۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

قاتل ندا همینجاست


در اخبار بود که مادر ندا از سر استیصال توجهش را به خارج از کشور گردانده و از سازمانهای بین المللی تقاضای رسیدگی به حقوق ابتدائی خودش را کرده است و خواسته است تا قاتل ندا را برایش پیدا کنند. اما قاتل ندا جای دوری نیست، پیش چشم همه مان است و خوب قیافه مرگبار او را میشناسیم... کجا میگردی مادر ندا؟ قاتل ندا همینجاست...


عکس قاتل ندا که در این سایت منتشر شده.

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

برخیز تهران! نگذار کروبی مثل مصدق در مقابل اراذل تنها بماند!


:: فوری ::

خانه شیخ شجاع به محاصره اراذل و اوباش در آمده است. به گفته پسر کروبی، آنها محله را قرق کرده اند. دیگر جای نشستن نیست، جوانان جنبش سبز! از مرد و زن، بر ما واجب است که اجازه ندهیم کروبی به سرنوشت مصدق دچار شود. نگذاریم پیرمردی که همه چیزش را در طبق خدمت به ما مردم گذاشته است اکنون در خانه با زن و بچه اش در مقابل اراذل و اوباش بی شرافت تنها بماند.

اگر ماههاست دنبال عذر و دلیلی قابل قبول برای بیرون آمدن از خانه میگشتید، این همان است. از هرکجا که هستید به سوی خانه کروبی به راه بیافتید، تک تک به آنجا بروید و در قالب تماشاچی منتظر بمانید تا زمانی که تعدادتان کافی شده باشد که وارد عمل شوید و از شیخ ما محافظت کنید.

دوست عزیزی که این را میخوانی! رسانه توئی خبر را پخش کن! با موبایل، با ایمیل، با وبلاگت، همه را مطلع کن تا بیایند و به دفاع از شرف جنبش سبز برخیزند که الان وقت آن است.


۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

این «طبیعی» است که نام احمدی نژاد به عنوان فخر فرهنگی در جمهوری اسلامی ثبت شود

امروز «محمدرضا شرف»، معاون « ارتباطات، امور بین‌الملل و استان‌های انجمن آثار و مفاخر فرهنگی» جمهوری اسلامی اعلام کرد که نام محمود احمدی نژاد «به عنوان یکی از مفاخر فرهنگی ایران ثبت گردیده است». من هیچ چیز به ذهنم نمیرسد که در مقابل این حرف بگویم، اما اگر شده همین یک سطر را باید مینوشتم اینجا.

شما بگوئید، در کشوری که کسانی مثل فروغ فرخزاد، احمد شاملو و محمد رضا شجریان را ننگ فرهنگی بدانند و بکوشند تا نام و خاطره آنان را از خاطره و اذهان مردم و فرهنگشان حذف کنند، آیا طبیعی نیست که محمود احمدی نژاد فخر فرهنگی محسوب شود؟



۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

دبیر کل حزب الله ایران: برادران لاریجانی یهودی های مخفی هستند!


باور کردنش مشکل است، اما آیت الله محمد باقر خرازی، دبیر کل حزب الله ایران، و ظاهرا همچنین برادر عروس خامنه ای، در جدید ترین صحبتهایش میگوید برادران لاریجانی به اسم مسلمانند اما در واقع یهودی های مخفی هستند!

متن سخنرانی ایشان را اول در سایت خبرنگاران سبز دیدم، که خوشبختانه فایل صوتیش را هم لینک کرده است، چون راستش تا خودم نشنیدم باور کردنش مشکل بود برایم، که به همین صراحت چنین حرفی زده باشد. ببینید چه میگوید! میگوید:‌
وقتی ما قتل هايی که در جامعه رخ می دهد را پی گيری ميکنيم ميبينيم در پشت تمام اينها صهيونيست ها هستند. خيلی از آنها به اسم مسلمان هستند اما دروغ ميگويند. دست هايشان کثيف است. ما در جامعه به شدت از اين افراد داريم و حضورشان محسوس است. لان هم در مراکز قدرت فوق العاده حضور پيدا کردند. ما در انصار حزب الله اين مساله را به عنوان يک تز قدرتمند مطرح ميکنيم. ما بايد فکری به حال اين افراد بکنيم که متاسفانه در مراکز قدرت حضور جدی پيدا کردند. نه تنها حضور در راس هرم قدرت قوای مختلف بلکه در خيلی از زير شاخه ها.

يک باند را کاملا در اختيار دارند. ما وحشت کرديم از اينکه يک جريان به اين قشنگی سازمان دهی شده است که نيروهای خودش رو در گلوگاه های نظام اسلامی قرار بدهد. و احساس ميکنيم يک جريان بسيار مخربی وجود دارد.آن دختر خانم انگليسی که می آيد زن فلان آقا می شود و بعدش هم آن آقا در بزرگترين قدرت اين نظام قرار دارد آيا اين طبيعی است؟ ما نميتوانيم اين را طبيعی تلقی کنيم. آيا قتل های زنجيره ای زير سر يهودی ها نبود؟ به نظر من اين مساله کاملا جدی است و سازمان های اطلاعاتی آمريکا و انگليس و موساد دقيقا دارند روی اين قضيه کار ميکنند. دنبال کودتا در کشور نيستند دنبال تصرف از درون اند. چطور می شود از يک روستای لاريجان بعضی از سران ما از آنجا سر درآورده باشند؟ چه طور شده به آنها اعتماد کرده ايم؟ سوابق اينها را بايد ببينيم که از کجا اين مسائل آب ميخورد. من اينها را در بسياری از مراکز قدرت نظام دنبال کرده ام. تمام مشکلاتی که در اين سی سال در نظام داريم با تمام صراحت عرض ميکنم از اين افراد است.
بقیه اش را خودتان گوش کنید حتما، که میگوید اینها را دارد پرونده شان را تکمیل میکند که یکی از همین روزها پته شان را بر آب بریزد، و اگر هم مقاومت کنند «حزب الله را به خیابانها میآورم». از شبکه های غذائی و مسکن و پوشاک میگوید که دست یهود است، و ...

اما نکته جالبتر برای من اینجاست که علاوه بر غیر عادی بودن سخنان جناب خرازی در مورد لاریجانی ها، و یا حتی بقیه این سخنرانی، این آیت الله کلا افکار غریب و ترسناکی دارند که از چند لحاظ دقت در آنها لازم است.

از جمله به این دلیل که افکار ایشان شدیدا از مشرب نازیسم سرچشمه گرفته است، گیرم در قالب تفکر و گفتمان اسلامی بیان شده باشد. این امر مهم است بخصوص با توجه به جریاناتی که در حال حاضر در کشورمان در حال اتفاق افتادن هستند. هنوز مدت زیادی نمیگذرد که متنی را به ریشه یابی «سلام هیتلری» که توسط حزب الله لبنان استفاده میشود اختصاص داده بودم، و همانجا صحبت کردم از ارتباط مستقیمی که بین تفکرات نژاد پرستانه و ضد یهودی نازی با برخی از این محافل فکری از جمله گروههای حزب الله وجود دارد. و البته خبر دارید که حزب الله ایران و حزب الله لبنان در واقع بازوان یک تن هستند. اما باز در همین رابطه این صحبتهای ایشان و صحبتهای دیگری که انجام داده اند و عرض خواهم کرد، از لحاظ دیگری هم جالب و مهم هستند، و آن قرابت عجیبی است که بین سخنان این آیت الله و دو کاراکتر اصلی در صحنه کنونی دولتی در جمهوری اسلامی، یعنی محمود احمدی نژاد و اسفندیار رحیم مشائی وجود دارد --قرابتی که دقیق و عمیق تر از آن است که به هیچ وجه بتواند اتفاقی باشد، و ارزش نگاه و تاملی نزدیکتر دارد.

اما چون بحث این شباهتها و روابط میتواند کمی طولانی تر شود و به هر حال از تیتر این مطلب هم فرامیرود، اجازه بدهید فعلا این سخنان را بشنویم و من هم حرفم را همینجا قطع کنم و جزئیات بیشتر را در یک متن جداگانه ای عرض خواهم کرد خدمت دوستان.

لطفا توجه کنید که دلیل اینکه صدای جناب آیت الله را روی چند تکه فیلم از یک تفکر بسیار مشابه با اینها مونتاژ کرده ام این است که در بلاگر قابل پخش بشود، چون بلاگر اجازه پخش صدای تنها را نمیدهد.








۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

اسناد دیگری از سازمان سیا که نشان از همکاری روحانیون با امریکا در کودتای 28 مرداد دارند


بازنشر این متن با ذکر مرجع (وبلاگ کالچراللاجیک) و نام نویسنده بلامانع است.
چند روز پیش اینجا متنی را ترجمه کرده بودم از «ری تاکیه» که در آن اشاره شده بود به اینکه نقش روحانیت، بخصوص آیت الله کاشانی، در کودتائی که منجر به برکناری مصدق در ایران گشت در واقع بیشتر از آن است که بسیاری از نویسندگان تاریخ معاصر ایران مطلع هستند، و در همانجا این را هم ذکر کردم که آقای «داریوش بایندُر» هم کتابی مهم در این مورد نوشته است که خوشبختانه شنیده ام  به فارسی هم ترجمه شده یا در دست ترجمه است.

همانطور که میشد حدس زد، آن مقاله و کلا این موضوع که روحانیت خدای نکرده با سازمان سیا یا انگلیس در موفق کردن کودتائی برای سرنگونی مصدق و بازگرداندن شاه همکاری کرده باشد برای بسیاری از هموطنان ایده ای پر مسئله و مخالفت برانگیز بود، و بحثهای مختلفی شروع شده است که کمابیش ادامه خواهد یافت تا زمانی که واقعیت به نحوی به روشنی بیاید.

اما از سوی دیگر اینکه چرا «واقعیت» در مورد یک اتفاق تاریخی با این اهمیت پس از قریب به شش دهه در تاریکی مانده و هنوز به «روشنی» نیامده است خود سئوالی است بسیار مهم و در واقع مرتبط به اصل قضیه، که در عین حال شاید کمتر پرسیده شده است.

من شخصا نه تاریخدان هستم و نه تخصصی در مورد کودتای امریکائی-انگلیسی بیست و هشت مرداد دارم، اما من هم مانند بسیاری دیگر با شنیدن این تز خواه ناخواه قضیه برایم جذابیت پیدا کرد و سعی کردم تا کمی بیشتر جزئیات آن را تعقیب کنم. اجازه بدهید جزئیات این تعقیب را که هنوز هم ادامه دارد فعلا کنار بگذارم، و در عوض شما را با یکی از نتایج آن تا این لحظه آشنا کنم، نتیجه ای که برای من دوکار مهم انجام داده: اول اینکه جای شکی باقی نگذاشته است که روحانیون و در راس آنان سید ابوالقاسم کاشانی نقشی بسیار اساسی (و آگاهانه) در موفقیت کودتای سیا بر علیه مصدق ایفا کردند، و دوم این که این اندیشه را در ذهن من کاشته است که نقشی که روحانیت در آن کودتا ایفا کرد، و ارتباطی که در آن زمان بین سازمانهای جاسوسی امریکائی و برخی روحانیون در ایران ایجاد گردید به همانجا ختم نگردید، بلکه ادامه یافت، تا جائی که ممکن است رابطه ای مستقیم بین آن ارتباط و شکل گیری انقلاب اسلامی و برپا گشتن یک جمهوری اسلامی در ایران توسط روحانیون وجود داشته باشد.

طبعا متوجه هستم که این ایده ای که من اینجا در یکی دوجمله خلاصه کرده ام حرف ساده ای نیست و به سرعت احساسات زیادی را در بسیاری افراد بر خواهد انگیخت، اما به جای پرداختن به جنبه های احساسی، ایدئولوژیک و یا سیاسی قضیه اجازه بدهید چند نمونه از شواهدی که مرا به آن جهت سوق داده را ارائه بدهم. البته این بحثی است که تنها با گذشت زمان و با دسترسی به شواهد و مدارک بیشتر، بخصوص دسته ای خاص از شواهد و مدارک که سازمان سیا و دولت امریکا در حال حاضر هنوز از انتشار آن سرباز میزنند، میتواند به قطعیت برسد، ولی به هر حال این وظیفه همه ماست که برای روشن شدن واقعیتها آنچه از دستمان بر میآید انجام دهیم.

توجه کنید که شواهدی که در این متن ارائه میشوند برگرفته از مدارک و مکاتبات محرمانه دولتی امریکا و انگلیس هستند که مشمول قانون گذشت زمان شده اند و طبق قانون آزادی دسترسی به اطلاعات اکنون در امریکا اکنون قابل دسترسی گردیده اند.

اجازه بدهید با نگاهی کوتاه به محمد تقی فلسفی، دشمن مصدق، و یار نزدیک کاشانی واز افراد نزدیک و مرتبط به خمینی شروع کنیم که برایم کمابیش واضح شده است که از ماموران سفارت آمریکا بود.

مثلا مدرک زیر را ببینید، که صفحه اول از یک تلگراف محرمانهٔ دو صفحه ای است در مورد وضعیت پروپاگاندا بر علیه کمونیسم در ایران، که در روز پنجشنبه نوزده اکتبر 1950، برابر با یازده مهرماه 1329 از سوی سفارت امریکا در تهران تحت نظر سفیر وقت امریکا به واشنگتن فرستاده شده است.

این سند گزارشی است از سفارت امریکا در تهران به واشنگتن، در مورد وضعیت تلاشهای محرمانه سفارت در تهران برای افزایش دادن پروپاگاندا بر علیه کمونیسم [عمدتا حز ب توده]. این افزایش در عکس العمل به جریاناتی بود که آن روزها تحت عنوان «بیانیه صلح استکهلم» با پشتیبانی اتحاد جماهیر شوروی بر علیه تسلیحات اتمی در حال اتفاق افتادن بود. اگرچه تمام این سند جالب است، اما متاسفانه چون ارتباط مستقیم به بحثمان ندارد توجه شما را تنها به دو بند از آن جلب میکنم، که ترجمه فارسیش به شرح زیر میباشد:
2- بخش پروپاگاندا خط محکمتری در مخالفت با کمونیسم و دفاع از امریکا از طریق مطبوعات و رادیو در پیش گرفته. حمله با تمام قوا انجام میشود، اما هیچ انتقادی به شکل رسمی از شوروی انجام نخواهد شد.
5- دو ملا در دو مسجد تهران از روز یکشنبه موعظه بر علیه کمونیست ها [حزب توده] را شروع کرده اند. رادیو ایران این سخنرانی ها را ضبط میکند تا برای بیست روز آینده دوبار در روز پخش شوند. همچنین یک ملا با ماموریت مشابه به تبریز فرستاده شده، و یکی نیز به مرکز استان کردستان.

