۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

مسئله من با مصدر باب اِفعال



دوستان یک «بازی وبلاگی» به راه انداخته اند در مورد «اِعدام». من هم دوست دارم در مورد اعدام بنویسم، ولی زیاد اهل بازی نیستم. پس به جای شرکت در بازی با اعدام اجازه بدهید از یک موضوع مرتبط حرف بزنم، از یک مسئله ای که متوجه شده ام دارم.

حقیقت اینست که دلیلش را هم درست نمیتوانم شرح بدهم که چرا، اما من با مصدر باب «اِفعال» مشکل دارم!

شاید چون روح « اِفعال » یعنی به زور موجبات وقوع فعلی را فراهم کردن؟ شاید چون این «باب» مستقیم باز میشود به طبقه هفتم زیر زمین ذهن اِسلام، همانجائی که فرشته های خدا آمده اند و آتش الهی را آورده اند تا به جای روشن کردن روح مردم صرف سوزاندن جسمشان بشود و اسمش را هم گذاشته اند جهنم، همانجا که خدا امر کرده تا چیز های مختلف را به زور به ملت بچپانند؟ مطمئن نیستم.

بحث زیادی نمیخواهم بکنم. به جایش یک لیست کوچکی از مصادر باب اِفعال را برایتان مینویسم، شاید شما توضیح بهتری داشته باشید که چرا این «باب» اینقدر ناجور است و چرا کلمه های خوب و دوست داشتنی اغلبشان بابهای دیگری برای ورود به زبان پیدا کرده اند؟

این لیست کوچکی از لغاتی که همینطوری به ذهنم میرسند، اگر لغات دیگری به ذهنتان میرسد شما هم بگوئید:



اعدام
ارعاب
ارهاب
اجبار
اسلام
الزام

اقرار
ابطال
اعمال
اهمال
انکار
اخفاء
امحاء
اکراه
اضلال
اصرار
افطار
اخراج
اعلام
ابلاغ
ادرار
اشکال
انزال

.
.
.


۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

«لا أهــلاً و لا سهــلاً» به ولایت فقیه در لبنان


محمود احمدی نژاد هفته آینده به لبنان خواهد رفت، اما پولهای مردم ایران پیشاپیش به آن کشور سرازیر شده اند تا خیابانها و ساختمانها را با تبلیغات برای ا.ن پر کنند، و به زودی همه مان خواهید دید که چه سرمایه گذاری عظیمی بر این تبلیغات انجام شده است.

اما تا پیش از اینکه بوقهایشان فضای رسانه ای را پر کند شاید بد نباشد اشاره ای هم به این بشود که برخلاف آنچه قرار است جلوه بدهند، اکثر لبنانی ها طرفدار ا.ن و ولایت فقیهش نیستند. به عنوان مشتی از آن خروار، این پوستر که آسوشیتد پرس منتشر کرده است را ببینید که امروز در شمال لبنان دیده میشد: «لا أهــلاً و لا سهــلاً بولاية الفقيه فی لبنان» یا به زبان خودمان، «لبنان جای ولایت فقیه نیست»، که من را یاد محمد یوسف رشیدی و تکه کاغذ به یاد ماندنیش میاندازد با شعار «رئیس جمهور فاشیست، پلی تکنیک جای تو نیست.»

این عکس پوستری است که امروز در لبنان دیده میشد:



۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

صدای یک انگشت...


حسین رسام، رئیس بخش امنیت سیاسی سفارت انگلیس در تهران، که حدود پانزده ماه پیش در بحبوحه حوادث پس از کودتای انتخاباتی دستگیر و متهم به جاسوسی شده بود، امروز سر انجام بخشوده شد و با رفع اتهام جاسوسی و تخفیف مجازات، حکم حبس تعلیقی گرفت.

آقای رسام در عکسی که سال گذشته به نحو گسترده ای در رسانه های مختلف منتشر شد، به زبان اشاره و با حرکت دست خود پیامی را خطاب به قاضی و دادگاه جمهوری اسلامی بیان کرده بود که به خوبی توسط مردم و رسانه های غربی فهمیده میشد، در حالی که در ایران اگرچه بسیاری از جوانان ممکن است با این حرکت آشنا باشند، اما هم به دلیل بومی نبودن این اشاره، و هم به دلیل اینکه افراد بسیاری از معنی آن مطلع نیستند، مفهوم حرکت آقای رسام هرگز در سطح‌ گسترده ای مطرح نشده است.

