سریع وارد شوم، بحثم در مورد جریان اخیر دوست عزیز و خوبمان آقای نوریزاده است و دوست جدیدشان «سردار». وقت زیادی برای نوشتن ندارم متاسفانه، اما میخواهم از شما دوستان دعوت کنم که بیائید در این داستان تمام هوش، تفکر، و تجربه مان را به کار بگیریم تا مبادا تله ای باشد که ضررهای بزرگی به جنبش سبزمان بزند و ما چشم بسته در آن بیافتیم.جریان، که الان به یمن تبلیغ فراوان در سایتهای خبری اینترنتی، وبلاگها، بالاترین و دیگر رسانه های خبری تقریبا همه از آن مطلع هستند، این است که شخصی معروف به «سردار مدحی» ناگهان پیدا شده است، به سرعت دوستی و رفاقت نزدیکی با دوست عزیز و مهربانمان آقای نوریزاده ایجاد کرده است (اگر به هر کدام از این مکالمه هایشان نگاه کنید مثلا، خیلی سریع میتوانید حدت دوستی و اعتمادی که آقای نوریزاده به ایشان دارد را متوجه شوید)، و شروع کرده است به دادن یک سری اطلاعات «درونی» از جمهوری اسلامی، و خیلی سریع هم ایشان تبدیل شده اند به مرکز توجه رسانه ای و احساسی و هیجانی کاربران اینترنت -موج احساساتی که حالا آمده است تا بالاترین را هم در نوردد.
بسیار خوب، اجازه بدهید بروم سر اصل حرفم، که گفتم سریع باید بزنم و بروم. اصل حرف این است که این حکایت، که آقائی که به نام سردار مدحی (یا سید رضا حسینی یا هرچه اسمش هست) ناگهان سر و کله اش از دل تاریکی رژیم پیدا شده است و به این سرعت برای خودش در دل دوست عزیزمان آقای نوریزاده و از آنجا در ذهن طرفداران جنبش سبز جا باز کرده است، این حکایتی است که به قول معروف با شنیدنش باید گوشها را تیز کرد و چشمها را شدیدا باز. واقعیت ساده ای که هرگز نباید فراموش کرد این است که ایشان ، جناب سردار مدحی، تا «همین دیروز» یکی از ماموران امنیتی و اطلاعاتی رژیم بوده اند، و هیچ دلیلی ندارد که به همین سادگی پس از سالهای سال خدمت و تعلیم دادن و تعلیم گرفتن در یک رژیم ایدئولوژیک و دینی، ایشان ناگهان دستخوش چنین تغییرات عمیق روحی و وجدانی شده باشند و به همین سرعت تصمیم به خیانت به رهبران مقدس خودشان گرفته باشند.
اجازه بدهید باز هم صریح تر صحبت کنم، میخواهم اخطار بدهم به همه مان، که دوستان، لطفا این را جدی بگیرید که این رژیم و سیستمهای اطلاعاتیش بسیار پیچیده تر و پیشرفته تر از آن عمل میکنند که ما در این جریان داریم به حساب میآوریم. به عبارت دیگر میخواهم هشدار بدهم به همه مان که بیائید به این سرعت خودمان را و اعتمادمان را به این فرد ندهیم، چه بسا که یک «اسب تروا» دیگری باشد که با قصد و هدف و به طرز برنامه ریزی شده ای به میان ما فرستاده شده باشد.
انگلیسیها یک صحبتی دارند که به نظرم بسیار مربوط است به این داستان، میگویند:
if it sounds too good to be true, it probably is . ترجمه خوبی از این ضرب المثل تقریبا غیر ممکن است، اما تحت اللفظی ان این است که «اگر چیزی به نظرت بهتر از آن میآید که راست باشد، احتمالا دروغ است.»
آنهائی که کمتر تجربه دارند احتمالا به این صحبت من اعتراض میکنند که پارانوئید هستم و که با اینهمه اطلاعات دقیقی که این فرد دارد و در اختیار جنبش قرار داده است دیگر جائی برای شک و تردید نمیماند. من نمیخواهم وارد بحث اطلاعاتی که ایشان فراهم کرده است بشوم، چون به اندازه کافی ابعاد آن را نمیدانم هنوز و با جزئیاتش هم آشنائی ندارم هنوز. اما اجازه بدهید دو نکته مرتبط را فقط اشاره کنم: یکی اینکه بر فرض ایشان این کارشان یک ماموریت از سوی سازمان پیچیده اطلاعاتی رژیم باشد، آنگاه طبیعی است که باید اطلاعاتی مفید و جالب و توجه برانگیز را به قول معروف «مصرف» کنند تا در ازایش ایشان بتواند همین نفوذ و مقبولیتی که در میان جنبش دارد به دست میآورد را به دست بیاورد. و دیگر اینکه تاریخ نشان داده است که این نوع حرکت های اطلاعاتی یکی از قدیمی ترین و موثر ترین حربه های سازمانهای جاسوسی است، و به این موضوع ساده اما مهم فکر کنیم که بی دلیل نیست که این حرکتها تا این حد موفقیت آمیز بوده اند!
قصدم تخریب ایشان نیست. قصدم حتی این هم نیست که بگویم اطلاعاتی که ایشان فراهم کرده اند در نهایت فایده خاصی برای منافع گروه خاصی از کودتاگران در درون جمهوری اسلامی دارد (اگرچه کم کم میتوان چنین شائبه ای را هم جدی گرفت، با توجه به نوع و شکل اطلاعاتی که دارد توسط ایشان تولید میشود). اما قصدم فقط یک چیز است دوستان: دقت کنیم، بسیار دقت کنیم، دشمن را دست کم نگیریم، بخصوص در زمینه های اطلاعاتی و جنگ روانی، و اجازه ندهیم به همین سادگی یک اسب تروای احتمالی به درون جمعمان آورده شود و بتواند در موقع مناسب، و یا با طرح برنامه ریزی شده اطلاعاتی خاص، یا ترکیبی از اطلاعات درست و غلط ، و یا دهها روش ممکن دیگر، به جنبشمان ضربه ای جبران ناپذیر یا لااقل بسیار سنگین وارد کند.
این رژیم متخصص جنگهای روانی است دوستان، بیائید هشیارتر و بیدار تر از این باشیم.

36 کامنت: