوری اسلامی از کیهان گرفته تا «جام نیوز» و «کلاغ پرس»  با کمال میل به بحث و درج جزیی ترین جنبه های این درگیری ها، گستردن خبرهای مربوطه، و دامن زدن به التهاب ناشی از این برخوردها در میان جامعه خارج از کشور میپردازند را نمیبایست اتفاقی و بی مفهوم تلقی کرد.

سئوال این است که آیا چنین دینامیسمی حقیقتا حیرت آور و غیر طبیعی نمینماید که شخصیت هایی غیر مهم و در واقع بی اهمیت در جریان سیاسی حرکت مردمی به مدد تاکتیک های رسانه ای هر چند گاهی تبدیل به قطب های مغناطیسی قدرتمند و طوفان زا  در جامعه مجازی میشوند و بخصوص کم تجربه ترهایمان را به این شکل به غوغا، دودستگی و انحراف از مسائل حقیقی میکشانند؟

اجازه بدهید یک بار دیگر هم تاکید کنم که اگرچه به هر حال اتفاقات اخیر موجب شد که نوشتن این متن را لازم بدانم، اما نظرم  صحبت از افراد خاص و یا تایید مستقیم این ادعای مطرح‌ که اینها «اسبهای تروای رژیم» هستند نیست، اتفاقا فکر میکنم وضعیت اگر به آن سادگی بود شاید دیدن و حل کردنش از اینکه می بینیم راحت تر میشد.  این صحیح که شتر تروا با بارش هم که به میانمان آمد برخی از دوستان توان دیدنش را نداشتند، اما در هر حال برای باقی ما حل مسئله راحت تر میشد.   مشکل واقعی وجود یک الگوی خاص پذیرفته شده در گفتمان فرهنگی و مدل رفتاری غالب در جامعه ماست که به سان یک اسب تروا یا بهتر بگویم یک ویروس بومی متاسفانه صفوفمان را بسیار در مقابل مشکل خاصی به نام «سخافت» آسیب پذیر کرده است.

به عبارت دیگر،
ارتباط بدنه جامعه ما با سخافت شبیه به ارتباط یک بدن است با ویروسی که به آن واکسینه نشده باشد.  این البته مسئله تازه ای نیست، اما آنچه امروز این وضع را تبدیل به یک تهدید جدی کرده است جمهوری اسلامی و نهادهای جنگ روانی اوست که ظاهرا از این مسئله آگاهند و به قول معروف «سوراخ دعا» را یافته اند و به خوبی مشغول استفاده از آن حربه هستند.

اصطلاح سوراخ دعا یا دقیقتر بگویم «سوراخ رخنه» اینجا در واقع کاربرد خوبی پیدا میکند، چرا که  اگر اسب تروا توانست سی چهل نفر یونانی را وارد قلعه تروائی ها کند، این مشکل ما به مرور زمان عملا مثل یک نقب یا یک سوراخ تروا عمل کرده که عمله و اکره جمهوری اسلامی هروقت میلشان میکشد نفس مسمومشان را از همانجا به شکل گفتمان های نابهنجار و اغلب پر از خشونت، عاری از آرامش و منطق، و لبریز از الگوهای عاطفی و احساسی بی پایه به درون قلاع ذهنی بدنه «اپوزیسیون» تزریق میکنند.

متن جامعه ما، همانطور که بالاتر عرض شد نسبت به این نوع مسمومیت متاسفانه آنچنان آسیب پذیر است و چنان به راحتی در گردابش اسیر میشود و به سرعت در لجنزارش فرو میرود که به محض ورود سیگنالهای ابتدایی خود جامعه کار تخریب و آسیب رسانی به خودش را بر عهده میگیرد و تنها کاری که برای سربازان گمنام و غیر گمنام میماند تماشا است و گاها تحریک کردن ملتی که دو طرف شکاف ایستاده اند و به یکدیگر دندان نشان میدهند و تهمت و توهین به سوی همدیگر شلیک میکنند.

پس چه باید کرد؟  بله، منطق و گفتمان رایج اجتماعی و فرهنگی مان باید عوض شود تا خلایق به این راحتی اسیر این بازی ها نشوند و خودشان را به جنگ و جدالهای بی ارزش پیچ اندرپیچ در پی هیچ نسپارند.  فکر خوبی است، اما رسیدن به آن روز سالها بلکه دهه ها کار میبرد.  سئوال اینجاست که امروز چه باید کرد، آیا راهی برای بستن این سوراخ دعای جمهوری اسلامی هست یا خیر؟

تنها پاسخ قابل توجهی که به ذهن من میرسد مسئولیت مهم و فوری نخبه گان و فرهیختگان جامعه ما  در قبال این وضعیت است، که غفلت از آن میتواند به قیمت سنگینی برای همه مان تمام شود.  به عبارت دیگر، من توصیه ام این است که نخبه ها و فرهیختگان جامعه ما بایستی هر بار که این شعله ها سر میکشند خود را مستقیما مسئول احساس کنند که به جای کنار کشیدن از این گونه درگیری های سخیف (که البته عادت معمول و طبیعی نخبه ها و فرهیختگان است) بایستی وارد صحنه شوند، مستقیما مردم را خطاب قرار بدهند و هرچه سریعتر از پخش شدن و بالاگرفتن شعله ها جلوگیری کنند تا کمترین میزان انرژی و آشفتگی از این ترفند ها حاصل شود.  این چنین رفتاری در نقش آتش نشانان جامعه سیاسی، اگرچه با رفتار و جایگاه سنتی و معمول روشنفکران و نخبه گان متفاوت است، اما آنان  بایستی توجه کنند که امروز برگزیدگان و رهبران سیاسی جامعه  همانقدر که در چشم تاریخ مسئولند تا در میان خود به اتحاد در مقابل رژیم برسند، همانقدر هم مسئولیت تاریخی دارند تا جامعه ای که به دنبال دارند را از گسیختگی بازگردانند و به اتحاد لازم نزدیک کنند.  بی تردید برای پیروزی و نجات ایران به اتحاد در هردو سطح نیاز داریم، و در غیاب اندیشه و رفتار نهادینه شده ای که مردم ما را  در برابر این ترفند ها مقاوم کند، مسئولیت آسیب زدایی در این زمینه ها بر عهده  رهبران اجتماعی و سیاسی ما قرار میگیرد.

نخبه گان و فرهیختگان ما امروز بایستی جدا متوجه باشند که در این زمان غیر عادی این نوع وقایع و التهابات غیر عادی را باید  با چشمانی باز، مراقب و هوشیار نگریست، بخصوص التهاباتی که حدت سخافتشان از مرزهای معمول ناهنجاری میگذرد، التهاباتی که در جامعه موجهای غیرعادی و فرای قدر و مکان افراد درگیر تولید میکنند، و بخصوص هنگامی که رسانه های رژیم هم به وضوح جهت دامن زدن به آن التهاب وارد معرکه  میشوند.  این نوع اتفاقات را نبایستی ساده گرفت و گذشت، بخصوص در این مرحله از بلوغ و قوام اجتماعی و سیاسی مردم ما که  مسئله «اتحاد» و امکان یکپارچه گشتن مردم و نخبه گانشان در مقابل رژیم به گواهی بزرگ و کوچک در صدر مسئله های ما و در نتیجه در صدر توجه رژیم است، چرا که اینگونه التهابات و شکافها در جامعه توان و انرژی بسیارزیادی مصرف میکنند و بخصوص نقطه دستیابی به اتحاد فراگیر را مکررا به عقب میاندازند. 


این متن در خودنویس.
این هم مردار خواری کیهان.
و برخی دیگر...

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

۲۶۶ میلیارد تومان در روز ضرر جمهوری اسلامی به کشور تنها از جانب تحریم نفتی!

طبق گزارش نشریه معتبر «بلومبرگ» که امروز منتشر شده است، کشور ایران به دلیل تحریم های نفتی در حال حاضر روزانه میزان ۱۳۳ میلیون دلار متضرر میشود، که با تحسیب قیمت متوسط دلار  به نرخ دو هزار تومان، میزان ضرر کشورمان عدد باورنکردنی دویست و شصت و شش میلیارد تومان در روز، و یا ۹۶ هزار میلیارد تومان در سال میباشد . . . جهت مقایسه: کل هزینه ساخت فرودگاه «امام خمینی» تهران ۲۶۰ میلیارد تومان بوده است. 


