۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

خاتمی رسما اعلام خیانت به مردم و خون کشته هایمان کرد


خوب، بالاخره خاتمی تکلیف خودش و ما را روشن کرد، و شاید جای تشکر باشد از این لحاظ، یا بهتر بگویم، هم جای تشکر دارد و هم جای تاثر. جای تاثر است چون با این کارش بی شک شکافی عمیق در بدنه جنبش مردمی وارد خواهد آورد که من مطمئن نیستم تاثیرات آن چه زمانی بهبود خواهد یافت، و به این ترتیب پیروزی جنبش مردمی آزادی خواهی را فعلا به تعویق خواهد انداخت. و جای تشکر است چون با این کارش همانطور که گفتم تکلیف را روشن کرد و بالاخره یک طرف را گرفت و با صدای بلند اعلام کرد که ایهاالناس، من آنطرفی هستم، من طرف ضحاک را انتخاب کرده ام، شماها هم خود دانید.

بگذریم از این مقدمه که طولانی شد و جریان را بگویم برایتان، که خاتمی دیروز در یک صحبتی با «تنی چند از نخبگان و فعالان سیاسی-فرهنگی و جوانان استان گیلان» این حرفها را زده. من فکر نمیکنم امروز به بحث و تعبیر این حرفها بپردازم، فعلا فقط چند «فراز» از آن را برایتان ذکر میکنم، و شک ندارم که در روزهای آینده سر و صدائی که بلند خواهد شد سر این حرفها را خواهید شنید و احتمالا خودم هم باز به اینها بازخواهم گشت و بیشتر خواهم نوشت...

سخنان خاتمی در گیلان در صفحات اول و دوم شماره یکشنبه ۵ تیرماه روزنامه «روزگار» نیز با این تیتر منتشر شده است: «سید محمد خاتمی راه حل باز شدن فضای کنونی را مبنا قرار دادن سخنان مقام معظم رهبری دانست: انتخابات سالم و مطلوب شاه بیت مردم سالاری است». در بخشهائی از این سخنان خاتمی میگوید:


نمی توان دست از جمهوری اسلامی برداشت و آرمان هائی که برای آن این همه فداکاری شده است را رها کرد. باید جمهوری اسلامی را درست فهمید و بر آن پافشاری کرد...

نباید جوانان از انقلاب و جمهوری اسلامی رویگردان شوند بلکه باید بکوشیم و به توافق برسیم که جمهوری اسلامی به جایگاه خود برگردد و از گزند افکار انحرافی و رفتارهای نادرست مصون بماند . . . آنچه اصلاحات همواره بر آن تاکید کرده است این است که نظام باید تقویت شود و تقویت نظام از جمله با اصلاح روش ها و سیاست هاست و اینکه نگذاریم ناروایی ها و نارسایی ها به نام اسلام تمام شود...

قانون اساسی تامین کننده حقوق اساسی جامعه، مردم و گرایش هاست و حرکت به سوی انتخابات سالم و مطلوب شاه بیت مردم سالاری است. بهره تحقق این امور بیش و پیش از همه به نظام می رسد و حاکمیت و مردم هم از آن بهره می برند...

انقلاب ما تجلی ایمان و خواست تاریخی یک ملت بزرگ است و حرکتی علیه استبداد و استعمار با مدنی ترین روش ها و اخلاقی ترین شیوه ها، مگر میشود آن را نادیده گرفت؟ از دل این انقلاب «جمهوری اسلامی» بر آمد. جمهوری به تعبیر امام به همان معنی که در همه جا هست، و اسلامی یعنی ارزش ها و احکام روزآمد اسلامی مبنای اهتمام و عمل باشد. خب مگر مردم چه می خواستند؟

بیانات رهبری در ۱۴ خرداد می توانست و می تواند روزنه امیدی به آینده بگشاید، بیاناتی که موید سیاست درست جذب حد اکثری و دفع حد اقلی است. همین ها اگر به درستی مورد اهتمام عملی قرار گیرد بسیاری از مسائل و مشکلات حل خواهد شد.

انتخابات پیش رو متعلق به کل جامعه است، نه در اختیار یک جناح و سلیقه، و شرط برگزاری درست آن این است که همگان با اطمینان خاطر بتوانند در آن حضور یابند و برای این کار باید شرایط لازم فراهم شود.

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

همه ما مسئولیم تا برخیزیم و اجازه ندهیم اصلاح طلبان با خیانت خود جنبش مردمی را به قتل برسانند


اگر تا دیروز از «ظن و گمان» توطئه مینوشتم و دعا میکردم که اشتباه از من باشد، امروز اما دیگر برای دوست و دشمن واضح شده که اصلاح طلبان قصد مصالحه دارند و هوای این در سرشان است که نه فقط روحشان را، بلکه به همراه آن مردم و کشورمان را هم در ازای چند سال عمر سیاسی به شیطان زمان بفروشند. امروز دویچه وله مینویسد «می‌خواهند از اصلاح‌طلبان برای گرم کردن تنور انتخابات استفاده کنند»، و رادیو فردا از «تلاش اصول طلبان برای حضور اصلاح طلبان معتدل در انتخابات» خبر میدهد.

دوستان، حقیقت آن است که همانطور که الاهه بقراط نوشته است اصلاح طلبان قصد و درکشان از «اصلاح» نه به عنوان یک استراتژی به سوی دموکراسی، و نه به شکلی عقلی و منطقی برای محو دیکتاتوری دینی است، بلکه اصلاح طلبی آنان خود ریشه گرفته از برخوردی «ایمانی» است، و ریشه گرفته از پایبندی آنها به برخی اصول ایدئولوژیک، و عملا در تضاد عمیق با واقعیت از یک طرف، و با منافع مردم ایران از سوی دیگر.