این حرکت که در فرهنگهای غربی به خوبی شناخته شده و «معمول» میباشد، در واقع معادل حرکت شناخته شده ای در فرهنگ ایرانی است که در آن سطح درونی انگشت شصت به فرد مورد خطاب نشان داده میشود. این حرکت در غرب عموما به نام «انگشت»، و البته همچنین با عناوین مختلف دیگر نیز شناخته میشود، و طریق بیان آن عبارت است از نشان دادن پشت دست، در حالی که تمام انگشتان به جز انگشت میانی خمیده شده اند (تاریخچه و جزئیات بیشتر این حرکت که از زمان تمدن روم باقی مانده است را میتوانید اینجا ببینید).

در ذهن من جای هیچ تردیدی نیست که این اشاره آقای رسام اتفاقی نبوده است، بلکه ایشان که به واسطه تحصیلات و شغل خود تسلط کامل بر زبان و فرهنگ انگلیسی دارد به خوبی از مفهوم این حرکت خود آگاه بوده و آن را به عنوان پیامی خطاب به دادگاه و رئیس آن اظهار کرده است.

آژانس فرانس پرس نیز امروز بار دیگر عکسی از این حرکت جالب آقای رسام منتشر کرده است.

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

اینبار دیگر موسوی و خاتمی در کار نخواهند بود که ضامن ولایت فقیه بشوند


کارناوال مضحک و غم انگیزی که نیروهای انتظامی و بسیج تحت نام «مانور اقتدار» دیروز به راه انداخته بودند موفق شده است با توهین به مردم یکبار دیگر همان کاری را انجام بدهد که احمدی نژاد کرد و بعد هم مثل ولی فقیهش از آن پشیمان شد گرچه دیگر دیرتر از آن بود که اظهار پشیمانیش فایده ای داشته باشد. اشاره ام البته به آن وقت است که ا.ن مردم را «خس و خاشاک» خواند، و اظهار پشیمانی های مکررش در ماههای بعداز آن.

آنچه که مشخص است اینکه این نوع رفتارها طبیعتا نه برخاسته از احساس قدرت هستند و نه در دل مردم چنین احساسی را القا میکنند. طبعا دولتی که به جائی رسیده باشد که در برابر مردمش به خشونت و تمسخر تمسک کند دارد ضعف و احساس خشم و هراس مفرط خود را به نمایش میگذارد، کما اینکه حتی «اقتدار» نامیدن این کارناوال هم خود نشان دیگری است از تلاش مفرط و بی ثمر برای اصرار به مردم که لطفا باور کنید ما اقتدار داریم.

مردم هم که به هر حال خوب متوجه شده اند اینها اقتداری ندارند، یک سال تمام دیدند که تنها اقتدارشان این بود که یا با تفنگ دوربین دار از روی پشت بامها و یا از پشت درختها و بوته ها جوانان ما را هدف گلوله قرار بدهند، یا دور از چشم مردم در زندانها دسته جمعی از آنها هتک حرمت کنند، و خوب هیچ انسان عاقلی به این که اقتدار نمیگوید، اگر این اقتدار باشد شغال و کفتار هم مقتدرند.

اما اینهائی که نوشتم را همه میدانند، مردم که در عمل فهمیده اند، و خود اینها هم که همین دیروز با این کارشان دوباره نشان دادند که دقیقا همین احساس ضعف را دارند. اما دلیل نوشتن من چیز دیگری بود، فقط میخواستم این نکته را بگویم به این دوستان ناجا و غیره، که جدا باید مراقب باشید و مردم را زیاده از حد تحریک نکنید، که فکر میکنم خطرش بسیار باشد اینبار، چون ایندفعه دیگر موسوی و خاتمی در کار نخواهند بود که ضامن ولایت فقیه بشود، و مردم مستقیما به سوی مرکز ثقل جمهوری اسلامی حرکت خواهند کرد، و مطمئن باشید اینبار هیچکس جلویشان را نخواهد گرفت و تا آخر خط را خواهند رفت.