به گزارش «بلومبرگ»، تحریم های نفتی که به پیشگامی ایالات متحده بر علیه جمهوری اسلامی اعمال گردیده اند در حال حاضر ضرر روزانه ای برابر با ۱۳۳ میلیون دلار بر این سومین تولید کننده نفت اوپک تحمیل میکنند، و در عین حال این تحریم ها تاثیری نیز بر قیمت نفت خام در بازارهای جهانی نگذاشته اند، امری که به گفته تحلیلگران یک پیروزی بزرگ برای سیاست خارجی باراک اوباما آن هم در سال انتخابات محسوب میگردد.

طبق آماری که توسط تحقیقگران بلومبرگ جمع آوری گردیده،  از آغاز رسمی تحریم های نفتی در اول ماه ژوئیه (حدود یک ماه پیش) تا کنون میزان صدور نفت از ایران تا حد یک میلیون و دویست هزار بشکه در روز، یعنی به حدود پنجاه و دو درصد تنزل یافته است.  طبق این برآورد، اگر میزان صدور نفت حتی در همین سطح نیز باقی بماند این وضعیت برای ایران ضرری برابر ۴۸ میلیارد دلار در سال، یا با نرخ کنونی دلار معادل با نود و شش هزارمیلیاردتومان خواهد داشت.

این مقاله در ادامه نوشته است اگرچه تهدیدات ایران به بستن خلیج فارس در ماه مارس موجب صعود قیمت نفت به بالترین حد طی سه ساله گذشته گردید، اما افزایش تولید نفت توسط عربستان سعودی و خود ایالات متحده، و رکود نسبی اقتصاد جهانی موجب شده اند که قیمتها حتی یک درصد پائین تر بیایند.  و این وضعیت با جلوگیری از بالاترفتن قیمت بنزین در امریکا کمک فراوانی به چهره اوباما کرده است که در ماه نوامبر انتخابات ریاست جمهوری را مقابل دارد.  ایران، از سوی دیگر، مجبورخواهد بود تا با سقوط ارزش ریال و افزایش نرخ بیکاری دست به گریبان گردد.

«مایک ویتنر»، مدیر بخش تحقیقات بازار نفت قاره آمریکا در بانک Societe Generale SA اروپا در مصاحبه ای به خبرنگار بلومبرگ گفت، «این یک پیروزی بی حد و حصر برای اوباماست.  دلهره های فراوانی وجود داشت که تحریم ها ممکن است موجب صعود سریع قیمت نفت بشوند، اما در نهایت ایالات متحده و اروپایی ها هم خدا را به دست آوردند و هم خرما را، هیچ اتفاقی نیافتاد و قیمتها هم پایین ماندند.»


این مطلب در خودنویس.

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

و اما سلام مجدد...


بعد از دقیقا یک سال دوری از این وبلاگ و شما دوستان عزیزم، چند روز پیش باز آمدم و نوشتم، بدون اینکه اول خدمت شما دوستان سلام کنم یا بگویم که برگشته ام یا چرا  برگشته ام.  یادداشتی بود خطاب به آقای واحدی که به نظرم لازم بود، و لازم بود که سریع و به قول معروف «تا تنور داغ بود» چسبانده شود، چرا که مخاطبش در واقع نه فقط آقای واحدی بلکه همه دوستان بودند.  بگذریم.

وقتی سال پیش نوشتن را متوقف کردم زیاد توضیح ندادم که چه شد و چرا بود که مجبور به توقف شدم، و بخصوص که تعدادی از شما دوستان عزیز هم سئوال کرده بودید و طبعا حقتان بود که جوابی از من بشنوید، اما متاسفانه وضعیتی نبود که بتوانم پاسخ به دردبخوری عرض کنم خدمت شما. 

اگر بخواهم دلیل اصلی توقف را توضیح بدهم باید از دو موضوع اساسی اسم ببرم که از قضای حادثه  سنگینی و سایه سیاه خودشان را  به طور همزمان بر ذهن و دلم انداختند: از یک طرف شکست و سرکوب شدن حرکت آزادی خواهی مردم کشورم، و از طرف دیگر شکست و سرکوب شدن عاطفی خودم در زندگی شخصیم.  