دوستان، اصلاح طلبان را تفکر ایدئولوژیکشان است که به راهی که میروند کشانده است، نه دلسوزی واقعگرایانه آنان به حال مردم ایران، و نه سرسپردگی آنان به اهدافی همچون دموکراسی و آزادی. شاید در حرف یا بعضا حتی در عمل برخی از اصلاح طلبان الزاما خود را مقابل دموکراسی یا آزادی های اجتماعی قرار ندهند، اما آنها هرگز حاضر به گذشتن از «اصول» دینی و مذهبی خود برای رسیدن به دموکراسی یا آزادی نیز نخواهند بود، حال آنکه ساده ترین تحلیل ها به سرعت نشان خواهد داد که دموکراسی و آزادی اجتماعی و فردی در جامعه در حضور حکومت دین مدار هرگز امکان پذیر نخواهد بود.

دوستان، واقعیت این است که همینجا بارها تاکید شده (اینجا، اینجا، اینجا، و...)، و همین امروز بابک داد هم با همین صراحت آن را نوشته است:‌ «هرگونه حضور اصلاح طلبان در انتخابات آينده، نه عقلاني است، نه اخلاقي و نه انساني. و عملي غيرقابل بخشش و خيانتي بزرگ است.»

دوستان! امروز این بر عهده من و شماست، تک تک ما وظیفه داریم تا با قلم و زبان خود جلوی این اتفاق را بگیریم و اجازه ندهیم اصلاح طلبان این حرکت عظیم ملی را به سقوط نهائی بکشند و رهائی از چنگ حکومت مذهبی را سالها به عقب بیاندازند. بایستی با تمام توانمان جلوی به واقعیت پیوستن این خیانت بزرگ را بگیریم.

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

نزدیک شدن نگران کننده ایران به از هم پاشی اجتماعی نتیجه مستقیم روش حکومت در جمهوری اسلامی است


در طی همین یکی دو هفته گذشته نمونه های بیسابقه ای از تجاوزهای گروهی به زنان از طریق حمله به خانه های آنان آنهم در شهرستانهای ایران از سوی مسئولان و در رسانه های رسمی منتشر شده اند. اگرچه اینها طبعا فقط مشتی کوچک از خروار دهشتناکی هستند که در جامعه مان در حال اتفاق افتادن است، اما همین نیز کافی است تا ورود کشورمان به مرحله تازه ای از فروپاشی اجتماعی را به ما یادآوری کند و هر وجدان بیدار و دلسوزی را به وحشت بیاندازد.

اگرچه برقرار کردن نظم در جامعه از کارهای اصلی هر حکومت است، اما دو جنبه در تعیین پی آمد ها و شکل تاثیر این کار اهمیت اساسی دارند: یکی اینکه محور آن نظم چیست، و دیگر آنکه آن حکومت برای برقراری آن نظم از چه روشها و وسایلی استفاده میکند.

محور نظم در حکومت جمهوری اسلامی روشن و واضح شده است: خواستها و تمایلات فردی به نام ولی فقیه. اگرچه جمهوری اسلامی از آغاز به نام «اسلام» پایه ریزی شده و منطقا محور نظم در آن نیز بایستی یک خوانش پایه یا «استاندارد» از اسلام به عنوان یک سیستم ایدئولوژیک باشد (امری که قانون اساسی حال حاضر قرار است تبلور آن باشد)، اما در عمل چنین نبوده بلکه همیشه و همه جا با «فصل الخطاب» بودن ولی فقیه به جای فصل الخطاب بودن قانون، محور نظم در کشور به وضوح تمام نه «اسلام» یا قانون اساسی، بلکه خواستهای فردی خمینی و سپس خواستهای فردی خامنه ای بوده اند.

یکی از خصایص سیستمی که بر محور فرد و نه «قانون» منظم شده باشد این است که تقدس و ولایت «قانون» در اصلی ترین نقطه تبلور آن تقدس، یعنی بالاترین نقطه قدرت در جامعه، نفی میگردد (چیرگی واضح خواستهای ولی فقیه بر قانون). چنین وضعیتی موجب میگردد که در لایه های پائینتر قدرت نیز قانون از قدرت و استحکام «معنوی» و نمادین کافی برخوردار نخواهد بود که ماموران ایجاد نظم با تکیه بر آن تقدس و قدرت و بالنتیجه در حیطه آن عمل کنند، و به همین دلیل برخوردهای بین آن ماموران و مردمی که به «نظم» فراخوانده میشوند نمیتواند در چارچوب قالب پیشبینی شده و مشروعیت یافته توسط «قانون» کامل شود (چون آن چارچوب قدرت و استحکام انتزاعی لازمه را ندارد)، و در نتیجه حتی ماموری که علاقه به چنین کاری نداشته باشد نیز عملا مجبورخواهد بود که برخوردهای روزمره خود را نه برپایه مشروعیتی انتزاعی، بلکه بر پایه «زور» و قدرت متجسم در حال بنا کنند، یعنی زور و قدرتی که در لزوم استفاده نمادین یا حتی عملی از نشانه های ابتدائی «زور» از قبیل هیبت، شکل پوشش، صداو لحن گفتار، نوع رفتار، اسلحه، و نهایتا عمل، یا همان ضرب شصت، متجلی میگردد.

و البته بحث فوق ارتباط مستقیمی پیدا میکند با نکته دومی که اشاره شد، یعنی روشهای برقرار کردن نظم. به عبارت دیگر، با تثبیت شدن فرد محور بودن سیستم جمهوری اسلامی و در طی پروسه ای که بالاتر اشاره شد، جمهوری اسلامی آرام آرام خود را در موقعیتی یافته است که «تنها» انتخابی که در مورد روش برقراری نظم پیش رو دارد روش «جبری» یا انتظامات زوری است، که البته این امر در سالهای اخیر بسیار چشمگیر شده اند، چه در زمینه هائی مثل رودرروئی و «زور آزمائی» و «ضرب شصت نشان دادن» دولت به الوات از طریق کشتی گرفتن با آنها یا حمله دسته جمعی به آنها و یا نشان دادن برتری خود بر اراذل و اوباش با آویزان کردن آفتابه بر گردن آنها، که عکسهای فراوانی از آن نیز از طریق خود مطبوعات دولتی در سطح جامعه منتشر گردید، و چه در زمینه برخوردهای مختلف فیزیکی با مخالفان در زندانها که منجر به قتل دهها نفر به روشهای مستقیم و غیر مستقیم گردیده است.