این «ملاها» که به مساجد فرستاده شده اند تا بر علیه کمونیسم وعظ کنند چه کسی میتوانند باشند؟ طبعا سازمان سیا هرگز نام آنها را پخش نخواهد کرد، اما حتی با وجود گذشت زمان میتوان روشهای غیر مستقیمی برای حدس زدن هویت آنها پیدا کرد. به عنوان مثال، سایت اصولگرای «جهان نیوز» مقاله ای دارد در مورد محمد تقی فلسفی، با تیتر «هواداران مصدق منبر فلسفی را تعطیل کردند». این مقاله در مورد سخنرانی ها و دیگر فعالیتهای این ملاست که جهان نیوز طبق رسم جمهوری اسلامی وی را «زبان گویای اسلام» لقب میدهد. در این مقاله آمده است:
از طرف رادیو نزد ایشان [ملا محمد تقی فلسفی] رفتند که شیخ محمد تقی قبول کند به استودیوی رادیو برود و همه سخنرانی‎‎ها از آن‎جا پخش شود؛ مثل برنامه‎ای که آقای راشد داشت. آقای فلسفی در پاسخ این جماعت گفته بود: «اگر می‎خواهید حرف‎‎های من به گوش همه ملت ایران برسد، باید میکروفن رادیو را به مسجد بیاورید تا در حضور مردم به‎طور زنده بحث‎هایی را به سمع ملت برسانم» بالاخره از اول ماه رمضان، سخنرانی‎‎های شیخ محمد تقی فلسفی در مسجد امام خمینی (مسجد شاه آن زمان) برای اولین‎بار از رادیو به‎طور مستقیم پخش شد. شنیدن نام ائمه و ذکر صلوات از رادیو، برای مردم متدین آن زمان، عجیب و دلنشین بود. سخنرانی‎های مرحوم فلسفی در این دوران بیشتر علیه حزب توده بود که موردتوجه بی‎سابقه مردم قرار گرفت... روزنامه اطلاعات نوشت: «پخش سخنان مذهبی از مسجد شاه تا آخر ماه رمضان ادامه خواهد داشت. ابتدا مقرر بود فقط تا دهم ماه رمضان پخش سخنان مذهبی از رادیو به‎وسیله رادیو تهران انجام گیرد، ولی چون بیانات واعظ شهیر آقای فلسفی مورد استقبال و استفاده عمومی واقع شده، از طرف آقای نخست‎وزیر به رادیو تهران دستور صادر شد که تا آخر ماه رمضان، پخش سخنان مذهبی از مسجد شاه، به‎وسیله رادیو ادامه یابد.» مرحوم فلسفی درباره سخنرانی‎هایش علیه حزب توده می‎گوید: «منبر‎های ما از نوع مبارزه‎‎های بسیار مؤثر و مفید با حزب توده و مرام کمونیستی بود. تا آن زمان بزرگ‎ترین ضربه‎ای بود که به حزب توده وارد می‎شد، زیرا به عموم مردم می‎فهماند که تشکیلات حزب توده ضدخداست، ضد پیغمبر (صلی‎ا... علیه و آله و سلم) است، ضدقرآن است، ضد نماز است، ضدمسجد و شئون دینی است. مسلمانان باید هوشیار باشند که سرمایه ایمان و عواطف مذهبی خود را با تبلیغات پوچ آن‎‎ها از دست ندهند.»
در همین رابطه، مدارک «ساواک» نیز که تحت کنترل کامل سازمانهای جاسوسی امریکا اداره میشد نقش «مثبت» محمد تقی فلسفی و «اثر خوب تبلیغ ایشان» را ثبت کرده اند. سایت «آینده روشن»، متعلق به مصباح یزدی مدرکی از ساواک را نقل میکند که در آن نوشته شده است: «ايشان [فلسفی] در لفاف و گوشه و كنايه حرف نمي‌زد صاف و پوست كنده عليه حزب توده صحبت نمود و بدون ترديد اين تبليغ اثر خوبي در مردم خواهد گذاشت.»

به هر حال اگرچه مدرک محرمانه سفارت امریکا از محمد تقی فلسفی نام نمیبرد، اما در هر حال «عنایت» خاصی که رادیو ایران، وزیر اطلاعات وقت، و گزارشگران ساواک، که هر سه در واقع تحت هدایت سفارت آمریکا عمل میکردند، به جناب فلسفی و «موعظه» های ضد کمونیستی ایشان ابراز کرده اند جای خالی نام ایشان را تا حد زیادی پر میکند. اما اگر باور کردن اینها مشکل است برایتان عجله نکنید، هنوز اطلاعات و سرنخهای بیشتری هستند. به عنوان مثال، عکس زیر را در نظر بگیرید:


این عکسی است از آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی (با عمامه سیاه)، به همراه ملا محمد تقی فلسفی (عمامه سفید)، در کنار شعبان جعفری، مشهور به شعبان بی مخ (نشسته، با ریش) و تعدادی از هواداران یا به اصطلاح «نوچه» های شعبان، ونیز دونفر از مسئولان دولتی وقت، که عبارت باشند ازشهردار تهران و «معاون سیاسی نخست وزیر». این عکس در پایان یکی از «موعظه» های جناب فلسفی گرفته شده است، البته پس از سرنگونی مصدق، که در محلی به نام «تکیهٔ دباغ خانه» انجام میشد. اتفاقا نسخه ای از همین عکس در یکی از نشریات وقت با شرح مکان و اسامی افراد حاضر نیز به چاپ رسیده بود، که در زیر میبینید:


خوب، شعبان بی مخ و نقشش در کودتا را که شک ندارم همه میدانیم. اما آن دسته از دوستان که هنوز نکته مطلب را نگرفته ان لابد دارند از خودشان میپرسند کاشانی و فلسفی، آنهم در کنار این نوع مقامات دولتی پس از کودتای علیه مصدق در این عکس چکار میکنند؟ پاسخش را به خود شما وامیگذارم، اما قبل از آنکه ادامه بدهم، اجازه بدهید در همین مورد یک متن کوتاه را هم از «رجا نیوز» نقل کنم، که ظاهرا هنگام نوشتنش خبر نداشته اند که چنین عکسی وجود دارد که دوستان خوب حضرت امام را اینطور مستقیم به شعبان و متصدیان دولتی در تکیهٔ دباغخانه متصل میکند، وگرنه این توضیح را نمیدادند که: «'شعبان خان' مراسم عزاداری هم برپا می کرد! هزینه مراسم روضه‏ خواني دهه ماه محرم در تكيه دباغخانه را ساواک به عهده می گرفت.» (عین همین متن را خبرگزاری فارس نیز منتشر کرده است). عکسهای دیگری هم از کاشانی در کنار شعبان موجودند که ظاهرا مربوط میشوند به روزهای کودتا، اما این عکس از این لحاظ واقعا بی نظیر است که بسیاری از سر نخهای مرتبط با کودتا، از سفارت امریکا و فیضیه قم گرفته تا دربارشاه و زورخانه شعبان بی مخ و تکیه دباغخانه همه را یکجا به هم میرساند.

در هر حال، اجازه بدهید تا از محمد تقی فلسفی بگذریم، و بازگردیم به آیت الله کاشانی و نقشی که ایشان در تکمیل و موفقیت کودتای امریکائی بر علیه مصدق ایفا کردند.

در ماه نوامبر سال 1951، سفیر انگلیس در تهران طی نامه ای محرمانه به لندن نوشت: «امریکائی ها بسیار محرمانه به ما گفته اند که کاشانی با آنها در تماس است. نظر اصلی وی [کاشانی] مربوط به خطر کمونیسم و نیاز فوری به کمک امریکاست.» شاید این متن، و بخصوص آنچه در زیر میآید توضیح قابل قبولی برای این عکس ارائه کنند که آیت الله کاشانی را در حال مشاوره با سفیر آمریکا در ایران در زمان کودتا، همان که نامه بالائی در مورد مامور کردن چند آخوند برای موعظه بر علیه کمونیست ها و حزب توده را نوشته بود، یعنی آقای لوی هندرسون Loy Henderson نشان میدهد:



اما علاوه بر نامه و عکس فوق مدارک واضحتری نیز هست که جناب کاشانی را به نحو مستقیم تری با کودتای امریکائی مرتبط میکنند، از جمله متن محرمانه یک تحقیق تاریخ داخلی متعلق به سازمان سیا، که به بررسی کودتای بیست و هشت مرداد پرداخته است. این متن متنی بسیار مهم است که در صورت دسترسی به محتوای کامل آن بسیاری از رموز پنهان مانده نه تنها پیرامون کودتای بیست و هشت مرداد، بلکه همچنین در مورد انقلاب ۵۷ نیز به روشنی میرسند. اما ظاهرا درست به دلیل همین اهمیت و حساسیت، اگرچه متن با توجه به قوانین مربوط به گذشت زمان و آزادی دسترسی به اطلاعات با تلاش فراوان برخی محققین قابل دسترسی گردیده است، اما متاسفانه بخشهای عمده ای از متن قبل از در دسترس قرار دادن توسط سازمان سیا حذف گردیده اند، با این بهانه که اگرچه اینها اطلاعاتی قدیمی هستند اما هنوز «حساس» هستند و در صورت آزاد شدن میتوانند به «امنیت و منافع» بین المللی امریکا صدمه وارد کنند.

من زیاد روی این موضوع بحث نخواهم کرد، اما اجازه بدهید تنها دو نکته را گوشزد کنم: یکی اینکه این استدلال و رفتار سازمان سیا در مورد متن به صراحت حکایت از این دارد که بخشهای حذف شده مرتبط به افکار، افراد، سازمانها و جریاناتی هستند که در حال حاضر در ایران دارای اهمیت سیاسی میباشند (در غیر اینصورت استدلال مبنی بر « در خطر افتادن امنیت و منافع امریکا» مفهوم خاصی نداشت)؛ و ثانیا با مطالعه کامل متن (که در پائین همین صفحه آن را برای خواندن یا دانلود کردن در اختیار شما قرار میدهم) مشخص میشود که اگرچه آیت الله کاشانی یکی از شخصیتهای مهم و مطرح در جریان آن کودتا و نیز در این متن بوده است، اما قسمتهائی از متن که سانسور و حذف نشده اند به جز یکی دو مورد جزئی شامل هیچ اسم و ذکری از آیت الله کاشانی نمیباشد. به عبارت دیگر، بحثهائی که در ارتباط با کاشانی و جریان مذهبی بوده اند تماما مشمول «خطر برای امنیت و منافع امریکا» و در نتیجه حذف گردیده اند. با توجه به ارتباط عمیق و نزدیک فردی و ذهنی بین کاشانی و افرادی از قبیل نواب صفوی، بهبهانی، و خمینی، من نتیجه گیری را به خود شما واگذار میکنم.

اما در هر حال نکته جالب اینجاست که حتی همان یک یا دو جائی در متن که عرض کردم اسم کاشانی از تیغ سانسور در امان مانده است هم به اندازه گویا هستند، بخصوص یکی از آنها که پانوشتی است که احتمالا به سهو و تنها به دلیل قرار داشتن در پانوشت ها از چشم سانسور چی پنهان مانده است.

تصویری که در زیر میبینید از صفحه ای از متن است که حاوی اولین ذکر نام آیت الله کاشانی میباشد:


ترجمه بخشی که نام کاشانی ذکر شده (در دومین پاراگراف از آخر) به این شرح است:‌
... به عقیده ادوارد شرلی، کارمند سابق مدیریت عملیاتی سیا که در هنگام انقلاب به ایران سفر کرده بود... جای تردید است که بدون پشتیبانی آیت الله کاشانی و آیت الله بهبهانی عملیات مخفی سیا [عملیات آژاکس، یا همان کودتای بیست و هشت مرداد] قادر بود به موفقیت برسد، [در حالی که] کاری که این دو آیت الله در سال 1953 با کمک امریکا و انگلیس انجام دادند را خودشان احتمالا میتوانستند کمی دیرتر بدون چنین کمکی نیز به انجام برسانند...

اما یک نقطه دیگری که در متن اسم کاشانی حذف نشده است اینجاست، که سخن از مراحل بحث و تصمیم گیری در سفارت آمریکاست در مورد اینکه پس از سرنگون شدن مصدق چه کسی بایستی جانشین او بشود:


میگوید،

جانشین مصدق: آیت الله کاشانی یا فضل الله زاهدی؟
در این مرحله بر سر اینکه چه کسی باید جانشین مصدق بشود هیچ توافقی وجود نداشت. مسئولان آمریکائی تا مدتی در این فکر بودند که آیت الله کاشانی، متحد سابق مصدق را برگزینند، که پشتیبانان زیادی داشت و از مخالفان سرسخت مصدق شده بود. [در این نقطه یک پاراگراف کامل، که ظاهرا بحث از جوانب و مسائل مربوط به کاشانی بوده است، از متن حذف شده]. و سرانجام نظرها آرام آرام به ژنرال فضل الله زاهدی برای جانشینی مصدق رسید [و سپس شرح میدهد که زاهدی کیست و چرا انتخاب شد]...
توجه شما را بار دیگر به اهمیت نهفته در این چند خط فوق جلب میکنم. اینکه سازمان سیا از میان تمام گزینه ها به کاشانی و زاهدی رسیده باشد و بر سر انتخاب یکی از آنها به بحث بنشینند نشانگر اهمیت و مفید بودن فوق العاده فردی مثل کاشانی برای سیاستهای آنهاست، و گرنه ایشان هرگز از میان تمام گزینه های موجود به مرحله «نهائی» نمیرسید، جائی که تنها رقیب و هم وزنش یک ژنرال ارتشی با آنهمه سابقه روشن خدمت به شاه و آمریکا باشد، و تازه انتخاب بین آن دو هم برای امریکا و انگلیس اینهمه مشکل باشد.

اما از این هم بگذریم و اجازه بدهید پیش از تمام کردن این متن بسیار طولانی یک مدرک دیگر را هم خدمت شما عرضه کنم:
تصویر بالا صفحه دیگری است از متن محرمانه سیا، که در پا نوشت آن ذکری از کاشانی شده است به این شرح:
«جبهه ملی» تشکلی باز بود، مرکب از گروههای سیاسی با اهدافی لیبرال دموکرات و مخالف با دخالت خارجی در امور ایران. جبهه ملی شامل روشنفکران چپگرای ضد شوروی «حزب ایران»، کارگران و روشنفکران چپگرای «حزب زحمتکشان»، و کارگران، بازاری ها و روحانیون «مجاهدین اسلام» بود. آیت الله ابوالقاسم کاشانی، که بعدها نقشی کلیدی در کودتا بر علیه مصدق ایفا کرد، یکی از رهبران «مجاهدین اسلام» بود...
دقت کردید؟ «آیت الله ابوالقاسم کاشانی که بعد ها نقشی کلیدی در کودتای علیه مصدق ایفا کرد.»

به هر حال این متن بیش از حد برای یک وبلاگ طولانی شده است، و احتمالا شما هم از خواندش خسته شده اید. اما اینها چند نکته و شواهد و مدارکی بود که من با کمی تحقیق نه چندان گسترده به آنها رسیده ام، و اگر به قول معروف مشت نمونه خروار باشد، نه تنها هیچ جای شکی باقی نمیماند که روحانیت در زمان مصدق در نقشه ای پلید و ضد ملی و ضد دموکراتیک بر علیه منافع ایرانیان وارد عمل شدند، بلکه خط قرمز واضحی نیز که از آن ارتباط بین روحانیون و بیگانه ها، بخصوص ماموران مخفی امریکائی شروع میشود، به نظر میرسد در واقع مثل شاهرگ یا شاهراهی باشد که کاشانی و فلسفی و بهبهانی را از یکسو به سفارت آمریکا و از سوی دیگر به خمینی و خامنه ای و جمهوری اسلامی مرتبط میسازد.

اکنون سئوالی که پاسخش 'تا اطلاع ثانوی' در حافظه اسناد و مدارک سازمان سیا محبوس خواهد ماند اینست که آیا این خط قرمز گروه انقلابیون پایه گذار جمهوری اسلامی را نیز به سفارت امریکا مرتبط میگرداند یا خیر؟ آیا این ممکن است که همکاری های شخصی به اهمیت آیت الله کاشانی با سفارت آمریکا، کسی که سفارت برای وی تا حدی اعتماد قائل بود که در شرف انتخابش برای رهبری کشور ایران به جای مصدق میبود، به همان جا خاتمه یافته باشد؟ آیا طرح سفارت آمریکا برای انتخاب یک روحانی به رهبری لازمه اش حذف شاه نیز بود؟ آیا سرنگونی نهائی شاه و جایگزین شدن وی توسط یکی از همرزمان و همفکران کاشآنی به نام خمینی، و ایجاد سیستمی تحت عنوان «جمهوری اسلامی» هیچ ارتباطی با آن نسخه ای که در زمان کودتای مصدق برای رهبر کردن یک روحانی و کنار گذاشتن شاه توسط ماموران مخفی امریکا نوشته شده بود دارد؟

اینها متاسفانه سئوالاتی هستند که فعلا تنها به صورت سئوال باقی خواهند ماند. . .