مثل خیلی از ایرانی ها، من آدمی خیلی خصوصی هستم، و نوشتن از  تاثیر عمیق شکست و از هم پاشیدن زندگی زناشوئی و بخصوص جدا شدن اجباریم از پسر کوچکم که تنها یکی دو سال سن داشت و خیلی هم به من دلبسته بود در مکانی عمومی مثل وبلاگ طبعا خیلی برایم سخت است، حتی همین الان که دارم مینویسم.  اما در هر حال واقعیت خودش را بر انسان تحمیل میکند و وقتی کسی مثل من تصمیم میگیرد چهره ای عمومی داشته باشد شاید بهتر آن باشد که اجازه بدهد آن واقعیت هم جای خودش را داشته باشد.

اما واقعیت هم جنبه ها و چهره های مختلفی دارد!  مثلا همین «واقعیت» که امروز بازگشته ام و وبلاگ نویسی را از سر گرفته ام را ببینید.  یک چهره اش ناشی از و بیانگر  این است جنبش‌ سرکوب شده مردم ایران از گیجی و درد اولیه ناشی از ضربات سنگین باتومها و بطری ها کم کم خارج شده است، و دارد شکل و هویت خاصی پیدا میکند.  یک چهره دیگرش هم ناشی از و بیانگر این است که شخص خودم از گیجی و درد اولیه ناشی از ضربه ای ناجوانمردانه کم کم خارج شده ام و دارم بلند میشوم که به قول معروف روی پایم بایستم دوباره.


در هر حال احساس میکنم این توضیح را به دوستان بدهکار بودم.  یا شاید هم طرز اندیشه ام عوض شده که به خودم اجازه داده ام جنبه های شخصی زندگیم را اینجا مطرح کنم.  مطمئن نیستم با چه تناوبی اینجا خواهم نوشت، کار تدریس و تحقیق در دانشگاه خیلی سنگین و زمان بر است، اما نوشتن در همراهی با مردم ایران هم در ذهن من اهمیت خاص خودش را دارد و تمام تلاشم را خواهم کرد که ادامه بدهم، حتی اگر قادر باشم تنها هفته ای یک مطلب بنویسم.


اجازه بدهید یک نکته دیگر را هم اشاره کنم قبل از اینکه متن امروز را تمام کنم.  یک سئوالی که این روزها زیاد رویش بحث و دعوا میشود مرگ و زندگی جنبش سبز است، و ملت که  دو گروه شده اند یکیشان میگویند جنبش زنده است آن یکی میگوید خیر، جنبش سبز مرده.  به نظرم یک متن کامل را باید یکی از همین روزها به آن مطلب اختصاص بدهم، اما فعلا این را بگویم که جنبش سبز هم زنده است و هم مرده.  به عقیده من بهترین تعبیر برای وضعیت جنبش سبز کرم سبزرنگی است که در پیله ای خفته و آن پیله در شرف شکافتن است.  هم میتوان گفت آن کرم مرده است و هم میتوان گفت خیر زنده است.  مرده است چون دیگر کرمی وجود ندارد، بلکه همین الان هم اگر پیله را بشکافی میبینی از کرم خبری نیست و پروانه نورسی درش خفته، اما زنده است چون به هر حال این پروانه همان کرم است.  نکته این که در این فاز جدید همانطور که جنبش مردمی اگرچه بازمیگردد اما با ماهیت جدیدی برمیگردد، خود من هم احتمال میدهم در پوست و رنگ جدیدی بنویسم.  همین متن امروز خودش شاید گواه آن تغییر باشد. اما مثل شما، خود من هم منتظرم که ببینم چگونه خواهم نوشت!

به امید بهروزی مردم مان، و به امید پیروزی محبت بر خشونت.

۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

تبریک میگویم آقای واحدی، اما یک قدم دیگر مانده...


. . . شما امروز به عنوان یکی از اولین کسانی که از این «پل» پر اهمیت گذشته اید مسئولیت (و امتیاز) سنگین جلوداری را بر دوش دارید. اگر شما امروز قادر باشید این قدرت و بینش اخلاقی و روحی را از خود نشان بدهید که به چشمان مردم نگاه کنید و به صراحت بگوئید، «من در سی سال گذشته با رژیمی همکاری کرده ام که مشغول به ارتکاب جنایت و قتل و رفتارهای ضد انسانی گسترده ای بوده است، و بنا بر این از مسئولیت جنایتهای آن رژیم سهمی بر دوش دارم، و امروز برای قبول مسئولیت آن همکاری و آن سهم آماده ام،» آن وقت قدم آخر را برداشته اید و خدمت تاریخی خود به این مردم را تکمیل کرده اید . . .