و این را نیز نباید از خاطر دور داشت که اگرچه امروز جمهوری اسلامی اکنون به مرحله ای از مسیر خود رسیده است که عملا قادر به انتخاب و استفاده از هیچ روش دیگری به جز زور نیست، اما واقعیت این است که حتی روزهائی که انتخابهای بسیار زیادی در مقابل جمهوری اسلامی بود نیز طبیعت و «شخصیت» وی موجب شد تا از همان روزهای اول حیات خود برقراری نظم را از طریق «زور» مستقیم ترجیح دهد و برگزیند.

اما با همه بار منفی و غیر انسانی که موجودیت این نوع حکومت به وضوح بر مردم تحمیل میکند، یک جنبه مخرب تر آن کمتر مورد توجه قرار گرفته است، و آن تاثیر مسموم و ویرانگری است که استمرار چنین حکومتی در طی زمان بر اساس و شالوده ساختار اجتماعی وارد میکند، و شاید هیچ موقع بیشتر از امروز که میوه های این درخت زهر آگین دارند یکی یکی میرسند و بر زمین میافتند این مسئله با چنین وضوحی دیده نشده باشد که چگونه جامعه ما به یمن سیاستها و شخصیت جمهوری اسلامی اکنون در حال ورود به مرحله فروریختن از درون است، و چگونه ساختارهای اخلاقی و «انسانی» جامعه ایران یکی پس از دیگری دارند از هم میپاشند.

و دوستان، اگر کل بحث من تا این نقطه برایتان تنها سردرد آورده است، از همه آن بگذرید و فقط این یک سئوال را جدی بگیرید مثلا، که در جامعه ای که ماموران رسمی آن برای ابراز و نشان دادن قدرت و در جهت برقراری نظم دلخواه خود نه تنها حریم های گوناگون مردم را به طور مکرر و با زور مورد تجاوز قرار میدهند، بلکه از «تجاوز جنسی» نیز به عنوان یک حربه رسمی استفاده میکنند، آیا میتوان شایع شدن حمله به افراد و تجاوز به حریم مالی، جسمی و جنسی دیگران در متن جامعه را پدیده ای غیر قابل انتظار یا غیر قابل توضیح محسوب کرد؟




۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

مسئله اتحاد ایرانیان از زاویه ای دیگر: ابعاد و تاثیرات «ترومای جمعی» در تاریخ معاصر ایران


مدتی پیش، تقریبا یک سال پیش، تصمیم گرفتم در یک سلسله مطلب های کوتاه اما مرتبط به موضوع، یا بهتر بگویم، به مبحث خاصی بپردازم که معتقدم ما به عنوان یک ملت با آن دست به گریبان هستیم و بخصوص در رابطه با آمال و آرزوهائی که این چند ساله اخیر به نحو فعال تعقیب کرده ایم اهمیت خاصی پیدا میکند. این مبحث در اصل مرتبط با موضوعات «هویت» و «فردیت» است، اگرچه در عمل چهره ها و ابعاد مختلفی پیدا میکند.

اجازه بدهید به عنوان نقطه شروع به احساس یا تجربه ای اشاره کنم که یکی از دوستان در کامنتی (اینجا) تحت عنوان همکاری، اعتماد، احترام و مهربانی به یکدیگر در میان مردم از آن نام برده بود و تعجب خودش را از این پدیده «غیر قابل توضیح» مطرح‌ کرده بود که در اوج جنبش سبز این احساسات و روابط نزدیک بین مردم ناگهان و به سرعت ایجاد شده بود، احساسات و روابطی که در تضاد است با تجربه مشهور و شناخته شده ایرانیان در چند دهه اخیر، یعنی عدم اعتماد به یکدیگر، عدم احترام به یکدیگر، عدم توان گرد هم آمدن، و گریز از همبستگی و اتحاد با یکدیگر.

بیائید کمی به عقب برگردیم و داستان را از سال ۵۷ شروع کنیم که اتفاقی بسیار مشابه با آنچه دوستمان توصیف کرده است، اما در ابعاد بسیار بزرگتر و در طول زمان بیشتری به وقوع پیوسته بود، یعنی یک تجربه عمیق و عمومی از همگونی، نزدیکی، و اعتماد عمیق و تقریبا کامل به یکدیگر
که مردمی که در فرایند انقلاب حاضر بودند با قدرت تمام تجربه کردند. به عقیده من تجربه فوق، که متاسفانه کمتر دیده ام مورد توجه نزدیک و علمی قرار گرفته باشد، جنبه های مختلف و بسیار پر اهمیتی دارد که نه تنها برای فهمیدن ابعاد انقلابی که سی سال پیش به وقوع پیوست، بلکه همچنین برای درک بسیاری از خصایص اجتماعی و سیاسی مردم ایران طی دهه های گذشته تا حال حاضر نیز دارای اهمیت بسیار است.

دو پدیده اجتماعی-روانی کاملا مرتبط که در روزهای انقلاب ۵۷ پدیدار شدند را میتوان در واقع دو روی این سکه شناخت، یکی همان که پیش تر هم تحت عنوان «ذوب شدگی» کمی در مورد آن نوشته بودم (اینجا و اینجا)، و دیگری همین پدیده ای که بالاتر اشاره شد، یعنی احساس اعتماد، نزدیکی، و دوستی و حتی «شباهت» بسیار به یکدیگر، و شکسته شدن مرزهای «خود» و «دیگری» در جامعه از لحاظات مختلف. پدیده اول، یا همان تجربه ذوب شدگی و گم شدن فرد در یک ذهنیت مبهم جمعی، عموما در رابطه با ایدئولوژی خاص (اینجا اسلام) و یا فرد خاص (اینجا خمینی) صورت میگیرد؛ و پدیده دوم، یعنی حس اعتماد و همگونی عمیق و غیر معمول اجتماعی، تنها در مقاطعی بسیار استثنائی از تاریخ جوامع و آنهم به شکلی گذرا شکل میگیرد(یکی از بهترین تعابیر و تئوری ها در مورد این حالت استثنائی توسط ویکتور ترنر، آنتروپولوژیست مشهور، تحت عنوان کامیونیتاس - communitas ارائه شده است).