-------------------

متن کامل (البته نه چندان «کامل»، با توجه به 'حفره' های زیادی که توسط سیا در متن ایجاد شده اند) مقاله ای که بالاتر ذکر شد را میتوانید در زیر بخوانید، و یا در صورت علاقه به صورت فایل pdf به کامپیوتر خود دانلود کنید:





۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

واقعیت در مورد خمینی در نامه بنی صدر به همسرش در سال ۱۳۶۰


ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهور در تاریخ ایران است. وی که در سال ۱۳۵۸، یک سال پس از انقلاب ۵۷، با رای گسترده مردم به ریاست جمهوری انتخاب شده بود، پس از تنها دو سال ریاست به دستور روح الله خمینی توسط مجلس شورای اسلامی در سال ۱۳۶۰ از ریاست جمهوری برکنار گشت.

متن زیر را از کتابی برگرفته ام که توسط ابوالحسن بنی صدر تحت نام «خیانت به امید» و با تاریخ انتشار 5 مهرماه 1360، یعنی حدود چهار ماه پس از عزل وی از ریاست جمهوری و پناه آوردن وی به فرانسه منتشر شده است. «خیانت به امید»، که به صورت نامه هائی از سوی بنی صدر از مخفی گاه به همسرش «عذراحسینی» نوشته شده است، در واقع گاهشمار ارزشمندی است از خاطرات اولین رئیس جمهوری اسلامی در روزهائی پر تنش که نقشی تعیین کننده و مانا در شکل گرفتن جهت و هویت سیاسی نظام اسلامی ایفا کردند.

کتاب البته طولانی است و و من تنها به معرفی چند سطر کوتاه از آن که در مورد افکار بنی صدر راجع به خمینی میباشد اکتفا میکنم، اما در صورت علاقه میتوانید متن کامل آن را اینجا بخوانید.


عذرا، همسر شجاع،

فکرش را بکن! با تمام توان میکوشیدم این روحانى پیر، معنویتى بى لک و پاك از هر آلودگى بماند. با چه تلاشى و با چه اخلاصى و با چه سماجتى مىکوشیدم بر دامن او گرد نیز ننشیند. و او چگونه کوشید قیافه پاك مرا با خشونت و بىرحمى لجن آلود سازد. نمىدانم تاریخ این صحنهها را چگونه تصویر خواهد کرد . . .

حسین (ع)، آزاده ترین آزادگان، رو در روى یزید ایستاد. مردم آن زمان و تاریخ دچار سردرگمى نمىشدند. یزید ستم و حسین عدل بودند. میان مصدق و شاه، باز داورى بسیار آسان بود. همه حق را به مصدق دادند. تاریخ نیز چنین کرد. اما میان بنى صدر و خمینى تشخیص حق آسان نیست. اما اگر فرض کنیم با کارهایى که بدستور او انجام مىگیرند و قرائن حکایت مىکنند که ادامه مىیابند و گسترش مىپذیرند، با اعدامهاى نوجوانان پسر و دختر، با کشتارها، با صحنه هاى تلویزیونى که در شخصیت کشى، روشهاى رژیم شاه را کهنه کرده اند، با فقر و فلج اقتصادى، با جنگ و بدتر از همه توهین به ملت و رأى او، و ویران کردن معنویت انقلاب او، تشخیص آسان مىشود، تصدیق نمیکنى که تاریخ مرا مظلومتر خواهد یافت؟

قضاوت تاریخ هر چه باشد، در این لحظات نسبت به سرنوشت خویش احساس تلخ ندارم. دلم شاد است. پر از شادى است چرا که از عقیده جدا نشدم و بخاطر دفاع از استقلال و آزادى و اسلام، اسلام رشد، اسلام محبت، اسلام آزادى، اسلام دفاع از حق محرومان، اسلام امید، اسلام ضد زور، اسلام ضد اسلام ارسطو زده که بر استبداد فقیه بنا گرفت و همه خشونت و جنایت از آب درآمد. بخاطر این اسلام، این آزادى همه جانبه، با تمام توان کوشیدهام و همه خطرها را پذیرفته ام . . .

همسر خوش اندیش،

مىدانم وقتى این سطور را میخوانى، سرزنش را آغاز مىکنى و میگویى از همان دیدار اول با خمینى که بازگشتم بتو نگفتم از این قیافه معنویتى مشهود نیست؟ نگفتم هر چه هست خشونت است؟ میکوشد قیافه اى معنوى بخود بگیرد اما با ناشیگرى، کمى دقت به آدمى امکان مىدهد بفهمد خشونتى است که زور مىزند خود را بپوشاند؟ اما گوش نکردى تا آمد آنچه بر سر تو و همه مردم آمد! . . . تصدیق مىکنم که راست مىگویى، تو این حرفهاها را زدى و هر بار هم که او قولى را زیر پا مىگذاشت، میگفتى، نگفتم این آدم اهل ریاست و فریب مىدهد؟ و راست است که در پاسخ تو و دیگرانى که جانب تو را مىگرفتند، مىکوشیدم مجنون وار تا که لکه ها را از قیافه او پاك کنم. اما در درونم طوفان بود. به کسى میماندم که اوراق حیات او را پیشارویش ورق به ورق بباد بدهند . . .

. . . میخواست مرا وسیله همین قصابىها بکند که اینک شخص خودش سرپرستى مىکند، این روزها که ماشین اعدام دختران 12 ساله و نوجوانان 12 تا 16 ساله با سرعت بگردش درآمده است، بر من بسیار سخت مىگذرند. به این زودى، دژخیمها از نهان گاهها بیرون آمدهاند و پیشاروى ملتى که انقلاب کرده است، اسلام و آزادى و معنویت و امید را "ذبح شرعى" مىکنند . . .