خوب، البته من که این سر دنیا نشسته ام و نه کاری از دستم ساخته است و نه چیزی حالیم است، اما به هر حال برای خودتان گفتم که کمی دقت کنید و این شیری که به هزار زحمت امثال موسوی و کروبی فعلا آرام شده و رفته گوشه ای لم داده را دوباره به جان خودتان نیاندازید. به قول معروف، از ما گفتن بود...

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

ورود جمهوری اسلامی به فاز رادیکال/نهائی


داشتم به این فکر میکردم که چرا مدتی است کمتر دستم به قلم میرود تا چه اینجا یا جاهای دیگر در مورد آنچه که «فکر میکنم» بنویسم، و در عوض بیشتر علاقه ام تبدیل شده به تماشای جریانات سیاسی و اجتماعی در ایران، و گهگاهی ارائه چند خبر یا واقعیت و موضوعات تاریخی و غیره. میخواهم پاسخی که به ذهنم میرسد را با شما هم در میان بگذارم و البته قضاوت در مورد آن هم با شماست.

دلیلی که در ذهنم است این است که این عقب نشستن ذهنی من از درگیری مستقیم یک عکس العمل طبیعی است به واقعیتی که در حال حاضر در ایران در حال اتفاق افتادن است، یعنی رادیکالیزه شدن شدید و عمیق و واضح جامعه و شکافته شدن آن به دو گروه بزرگ، که اگرچه هر کدام در حال حاضر هنوز در حال «یار کشی» هستند و تلاش شدید برای جذب حد اکثر افرادی که در جامعه ممکن است به آنان بپیوندند، اما هردو خوب میدانند که «نبرد آخرین» به سرعت در حال نزدیک شدن است.

خوب متوجه هستم که وقتی از چیزی به اسم «نبرد آخرین» میگویم به سختی میتوان دیدگاه و حرفهای احمدی نژاد را از خاطر دور نگه داشت و این که مرکز ثقل گفتمانی که او را به قدرت رساند همین موضوع نزدیک شدن نبرد نهائی بوده است. اما اگرچه در یک حیطه سمبلیک به احتمال زیاد هر دو مان داریم از یک اتفاق صحبت میکنیم، نبرد نهائی که من میگویم با آنچه که وی توصیف میکند یک تفاوت کلی دارد، و آن اینکه در نبرد نهائی وی این گذشته است که به ناگاه از اعماق زمین بیرون خواهد آمد و بر حال شبیخون خواهد زد تا آینده را از آن خود کند، در حالیکه در نبرد نهائی که من پیشبینی میکنم این آینده است که پیروز خواهد شد تا به دست مردم گذشته را از تاریکی اعماق بیرون بکشد و آن را در برابر روز نور به قضاوت بگذارد تا تکلیف این مردهٔ نامرده را روشن کنند و یکبار برای همیشه به خاکش بسپارند و فارغ خیال از روحهای سرگردان، تاریخ را در جهت جریان زمان ببینند و نه برعکس.

در هر حال برگردم به اصل حرفم. از این میگفتم که فضای اندیشه و عمل در ایران دارد به سرعت و به شدت رادیکال میشود و دلیل کم شدن نوشتن من هم همین است، چرا که فضائی که رادیکال میشود یک روی سکه اش این است که در آن فضا اندیشه دیگر جا و تعریف چندانی ندارد، و روی دیگرش این است که عمل هم به نوعی اتوماتیزه میشود چون هر عملی خود به خود عمل بعدی را بیشتر و بیشتر تعریف و تحدید میکند، تا جائی که نه فضائی برای اندیشه بین دو عمل میماند و نهایتا نه حتی زمانی.