و البته هرکس با انقلاب ۵۷ آشنائی کافی داشته باشد خوب میداند که هردوی این پدیده ها را شاهد بودیم. فرم اول، یعنی ذوب عمومی و گسترده در شخصیت کاریزماتیک خمینی، تنها آرام آرام و به مرور سالها از قوت و وسعت ابتدائی خود افتاد، در حالی پدیده دوم عمدتا منحصر به سال ۵۷ و بخشی از سال ۵۸ بود. این دو پدیده اما یک مشخصه مشترک دارند، و آن این است که به قول ما در روانکاوی، در هنگام بروز این پدیده ها «سیستم های دفاعی» افراد فروریخته میشوند و انسانها با سپردن اطمینان و اعتماد بعضا مطلق خودشان را در برابر فرد یا افراد خاصی که مورد آن اعتماد مطلق قرار گرفته اند «باز» و «بی دفاع» میکنند.

مثال ساده و شناخته شده ای از این پدیده شاید آنچه در فرهنگ و ادبیات و زندگی روزمره ما ایرانی ها
به عنوان «عاشقی» شناخته میشود باشد، که در آن «عاشق» بودن فرد عاشق دقیقا از همین معلوم میشود که دیوارهای دفاعی خودش را در مقابل معشوق فرو میریزد و «خود»ش را در برابر «دیگری» بی دفاع میکند.

حال اجازه بدهید همین تمثیل عشق را ادامه بدهیم، و این را مجسم کنید که فردی که به عنوان «معشوق» انتخاب شده است کسی باشد که هیچ اهمیت خاصی برای سلامتی، احساسات، رنج و درد و یا بهروزی «عاشق» قائل نباشد، و آنچنان به دنبال هدف خاصی در زندگی خودش باشد که تمام منافع و احساسات و زندگی آن «عاشق» را در عمل فدا و «قربانی» تلاش خود در راه رسیدن به آن هدف خاص بکند.

گمان نمیکنم درک این مطلب نیاز به توضیح یا دانش تخصصی خاصی داشته باشد که فرد «عاشق» در وضعیت فوق علاوه بر متضرر شدن عاطفی و احتمالا مالی و مادی، لطمه، ضرر و «ضربه» (تروما - trauma) روحی/روانی
بسیار عمیقی خواهد خورد که میتواند او را تا سر حد در هم شکستن و دچار شدن به انواع صدمات روحی ببرد، به این دلیل که او با «عشق» و در نتیجه با اعتماد کامل به «معشوق» دیوارها و دروازه های دفاعی وجودش را باز گذاشته بوده و هیچ راهی برای پیشگیری از ورود این ضربه به اعماق وجود و روان خود نداشته است.

خوب، حالا اجازه بدهید برگردیم به عالم واقعیت و اتفاقی که در طی انقلاب ۵۷ افتاد، که در آن مردم ایران (اکثریت مطلق مردم ایران) نقش آن «عاشق» را بازی کردند، و خمینی هم به عنوان «معشوق» ایفای نقش کرد، یعنی تجربه غیر معمولی که هرکس آن روزها را دیده باشد خوب میداند چه میگویم، پدیده ای آنچنان قوی و واضح که متفکر و تاریخدان فرانسوی، «میشل فوکو» نیز در سفر های خود به ایران آن روزها
به خوبی متوجه آن شد و در باره اش نوشت (اینجا).

اما خمینی، این معشوقی که مورد اعتماد مطلق مردم قرار گرفت، متاسفانه دقیقا همان معشوقی از آب در آمد که در مثال بالا اشاره شد: معشوقی که نه تنها «هیچ احساسی» نداشت، بلکه هم و غم واقعیش نیز نه تنها منافع مردم نبود، بلکه حتی ربطی هم به آن نداشت و در بسیاری موارد با منافع مردم در تناقض مستقیم قرار میگرفت. این معشوق روان جمعی ایرانیان در واقع نه به دنبال بهبود زندگی مردم و سلامتی و پیشرفت و شادی و بهروزی آنان، بلکه به دنبال نیل به اهدافی کاملا شخصی و «اعتقادی» (اگرچه اشخاص «معتقد» کمتر حاضر به درک و یا قبول این نکته هستند، اما «اعتقاد» همیشه امری فردی است) به ایران بازگشته بود.

این امر، که هدف تمرکز، تلاش و توجه خمینی هرگز مردم و مسائل مختلف آنان نبود، به موازات منسجم تر شدن قدرت وی و کمتر شدن نیاز وی به پشتیبانی توده ها، رفته رفته واضح و واضح تر شد، و این تغییر را میتوان به وضوح در تغییر ادبیات وی دید، که از قولهای ابتدائی برای مجانی کردن آب و برق و یا آزادی های اجتماعی به پرخاش هائی همچون «
ملت ما براي شكم قيام نكرده بود، ملت ما براي اين امور منحطّ قيام نكرده بود، ملت ما براي آنچه قیام كرده بود، شد. چطور مي‏گویید نشد؟»، و یا از شکایتهای ابتدائی در مورد تضعیف «ایران» توسط پهلوی ها به موضع گیری های ضد ایرانی و ضد ملیتی همچون «نهضت ما اسلامی است قبل از اینکه ایرانی باشد» منجر شد و البته بسیاری نمونه های دیگر، از جمله تغییرات تدریجی در موضع گیری وی در مورد دانشگاهها که در تصویر بالای صفحه میبینید، یا این نمونه ها.