. . . تفکر سیاسى او از یونان قدیم میآمد: اکثریت قریب باتفاق مردم مثل گوسفند هستند و اقلیتى با استعداد
براى ولایت گله انسانها خلق شدهاند و باید آنها را اداره کنند. دو نوع حکومت بیشتر متصور نیست: حکومت عدل مذهبى و حکومت ستم غیر مذهبى و هر دو استبدادى هستند. یکى استبداد صالح است و دیگرى استبداد ظالم. گذرا بگویم وقتى مىشنیدند که مارکسیستها هم حکومت را استبدادى مىدانند و به استبداد بورژوازى و استبداد پرولتاریا قائلند، این نتیجه را مىگرفتند که حکومت دمکراسى واقعیت ندارد و آزادیهایى که داده انده همان بى بند و باریها هستند که وجودشان مخالف آزادى واقعى است. بیاد بیاور که طى این دو سال و نیم، هربار که از ضرورت آزادیها حرف زده ام، پاسخ ملاتاریا این بوده است که اینها مىخواهند جامعه ما بى بند وبار بشود . . .


۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

چه امیدی به این باغ وقتی باغبان کارش کشتن جوانه هاست...


«1-روز قبل از شماره اول نشریه یک نفر به خونمون زنگ زد گفت ما شنیدیم شما می خواهید مطالب تندی چاپ کنید و گفت که بهتره قبل چاپ نشریه رو نشون دانشگاه بدید. شماره اول نشریه که در آمد به اسم ژاژ به علت درج مطلبی به اسم دیکتاتور بزرگ و نوشتن مطلبی در مورد استالین اطلاعات منو مجبور کرد تمام نشریه رو ببرم تحویل بدم به ستاد خبری وزارت اطلاعات بار اولم بود که اطلاعات بهم زنگ می زد و من خیلی ترسیده بودم قبلش یه تعداد از نشریه رو برده بودم خونمون به خونمون هم زنگ زده بودن مامان و بابام و داداشم رو هم ترسونده بودن گفته بودن پسرتون رومی بریم زندان .این دوستاش همه زندان رفتن و [ . . . ] 2- با شماره سه دوباره مشکلات شروع شد رفتم نشریه رو از چاپ خونه بگیرم گفت که از حراست وزارت ارشاد آمدن گفتن که شما نشریه می زنین یارو گفته آره الان زیره چاپه اونم گفته بود که تموم که شد بیارین تحویل بدین چاپ خونه هم این کارو کرده بود من من داشتم می دیدم که نشریه رو داره می بره ولی کاری نمی تونستم بکنم [ . . . ] 9- امروز رفتم کمیته انضباطی .یه برگه جلوم گذاشتن گفتن پر کن نوشته بود شما از نظر کمیته ناظر بر نشریات محکوم شدید توضیحات خود را بنویسید منم توضیحاتم رو نوشتم .قرار شد موقعی که می خوان حکم بدن خبر بدن منم بیام هنوز که خبر ندادن ولی به زودی خبر می دن ... »

گوشه گوشهٔ کشور ما پر است از جرقه هائی که شب و روز دارند زاده میشوند و بعد با همان سرعتی که روشن میشوند با تلاش مضاعف برادران بینام و نامدار خاموش میشوند... درد اینجاست که اگر مملکتمان مملکت بود و در دست آدمهای درست و حسابی، این جرقه ها به جای اینکه با این جدیت سرکوب بشوند هرکدامشان بر عکس باید بال و پر میگرفتند و رشد میکردند تا شعله ای بشوند و هرکدام گوشه ای از این تاریکستان را روشن کنند که سی سال است ایران است. اما دریغ که هم ما میدانیم و هم خودشان که اینطور نیست، افسوس که خلاقیت ها و جوان ها باید بمیرند تا بی اخلاق ها و پیر ها باشند و بمانند . . .

دوستی این حکایت را برای من فرستاده، که اگر نقاشی بود، یک پای گنده را نشان میداد که دارد روی یکی از همان جرقه ها فرود میآید تا خاموشش کند... به این فکر کنید که آن جوانی که این وبلاگ را منتشر کرده همه امیدش از آن این بوده که اگر هم خاموش میشود لااقل گوشهائی شاید صدای فرود آن چکمه کذائی را بشنوند، و چشمهائی آن صحنه را ببینند و شهادت دهند که نوری بود و میخواست شعله ای شود، اما کشتندش و خاموشش کردند... همین.

این وبلاگ را ببینید و هفت خوانی را که نویسنده جوانش، که دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد است، مجبور شده برای انتشار یک نشریه ساده دانشجوئی بگذرد تا دست آخرهم به چند تا بهانه واهی معلقش کنند و «ممنوع الانتشارش» کنند، و امروز هم در خانه نشسته باشد و منتظر باشد که چه «حکمی» برای گناهان کبیره اش، از قبیل دیکتاتور خواندن استالین یا نشر خبر مرگ منتظری، صادرخواهد شد.

آخر چه سرنوشتی میتوان دید به جز فنا و زوال برای باغی که باغبانهایش هر صبح کارشان این باشد که بگردند و جوانه هایش را پیدا و لگد کوب کنند؟

اینجاست، خودتان جزئیاتش را بخوانید: هشت ماه خدمت صادقانه با نشریات اصلاح طلب