اشتباه نکنید، به هیچوجه معتقد نیستم که این رادیکالیزه شدن اتفاق خوبی است، خیر. من اهل اندیشه هستم، و در جهانبینی ایدآل من فضا و زمانی که در آن اندیشه کلا جای خود را به عمل میدهد همچون زمان و فضای یک «جرقه»، تنها محدود به کسری از ثانیه باید باشد و حاصل از دقایق و ساعتهای طولانی اندیشه. اما متاسفانه واقعیت عملی وضعیت ایران به دلایل مختلف، از جمله موضع گیری مطلق گرایانه ولایت فقیه و گروهی که در حال حاضر زمام را به دست دارند و نیز موضع گیری دو پهلو و مرددانه رهبران (و بخش بزرگی از بدنه) جنبش سبز در مقابل ولایت فقیه، این بوده که هیچ راه و مسیری برای تغییر به جز از طریق چنین فضائی باز نبوده، و نتیجه اش آن شده که خواستها و نیاز آنان که آنچه هست را میخواهند و آنان که تغییر میخواهند به دو توده فشرده و متمایز تبدیل شوند، دو توده ای که اکنون به شکل دو لشکر مجزا و در مقابل هم به صف ایستاده اند. آن نبرد نهائی که من میگویم حاصل این روند است.

این در حالی است که از سوی دیگر، با ورود مستقیم نیروهای خارجی به معادله قدرت، جمهوری اسلامی (به معنی ولایت فقیه و گروهی که امروز کنترل جمهوری اسلامی را در دست دارند) اکنون در موقعیتی بیش از پیش «دفاعی» قرار گرفته است، و بدون شک روز به روز با محدود شدن دایره های فعالیت و قدرتش (تاثیر مستقیم تحریم های اقتصادی، و گسترده شدن دامنه عکس العملهای دولتهای خارجی از قبیل تحریم تعداد بیشتری از سران و شخصیتهای جمهوری اسلامی توسط دولتهای مختلف امریکائی و اروپائی، که به زودی از راه خواهد رسید)، جمهوری اسلامی این موضع ضعف تدافعی خود را به خشونت بیشتر نسبت به مردم و مخالفان درون ایران آلوده خواهد کرد.

بر عکس جنبش مردمی که با گذشت زمان احساس قدرت و عمق و پایداری بیشتری میکند، گردانندگان جمهوری اسلامی اکنون در فازی وارد شده اند که خود را هر روز ضعیفتر و تحت محاصره تر میابند، و در نتیجه عملا راه پیشرفتی به جز فرو رفتن بیشتر و بیشتر در یک گفتمان پارانوئید، خشونت آمیز و مطلق گرا برای آنان باقی نمانده است.

به عبارت دیگر همان انتخاب بی خردانه ای که مسئولین جمهوری اسلامی در آغاز جنبش سبز با مطلق گرائی خود به عنوان گفتمان پیروزی برگزیدند، اکنون به وضوح گفتمان نابودی آنان گردیده است، و آنان خود نیز به خوبی از این وضعیت عجیب آگاهند، اما در عین حال اکنون این بازی عجیب و تراژیک به نقطه ای رسیده است که عملا راه بازگشتی برای جمهوری اسلامی به عنوان یک سیستم باقی نمانده است، و تنها راه حرکت برای آنها در جهت هرچه رادیکال تر شدن موضع خود و سپردن خود به موجهای این طوفانی هستند که خود آن را فرا خوانده اند.

البته ننوشتن و نگفتن در چنین موقعیتی برای هر دلسوزی کار سختی خواهد بود، کاری که من هم از عهده اش بر نخواهم آمد. اما حد اقل وقتی مینشیبنم و یک حساب ساده سرانگشتی از قبیل همان چند پاراگرافی که در بالا عرض شده را انجام میدهم، یک فایده اش این است که لااقل از پیش آماده این میشوم که بدانم اگر هم بنویسم نوشتنم به جز خالی کردن خودم فایده چندانی نخواهد داشت چرا که زنجیره اتفاقاتی که از این به بعد در ایران خواهند افتاد اکنون دیگر در کنترل کسی نیستند، و فایده اساسی ترش هم شاید این باشد که اینطور دیگر اگر دیگر ننویسم هم خودم را گناهکار احساس نخواهم کرد...

عذر میخواهم اگر امروز روز خودخواهی من شد و به جای نوشتن ایده یا خبری، گفتگوهای درونی خودم را برای شما نوشتم. اما گریزی نبود، یا لااقل اینطور احساس میکردم.





۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

باز سازی روش قتل ندا آقا سلطان توسط تک تیراندازان نیروی انتظامی و بسیج


یگان های سرکوب نیروی انتظامی و بسیج امروز در یک «مانور اقتدار» به بازسازی روشهای درگیری خود با مردم در سال گذشته پرداختند، و از جمله روشی که ندا آقا سلطان را به قتل رسانده بودند را نیز به نمایش گذاشتند. عکسهای زیر از گزارش تصویری خبرگزاری فارس از این مانور برگرفته شده اند. عکس سوم بازسازی صحنه شلیک به ندا را نشان میدهد.






عذر خواهی رسمی دولت آمریکا در مورد جنایت «علمی» که شصت سال پیش در گوآتمالا انجام گرفت


شاید باور کردنش برایتان مشکل باشد، اما در سالهای دهه چهل میلادی محققین «خدمات بهداشت عمومی - Public Health Service» دولت ایالات متحده با پشتیبانی مالی رسمی از ارگانهای علمی عمده آمریکائی از جمله «موسسه ملی بهداشت - National Institute of Health»، و تحت عنوان خدمت به بهداشت عمومی دست به جنایت عجیب و باورنکردنی زدند: آنها در طی یک پروژه حساب شده، زندانیان گوآتمالائی را به بیماری «سفلیس» مبتلا ساختند تا بتوانند تاثیر استفاده از پنی سیلین (که تازه به بازار عرضه شده بود) بر بیماری سفلیس را بررسی کنند.

اما داستان به همانجا نیز ختم نگشت و حدود بیست سال پس از آن نسخه دیگری از این داستان غم انگیز و غیر انسانی بار دیگر توسط گروهی از همان «محققان» و با پشتیبانی مالی همان موسسات رسمی علمی و دولتی، اینبار در خود ایالات متحده تکرار شد: در دهه شصت میلادی، در ایالت آلاباما، طی پروژه ای که اکنون به نام «تاسکیگی» (Tuskegee، نام محلی که این پروژه در آن انجام گردید) معروف شده است، محققان سازمان خدمات بهداشت عمومی دولت با پشتیبانی موسسه ملی بهداشت و دیگر مراکز علمی 399 نفر از مردان بی بضاعت سیاهپوست را که دچار بیماری سفلیس بودند اگرچه تحت عنوان «معالجه» جمع کرده بودند اما با استفاده از «دارونما» (placebo) به جای داروی واقعی، بیماری آنان را به حال خود رها کردند تا از آن به عنوان فرصتی برای مطالعه «پیشرفت بیماری سفلیس در حالت طبیعی بدون مداوا» استفاده کنند (برای جزئیات بیشتر اینجا را ببینید).

گفتنی است که پروژه تاسکیگی علیرغم رجوع و اعتراضات افراد مختلف به نهادهای دولتی، تنها در سالهای 70 و پس از آنکه برخی آن حکایت را به مطبوعات کشاندند متوقف شد، اگرچه امروزه در اغلب موسسات آموزش عالی امریکا مطالعه تاریخ زشت آن داستان به عنوان نمونه ای آموزشی در زمینه اخلاق تحقیق برای محققان علوم پزشکی اجباری است.

اما موضوع «تحقیقات» سفلیس در زندانهای گوآتمالا شناخته شده نبوده و تنها همین تازگی توسط دکتر «سوزان ریوربی» محققی در «کالج ولزلی» در ایالت ماساچوست، به مطبوعات و آگاهی عمومی رسیده است (مقاله ایشان در این مورد هنوز چاپ نشده و در دست چاپ در ژورنال علمی Policy History است، نسخه پیش چاپ آن را میتوانید از این لینک دانلود کنید).

مقاله ای که در ماه ژوئیه (جولای) سال 1972 در صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز چاپ شد و جنایت تاسکیگی را برای اولین بار به اطلاع عموم رساند را میتوانید در پائین همین صفحه ببینید.