خبر گذشتن آقای مجتبی واحدی از پل صراط و پیوستن ایشان به آن دسته از ما که معتقدیم نظامی تحت عنوان یک جمهوری اسلامی اصولا و فطرتا قادر به پذیرش، حمل  یا نگاهبانی از اندیشه و روشهای سیاسی از جنس دموکراسی، آزادی و حقوق انسانی نیست را همه شنیده ایم.  مخالفین و موافقین این عمل حرفهای خودشان را دارند میزنند، و این وسط هردو دسته هم طبق سنت کهن ایرانی خود به دو زیرگروه اصلی تقسیم شده اند: آنها که این عمل را«همین که هست» میبیند، و آنها که این کار را عملی پر از رمز و راز و گوشه کوچکی میبینند از پشت پرده های مخفی.  


جلوی این خصیصه ناسالم ملت ما را نمیتوان به این راحتی گرفت، حرفها و گمان ها زده خواهند شد، تعبیرات و توهمات درهم آغشته خواهند شد، آب ها هم گل آلود خواهد شد و طبعا این وسط ماهی ها هم گرفته خواهد شد.  این مشکل واقعی و جدی فرهنگی ماست، و متاسفانه به قول شیخ شیرازی «سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل، بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران»، هزاران سال طول کشیده تا این مشکل در دل و جان ما شکل بگیرد و تنها میتوان امیدوار بود که طی سالها و دهه ها حل کردنی باشد. 


در هر حال اما حرف من در مورد  تئوری توطئه نیست بلکه میخواهم از آن جانب دیگر به قضیه وارد بشوم، آن جانبی که میگوید بیائید حرفهای آقای واحدی را همانطور که عنوان کرده اند قبول کنیم و بپذیریم از ایشان که نهایتا به این نتیجه رسیده اند که صحیح آن است که به مردم بپیوندند.  آن جانبی که معتقد است این حرکت اخیر جناب واحدی  هیچ شیله و پیله و رمز و رازی در کارش نیست الا رشد و رسیدگی ذهنی و روحی ایشان.


حرف اصلی من در نوشتن این مطلب این است که اول به آقای واحدی تبریک بگویم که نه تنها چشم خودشان را به حقیقت وجودی جمهوری اسلامی باز کرده اند، بلکه  این تغییر ذهنیت و دیدگاه خودشان را هم با صداقت در مقابل دوست و دشمن اعلام کرده اند، و اعلام تغییر جهت گیری سیاسی بر مبنای آن بینش کرده اند  --کاری که بالطبع ایشان را لااقل تا مدتی در وضعیتی آسیب پذیر و شکننده قرار میدهد.  چنین کاری لازمه اش شجاعت و صداقت است، و من معتقدم همه مان بایستی ایشان را در این گامی که برداشته اند پشتیبانی کنیم. 


اما بعد از تبریک، همچنین میخواهم به آقای واحدی یادآوری کنم که اگرچه قدم مهم، عالی و مشکلی برداشته اند، اما بایستی در خاطر داشته باشند که هنوز یک قدم دیگر باقی مانده، قدمی که شاید از لحاظ عملی مخاطراتش بسیار کمتر از این قدم اخیرشان باشد، اما از لحاظ روحی و ذهنی نیازمند بسط، عمق و توان بسیار بیشتری است، و از لحاظ اجتماعی هم چه بسا دارای تبعاتی گسترده و ماندگار تر.  آن قدم آخر را میتوان به سادگی «قبول مسئولیت» نامید.


این بحث «مسئولیت» و قبول یا عدم قبول آن بحث پر پیچ و تب و بسیار پردامنه ای است که سر پیچ بعدی در انتظار ملت ما نشسته، تاریخ هم پر است از نمونه هایش پس از حکومت های مشابه جمهوری اسلامی، از کامبوج پس از خمرهای سرخ بگیرید تا  آلمان پس از نازی ها، اندونزی بعد از سوهارتو، و یا آفریقای جنوبی بعد از آپارتاید، نمونه هایش بسیارند و شما خودتان بهتر از من آشنائید. هیچ جای شکی نیست که با آغاز جدی شدن فروپاشی رژیم اسلامی و تغییرات سیاسی در ایران این بحث بسیار بسیار جدی خواهد شد، و مردم ایران به زودی در مقابل این سئوال های اساسی و عمیق و مشکلی قرار خواهند گرفت که با اینهمه افرادی که طی سالها حکومت جهل و قتل برآنها ظلم رانده اند و جرم کرده اند چه کنند و چگونه از یک سو «انسان» بودن آنها را از متن داستان حذف نکند، و از سوی دیگر جنایت هایی که آنان مستقیم و غیر مستقیم موجب شده اند را هم نادیده نگیرد و بی عدالت نگذارد.


جناب واحدی، خوشبختانه تا جایی که من اطلاع دارم شما در طی سالهای همکاری تان با جمهوری اسلامی هیچوقت در مقامهای اجرایی سنگین و مرتبط با جنایت های رژیم نبوده اید، بلکه سالهای زیادی در حاشیه سیاسی قدم و قلم زده اید و خودتان را کمابیش از جنایتها دور نگه داشته اید.  اما دقیقا به همین دلیل، شما امروز  به عنوان یکی از اولین کسانی که از این «پل» پر اهمیت گذشته اید مسئولیت (و امتیاز) سنگین جلوداری را بر دوش دارید.  اگر شما امروز قادر باشید این قدرت و بینش اخلاقی و روحی را از خود نشان بدهید که به چشمان مردم نگاه کنید و به صراحت بگوئید، «من در سی سال گذشته با رژیمی همکاری کرده ام که مشغول به ارتکاب جنایت و قتل و رفتارهای ضد انسانی گسترده ای بوده است، و بنا بر این از مسئولیت جنایتهای آن رژیم سهمی بر دوش دارم، و امروز برای قبول مسئولیت آن همکاری و آن سهم آماده ام،» آن وقت قدم آخر را برداشته اید و خدمت تاریخی خود به این مردم را تکمیل کرده اید.


جناب واحدی گرامی، طبعا خود شما نیز واقفید که اولا جنبش مردمی هنوز به درجه ای از هماهنگی و بلوغ نرسیده که واجد شرایطی برای بررسی و عکس العمل معنی داری به چنان حرکتی از سوی شما باشد، و حتی زمانی که چنان روزی هم فرا برسد آنقدر مهره های ریز و درشت از رژیم با جرم و جنایت های مستقیم، جدی و سنگین در میان ما پراکنده خواهد بود که سهم شما در جنایتهایی که در سی سال گذشته از آن پشتیبانی کرده اید در مقابل ایشان بسیار ناچیز خواهد بود.  به عبارت دیگر، قبول مسئولیت شما نه تنها امروز شما را  راهی دادگاهی به جز افکار عمومی مردم نخواهد کرد، بلکه گمان نمیبرم فردا هم شما را در معرض خطر چندان جدی ای قرار دهد.  در مقابل اما، چنین حرکتی از سوی شما از یک سو بر احترام و اعتبار شما در افکار عمومی خواهد افزود، و از سوی دیگر این تاثیر با اهمیت را خواهد داشت که به عنوان «جلودار» نشانه ای کنار راه برجا خواهید گذاشت که با گذشت زمان میتواند به علامتی ماندگار و بسیار پراهمیت در جهت بخشی به جریان تاریخی این گذار سیاسی و اجتماعی بدل بشود.


جناب واحدی، شما امروز با تصمیم شایسته خود موفق شده اید احترام و علاقه بسیاری از مردم را نسبت به خود جلب کنید، اما به عنوان یک دوست و برادر کوچک شما میخواستم توجه شما را به این جلب کنم که شما امروز همچنین در موقعیتی قرار دارید که میتوانید به طریقی حتی عمیقتر و پرمفهوم تر به مردم ایران و آینده آنان خدمت کنید.  اگر شما امروز این توان روح را از خود نشان بدهید که مسئولیت سالهای همکاری با جمهوری اسلامی را بپذیرید، درها را بر مسیری خواهید گشود که نهایتا ممکن است از شکل گیری طوفانهای مخاصمه و آشوبهای فراوانی در بطن جامعه مان جلوگیری کند.   انتخاب با شماست، اما صمیمانه امیدوارم این نکته را ناچیز نیانگارید و نادیده نگیرید.


به امید موفقیت هرچه زودتر مردم ما در برپا کردن جامعه ای از صلح و دوستی در ایران، و آغاز به بهبود و ترمیم زخمها و ناتندرستی های هزاران ساله مان در فضایی از مهر و آرامش.

----------------
این متن ابتدا در خودنویس منتشر شده