به عبارت دیگر آنهمه عاشقان در دید این معشوق تنها وسیله هائی بودند برای استفاده در راه رسیدن به اهداف سیاسی و اعتقادی خود، تا جائی که وی
نه تنها در راه رسیدن به آن اهداف با استفاده از «نیرنگ» و فریب از مردم برای ساقط کردن حکومت سلطنتی و برپا کردن سیستم مورد نظر خودش استفاده کرد («خدعه کردم!»)، بلکه پس از به قدرت رسیدن نیز همان مردم را هر گاه که لازم شد مستقیما در پای اهداف ایدئولوژیک خودش سر برید، و به روشی سیستماتیک از سلامت و رفاه مادی و مالی و روحی و روانی آنان به عنوان سرمایه در نبرد عقیدتی خود استفاده کرد.

این معشوق بی احساس و بی ترحم آنچنان شیفته «خود» و باورهای خود بود که در مسیر ارضای خواهشهای نفس خود (همان «عقایدش»)، نه تنها از استفاده بی حد و حصر از جان، مال و فرزندان عاشقان خود، مردم، هیچ ابائی نکرد (مثلادر جنگ ایران و عراق)، بلکه به زودی، زمانی که برخی از آن مردم به ضرب واقعیتهای زندگی از سحر «مذاب» بودن اولیه بیرون آمدند و اعلام کردند که بین اهداف ذهنی او و منافع و خواسته های طبیعی و مسلم آنان ناهمخوانی وجود دارد، وی بدون هیچ درنگی بر علیه خود آنان و جان و مال و فرزندان آنان نیز اعلام جنگ کرد.

بسیار خوب. قرارمان این بود که من بحثهایم را در یک سلسله مطالب کوتاه تر ارائه بدهم که بیشتر به مذاق سریع پسند امروزی جور در بیاید، و این که همین الانش هم طولانی شده. پس اجازه بدهیم این مطلب را همینجا متوقف کنم، با این جمع بندی ساده که اگر به دقت نگاه کنیم میبینیم که در جریان انقلاب ۵۷ و سالهای اول پس از آن یک اتفاق بسیار دردناک بر مردم ایران رفته است که از یک طرف تمام شواهد دال بر آن هستند که بایستی نتیجه ای عمیق و بسیار دردناک بر ذهن و روان جمعی ما برجا گذاشته باشد، اما از سوی دیگر میبینیم که آن اتفاق هنوز حتی در زبان و صحبت و ذهن خودآگاه ما جا و مکان خاصی پیدا نکرده است، یا به قول لاکانی ها هنوز قادر به سمبلیزه کردن آن نبوده ایم، و بحثهائی مثل این حرفهای من در واقع اولین قدمهای ما به سوی سمبلیزه کردن آن خاطره و ضربه (تروما) مخوف و ایجاد یک نوع «فاصله» بین تجربه زیستی آن اتفاق و تجربه ذهنی یا تجربه «شناختی» آن اتفاق است.

فعلا اجازه بدهید همینجا متوقف کنم بحث را، و نیز اجازه بدهید از شما دعوت کنم که در این بحث و روند به من کمک کنید، چه با اضافه کردن فکرها و نظرات خودتان، یا با تایید یا مخالفت ایده هائی که من اینجا عرض کرده ام، یا هرنوع فیدبک و عکس العمل دیگری که نسبت به حرفهای من دارید، از شما دعوت میکنم که به من بپیوندید، چون حقیقتا معتقدم این بحثی است که بایستی هرچه بیشتر و هرچه گسترده تر و هرچه عمیقتر به زمینه عمومی ما برسد تا آرام آرام راههای برون رفت خود از این دایره بسته سی سال گذشته را مهیا کنیم.



۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

جنبشهای سیاسی ایران و مشکلی به نام بلوغ اجتماعی


امروز سراغ وبلاگ که آمدم به این فکر بودم که به جلسه سئوال و جوابی که اخیرا با شرکت آقایان مجتبی واحدی و اردشیر امیر ارجمند انجام شده (اینجا) بپردازم، و احتمالا طبق روال اخیر خودم شروع به گلایه کنم که چرا بعضی اصلاح طلب ها (از جمله شورای هماهنگی و جناب امیر ارجمند) تلاش میکنند جلوی عوض شدن سیستم سیاسی ایران از جمهوری اسلامی را بگیرند. اما همان اول که مروری کردم بر جلسه فکرم عوض شد و به نظرم رسید شاید مفید تر باشد اگر راجع به این مسئله ای که تیتر کرده ام، یعنی بلوغ فردی/اجتماعی به عنوان یک معضل اساسی در راه موفقیت جنبش های سیاسی آزادی خواهی و رشد دموکراسی ایرانی بنویسم.

مدتی قبل از این نوشته بودم که چرا فکر میکنم بخش عمده ای از این مسئله پراکندگی و عدم همکاری و اتحاد بین گروههای مخالف جمهوری اسلامی و در نتیجه طولانی و مشکل شدن پیروزی های سیاسی ما متاثر است از ترومای جمعی و تاریخی که ناشی شد از خیانت شخص روح الله خمینی و نظام «جمهوری اسلامی» به امیدها و باورهای مردمی که در سال ۱۳۵۷ انقلاب را پیروز کردند و با اعتماد کامل سکان کشور را به دست او و همدستانش سپردند.

بدون شک معتقدم قضیه این تروما و تاثیرات سوء آن بر ایرانیان مسئله ای بسیار واقعی و بسیار مهم است که لازم است مورد تحقیق جدی و نزدیک قرار بگیرد، و چه بسا خود من اگر فرصتی دست بدهد به آن بپردازم.

اما یک واقعیت دیگری که این وسط وجود دارد و کار را برای موفقیت حرکتهای «آزادی» گرایانه یا دموکراتیک بسیار سخت میکند، مسئله بلوغ اجتماعی است (یا بهتر بگویم، عدم آن) که اگر عملا مشکل ترین مسئله اجتماعی ما نباشد، به هر حال با یکی از عمده ترین مسائل اجتماعی و فرهنگی ما، یعنی عدم رشد اجتماعی فردی، و بخصوص رشد نیمه کاره ماندهٔ‌ «فردیت» در مقابل و در ارتباط با مفهوم «جامعه»، ارتباطی تنگاتنگ دارد. اما منظورم چیست از این حرف. اینجا وارد جزئیات نخواهم شد، اما خلاصه اش: اشاره ام به این امر است که به نظر میرسد جامعه ما در حال گذار باشد از یک سیستم چند هزار ساله که در آن «فرد» تنها به عنوان جزئی از یک کل تعریف میشده است و یا خودش را تجربه میکرده است، به سیستم جدیدی که در آن فرد نه به عنوان جزئی از یک کل، بلکه به عنوان عضوی در یک جمع تعریف میشود و «وجود» خودش را نه «به واسطهٔ»، بلکه «در ارتباط با» و یا حتی «در تضاد با» جمع ادراک و تجربه میکند. در حالی که در مدل اول جزء بدون کل ناقص است، در مدل دوم آن جزء در غیاب آن کل هم کامل محسوب میشود، و بر عکس، آن کل است که در غیاب اجزایش ناقص محسوب میشود.

البته این گذآر و زایشی است که برای کشور ما در عمل بسیار دردناک و اهسته بوده است، به طوری که حکایتش گستره ای به طول تقریبی یکصد سال گذشته در پهنه تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران را میپوشاند. اما به هر حال، گذاری است جدی و حقیقی که سر انجام تکمیل خواهد شد، و اگر «دیر یا زود» هم داشته باشد، «سوخت و سوز» ندارد --مگر اینکه اصولا جامعه ای به نام «ایران» از هم پاشیده شود. همانطور که میبینید این حرفها هر کلمه و جمله اش در واقع نیازمند چندین صفحه تحقیق و بحث و کاوش است، اما به هر حال اینجا یک وبلاگ است و بیشتر از این مناسب نخواهد بود.

نکته این بود که اگرچه جامعه ما در حال چنین گذاری است، اما واقعیت این است که درست همانطور که اندیشه و درکی از «دموکراسی» به عنوان یک پدیده و تفکر سیاسی/اجتماعی در ایران هنوز نهادینه نشده است، اندیشه و تجربه فردیت بالغ به عنوان انسانی که مسئول رفتارهای خود و دارای ظرفیت قبول مسئولیت رفتارهای خود در قبال جامعه میباشد نیز در جامعه ما به آنچنان نهادینگی نرسیده است که بتواند نقشی تعیین کننده در شکل دهی به رفتارهای فردی و بخصوص رفتارهای فردی ما در رابطه با اجتماع ایفا کند. و یک حقیقت دیگر هم، که باز کردنش نیازمند بحث بسیار بیشتری است، این است که این دو مسئله (یعنی نایل شدن اجتماع به تفکر و مدل حقوقی «دموکراتیک» در صحنه سیاست، و به وجود آمدن ظرفیتی برای ایجاد و ابقای یک فضای باز برای اندیشه و گفتگو مبنی بر احترم متقابل به حقوق و حدود یکدیگر در عین احترام به قواعد بازی اجتماعی در صحنه جمعی)‌ در ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر، و در واقع جنبه های مختلف یک پروسه میباشند، یعنی همان که اینجا به عنوان پروسهٔ بلوغ اجتماعی یا تبلور «فردیت» مطرح كرده ام.

بگذریم، اجازه بدهید بیشتر از این ننویسم و در عوض بخشی از جلسه پرسش و پاسخی که عرض کردم را به شما نشان بدهم که مرا تحریک کرد بیایم اینها را بنویسم. صحنه ای که مشاهده میکنید آغاز بخش پرسش و پاسخ است، که علی افشاری از سه نفر که اسمشان را نوشته بوده اند که «سئوال دارند» دعوت میکند بیایند و به ترتیب سئوالهایشان را بپرسند. این جلسه ای است که خدا میداند چندین ده نفر در همان محل حاضرند، و صدها نفر هم به شکل «زنده» مشغول تماشای آن هستند. به عبارت دیگر این جلسه ای است با صدها (و البته هزاران، با توجه به طبیعت اینترنت) شرکت کننده که آمده اند وقت گذاشته اند تا به سئوال و جوابهای مهمی با این افراد مهم در این روزهای مهم گوش کنند.

اسم نمیبرم از کسی، اما خواهش میکنم خودتان ببینید و هنگام تماشا چند نکته را در ذهن داشته باشید. توجه کنید که این سه نفر اولی که دعوت میشوند که سئوالهای خودشان را مطرح کنند چه نوع رفتاری از خودشان نشان میدهند، و به این بیاندیشید که این چند دقیقه مشتی است از خروار، نمونه ای کوچک از مسائلی که جامعه ایرانی دائما با آن دست به گریبان است. همچنین فراموش نکید که اینها افرادی هستند که نه تنها آمده اند و شرکت کرده اند در این جلسه، بلکه خودشان اسم نوشته اند و نوبت گرفته اند برای دو دقیقه سئوال پرسیدن، به این معنی که قاعده بازی این جلسه را قبول کرده اند که بیایند دو دقیقه وقت بگیرند و سئوالشان را از جانب همه حضار (در واقع از جانب همه جامعه ایرانی) از این دو فرد بپرسند. و بالاخره
این را هم به خاطر داشته باشید که اینها جزء نخبه گان جامعه ما محسوب میشوند.

نفر اول بعد از اینکه نامش خوانده میشود بلند میشود و به جای اینکه برود به جائی که میکروفون گذاشته اند همانجا که هست میایستد، و در مقابل آقای افشاری هم که از او خواهش میکند بیاید پشت پودیوم و میکروفون بایستد و حرفش را بزند مقاومت میکند و میگوید از همین جا که هستم میتوانم حرفم را بزنم. و بعد بالاخره ایشان با اصرار علی افشاری راضی میشود که برود و جلوی میکروفون بایستد و سئوالش را بپرسد.

نفر دوم، به جای اینکه از زمانی که به او داده شده است کوچکترین استفاده سازنده ای بکند، شروع میکند به اعتراض، که «من میخواهم سئوال بکنم که به چه دلیلی من فقط باید سئوال بکنم، چرا نباید اظهار نظر بکنم؟»!! افشاری که مشخص است میخواهد به ایشان احترام بگذارد میگوید، «خوب حالا دو دقیقه را شما میتوانید اظهار نظرتون رو بفرمائید، ایرادی نداره.» بقیه بحث را اینجا نمینویسم چون طولانی میشود، اما خودتان ببینید که چقدر مضحک است و چقدر بدون احساس هیچ مسئولیتی وقت جلسه را با بحث پوچ به هدر میدهد این دوستمان، که تازه یک چهره شناخته شده هم هستند، و نهایتا هم پس از اتلاف اینهمه وقت بدون اینک سئوال یا به قول خودش «اظهار نظری» بکند، ایشان «قهر» میکند و میکروفون را رها میکند و میرود.

نفر سوم حرفش را بعد از سلام اینطور شروع میکند: «آقای افشاری منو سورپرایز کردند واقعا، من وقتی اسممو نوشتم انتظار نداشتم بخونند چون قبلا از این اتفاقا برای ما زیاد میافتاد، لجبازیای دوران بچه گیمون رو زیاد اینجا با هم دنبال میکردیم. ولی خوب ممنون آقای افشاری...» بقیه سئوالشون رو هم اتفاقا توصیه میکنم گوش کنید، و بخصوص دقت کنید که چه طنزی نهفته که همین دوست، پس از آغازی چنین کودکانه که نشان روشنی است از عدم توان ایشان در درک و اجرای رفتار مناسب جلسه ای عمومی با این اهمیت فرای مطالبات و مسائل فردی خودش ، آنوقت همین فرد شکایت از این میکنند که اصلاح طلب ها «تمامیت خواه» هستند. عرض کردم حتما گوش کنید، چون میخواستم بگویم حتما به پاسخ بسیار خوب آقای واحدی به ایشان هم توجه کنید که دقیقا انگشت خودشان را روی همین موضوع عدم بلوغ فردی در رابطه با اجتماع به عنوان یک مانع در راه پیشرفت یا بلوغ جمعی و سیاسی در کشور ما میگذارند، نکته ای که جا دارد همه مان بسیار بیشتر به آن فکر و اندیشه کنیم...

این صحنه آن سه سئوال اول است که عرض شد، و نیز پاسخ اول از آقای واحدی:






۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

زبان حال خاتمی: شاید اصلاح طلبها به دلیل معذورات سیاسی از حقوق مردم کوتاه بیایند، اما مردم نباید از حقوق خودشان کوتاه بیایند


سید محمد خاتمی، که به خاطر اظهارات چندی پیش خود در مورد مصالحه با ولایت فقیه برای سرکار ماندن اصلاح طلبان مورد انتقاد و حملات بسیاری از طرف مردم قرار گرفته بود، در طی سخنان جدیدی ابعاد تازه ای از مسئله را مورد نظر قرار داده است.

آقای خاتمی در تازه ترین سخنرانی خود که امروز در وبسایت رسمی «موسسه باران» منتشر گردیده است تاکید کرده است «مگر می شود از حقوق مردم کوتاه آمد و اگر هم کسی کوتاه بیاید، خود مردم کوتاه نخواهند آمد.»

در گفتگوی کوتاهی با یکی از مفسرین سیاسی کالچراللاجیک نظر ایشان در مورد این جمله آقای خاتمی را پرسیده ایم، که در زیر پاسخ ایشان را بدون کم و کاستی برای شما نقل میکنیم.

مفسر سیاسی فوق گفت،

ببینید، وقتی آقای خاتمی آن حرفهای قبلی شان مبنی بر مصالحه با حکومت را زد، خوب طبیعتا این را هم خودشان و هم تمام مردم میدانند که برای مصالحه کردن با رژیمی که تمام مشروعیت خودش را در چشم مردم از دست داده، یا به عبارت دیگر تاریخ مصرف سیاسی آن تمام شده است، تنها یک راه وجود دارد، و آن نفی کامل مطالبات و خواستهای واضح آن مردم است. یعنی ببینید، در مسیر تاریخ به هر حال رژیمهای بسیاری به همین جائی رسیده اند که جمهوری اسلامی امروز رسیده است، و آن جائی است که دو راه بیشتر در مقابل او و مردم تحت سلطه آن نیست: یا آن رژیم بدون مشروعیت و تنها با استفاده از «زور» به حکومت ادامه میدهد، یا قبول میکند که برود و مردم این فضا را داشته باشند که آن نوع سیستم یا حکومتی که خواهانش هستند را بر سر کار بیاورند.

پس یک واقعیت مهم در مورد وضعیت رژیم هائی که به چنین مرحله ای رسیده باشند این است که مسئله در واقع از لحاظ تاریخی و سیاسی بسیار ساده میشود، به طوری که همانطور که عرض شد، مطالبات و بقای آن رژیم در تقابل و تضاد مستقیم با آن مردم قرار میگیرد، و راه سومی هم وجود ندارد، به طوری که باقی ماندن آن رژیم به طور خود به خود مفهومش از میان رفتن حقوق آن مردم است، و بالعکس، رسیدن مردم به حقوقشان مفهومش به طور اتوماتیک فنا و به پایان رسیدن زندگی آن رژیم خواهد بود.

خوب وقتی رژیمی به این مرحله برسد، طبیعتا فرد یا گروهی که بیاید و بگوید «اجازه بدهید این رژیم را به مشروعیت بشناسیم و سعی کنیم در چارچوب قوانین و مطالبات پایهٔ آن رژیم به فعالیت سیاسی ادامه بدهیم» آن فرد یا گروه به وضوح حرفش این است که بیائید مطالبات و حقوق مردم را نادیده بگیریم و به رژیم بپیوندیم و به بقای همین رژیم در تقابل با حقوق و مطالبات مردم ادامه بدهیم.

گمان نمیکنم نیازی به توضیح باشد که آقای خاتمی و آن گروه از اصلاح طلبان که در حرکت اخیر ایشان برای مصالحه و فراهم آوردن مقدمات شرکت در انتخابات مجلس آینده دور ایشان گرد آمده اند دقیقا دارند همین کاری که عرض شد را انجام میدهند، به این ترتیب که میگویند «ما جمهوری اسلامی را به مشروعیت میشناسیم و سعی خواهیم کرد در چارچوب قوانین و مطالبات اصلی جمهوری اسلامی، از جمله قوانین مربوط ولایت فقیه و شورای نگهبان به فعالیت سیاسی ادامه بدهیم،» و البته اینها میگویند شکل فیلتر شورای نگهبان باید «اصلاح» بشود، یعنی طوری بشود که ما هم بتوانیم از آن بگذریم.

پس شما اگر به این بحث درست نگاه کنید میبینید که در واقع اصلاح طلبها امروز دقیقا در تقابل با مردم و در کنار جمهوری اسلامی ایستاده اند. از طرف دیگر اما چنین کاری با هویت سیاسی که اصلاح طلبها در ده پانزده سال گذشته برای خودشان ایجاد کرده اند طبعا تضاد بسیاری دارد، چون یکی از اصول آن هویت که آنها به کرات بر آن تاکید کرده اند این است که اصلاح طلبان نه به دنبال قدرت سیاسی، بلکه به دنبال حقوق و خواسته های مردم هستند.

بنا بر این متوجه میشوید که آقای خاتمی و دیگر اصلاح طلبانی که خواستار بقای جمهوری اسلامی هستند امروز در وضعیت بسیار مشکلی قرار گرفته اند، که از یک طرف در عمل آنها به دنبال ماندن در جمهوری اسلامی هستند، و از طرف دیگر این با گفتمان هویتی که برای خودشان ساخته اند تقابل کامل دارد، یعنی کمپ اصلاح طلبی امروز به یک تضاد مطلق درونی دچار شده است، که تجلی این تناقض را خیلی خوب میشود در حرفهای اخیر آقای خاتمی مشاهده کرد، که در واقع زبان حال ایشان این است که دارند میگویند: «ای مردم، ما اصلاح طلبها به دلیل معذورات سیاسی میخواهیم از حقوق شما بگذریم، اما شما به هیچ وجه نباید از حقوق خودتان کوتاه بیایید»! این البته اگرچه به دید من و شما یک نوع منطق غریب و عجیب است، اما در واقع از لحاظ روانشناسی یک مکانیسم شناخته شده است به نام «برون فکنی»، به این صورت که فرد یا گروهی از آن جهت که قدرت روحی و شخصیتی لازم برای حل کردن تناقضات درونی خودش را ندارد، آن را روی دنیای بیرون منعکس میکند و به آن ترتیب مسئله ای که در واقع در درون خودش است را به جای اینکه در خود تشخیص بدهد، در دیگران میبیند.


مدیریت کالچراللاجیک ضمن پوزش به خاطر اینکه به دلایل امنیتی از ذکر نام مفسر فوق معذور میباشیم، از شما دعوت میکند تا نظرات خود در مورد تفاسیر ایشان را با خوانندگان سایت در میان بگذارید.


پ.ن.:‌
دوست عزیزی جائی تذکر داده اند در مورد «اشتباه املائی»
در تیتر این مطلب، که گمان میکنم اشاره ایشان به استفاده ام از کلمه «معذورات» بوده باشد در عوض کلمه هائی که اغلب مقصود هستند، یعنی «محذورات» و یا صحیحترش، «محظورات». ضمن تشکر از آن دوست به نظرم رسید این توضیح را اینجا اضافه کنم که اشتباهی در میان نبود و «معذورات» دانسته استفاده شده، و دلیل آن این است که من اغلب با استفاده از غلطهای مصطلح مشکل خاصی ندارم، و حتی گاها اگر موجب ابهام در مفهوم نشوند آنها را به فرمهای درست نامصطلح ترجیح‌ میدهم. امیدوارم دوستان به فلکسیبیلیتی خودشان این را ببخشند.

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

جمهوری اسلامی در نژاد پرستی رکورد میشکند: «طبق قانون، پیوند عضو ایرانی به فرد افغانی ممکن نیست»


خبرگزاری Farce News یا همان فارس نیوز خودمان، امروز خبری منتشر کرده است با این تیتر: «پيوند عضو ايراني به افاغنه امكان‌پذير نيست»!

بله، تیتر برای من هم غریب بود، اما شوخی نیست، در زیر تیتر و متن از قول «احمد دردشتی»، که به قول همشهری های ما «خیر سرش» موسس انجمن خيريه حضرت ابوالفضل استان اصفهان هم هست اینطور آمده که «طبق قانون پيوند اعضاي هر ايراني به هموطن خود امكان‌پذير است و پيوند از يك ايراني به افاغنه انجام نمي‌شود،» و میگوید، «احمد دردشتي بعد از ظهر امروز در نشست خبري كه به مناسبت پيوند اعضاي از مرگ مغزي برگزار شده بود، اظهار داشت: در صورتي پيوند عضو از يك ايراني به افاغنه ممكن است كه هيچ ايراني به آن عضو احتياجي نداشته باشد كه هنوز به چنين جايگاهي نرسيديم.»

من راستش زبانم قاصر هست از اینکه چیزی بگویم راجع به این، اینجا هم فقط میخواستم نوشته باشم که هم شما دوستان بشنوید و بدانید با چه نوع ذهن های مریض و چه نوع نژاد پرستی زشتی طرف هستیم، و هم فردای روزگار که یکی این وبلاگ را میخواند تا بداند این روزها ما ملت ایران با چه جانورهائی دست و پنجه نرم میکرده ایم یک نمونه روشنی از ذهنیت این حیوانات را داشته باشد.

همین. حرف دیگری ندارم، فقط دعا میکنم که بیچاره افغان ها در ایران نیازمند پیوند عضو نشوند که طبق قانون اسلامی پیوند عضو ایرانی به فرد افغانی ممکن نیست...