۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

گلوبال پست: کشوری که طبق قوانینش مردان مجازند به همسرانشان تجاوز کنند اکنون مسئول حقوق زنان در کشورهای دیگر شده است!


هم صدا با هزاران رسانه دیگر در گوشه و کنار دنیا، روزنامهٔ گلوبال پست (Global Post) در مقاله ای به نشستن ایران بر کرسی حقوق زنان در سازمان ملل اعتراض کرده است. در این مقاله آمده است، «هیچ شرایطی نمیتوان متصور شد که تحت آن با عقل سلیم و منطق جور در آید که به ایران اجازه عضویت در شورایی مرتبط با حقوق بشری داده شود. اجازه نشستن در یک کمیسیون حقوق بشری به جمهوری اسلامی مصداق سپردن گله به دست گرگ است.»

در بخشی دیگر از مقاله میخوانیم، «به اینترتیب ایران، که طبق قوانینش زن مزدوجی که با دیگری نزدیکی کرده باشد را تا گردن در خاک فرو میکنند و با سنگ به قتل میرسانند، اکنون مسئول رسیدگی به حقوق زنان خواهد شد. ایران، که طبق قوانینش مردان مجازند تا به همسران خود تجاوز جنسی کنند، اکنون مسئول رسیدگی به حقوق زنان خواهد شد... ایران، که طبق گزارش سال ۲۰۰۸ وزارت امور خارجه امریکا بیشتر از ۵۲/۷ در صد از زنانش در خانه مورد ضرب و شتم فیزیکی توسط همسرانشان قرار دارند، مسئول رسیدگی به حقوق زنان خواهد شد.»

این مقاله سپس شرح میدهد که در ایران حتی زنان بالغ نیز برای ازدواج نیازمند رضایت پدر خود میباشند، که در ایران شهادت دو زن هم وزن با شهادت یک مرد است، و یک روحانی آن کشور هم اخیرا اعلام کرده است که زلزله و مصایب دیگر نیز نتیجهٔ عدم پوشش اسلامی توسط زنان میباشد، و تاکید میکند که نقض سیستماتیک حقوق زنان از خصوصیات بارز نظام جمهوری اسلامی میباشد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

ناقوس سوزناک مرگ جمهوری اسلامی به صدا در آمده است . . .

متن زیر مستقیما و به شکل کامل از این صفحه از سایت خبری طرفدار دولت به نام «جوان آنلاین» کپی شده است. شرح زیادی لازم ندارد، و بیشتر برای آرشیو شدن به عنوان یک متن تاریخی است که تصمیم گرفتم اینجا کپیش کنم.

مرتضی نبوی، مدیرمسئول روزنامه رسالت، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، و عضو شورای مرکزی جامعه اسلامی مهندسین، اگرچه از لحاظ کلی «هم جبهه» با احمدی نژاد و همدستانش به حساب میآید، اما در واقع مناسبت چندانی با خطوط ایدئولوژیک مصباحیون ندارد و اغلب میتوان با کمی دقت در پس صحبتهایش، حتی در مصاحبه ای کمابیش غیر منتظره چون آنچه در زیر میآید، یک چارچوب پراگماتیست را تشخیص داد که در عین وفادار ماندن به اصول دینی و مذهبی و خطوط قرمز گروهی خود قادر است واقعیت را نیز بدون اعوجاجات زیاد ناشی از لنزهای ایدئولوژیک کمابیش به همان شکلی که در مقابلش هست ببیند، و بعضا حتی بگوید.

* * *
بررسی شرایط سیاسی امروز و وظایف پیش‌رو ‌‌در گفت‌وگوی «جوان» با مهندس مرتضی نبوی

محمدمهدی اسلامی- ‌‌مهندس مرتضی نبوی، ‌‌اگرچه عضو كمیسیون فرهنگی- اجتماعی مجمع تشخیص مصلحت نظام است اما بیشتر با وجهه سیاسی‌اش شناخته می‌شود. ‌‌مصاحبه با او بیشتر برای دستیابی به پاسخ این پرسش بود كه وظیفه امروز در نبرد نرم چیست، اما پاسخ‌های او به این پرسش برخلاف انتظار ما، ‌‌بیش از آنكه به منازعات سیاسی اشاره داشته باشد، ‌‌ناظر به عمق فرهنگی آن بود و در ساحت آسیب‌شناسی نیز بسیار صریح ظاهر شد. ‌


آقای مهندس نبوی، ‌‌یك سؤال كلیدی در ذهن حامیان نظام مطرح است كه وظیفه‌ای كه امروز در برابر فرقه یا فتنه سبز به عهده ماست، ‌‌چیست؟

به نظر من وظیفه كنونی ما پاسخ به این سؤال است كه ابعاد و نوع فتنه چه بود و رهبری چگونه این قضیه را كنترل كردند. ‌‌ما برای آینده كاری نیازمند بررسی هرچه بیشتر هستیم. ‌‌در فتنه اخیر اوباما، ‌‌ساركوزی، ‌‌براون و مراكز پژوهشی غرب و تمام ابزارهای سرویس‌های امنیتی غرب بسیج شده بودند تا فرقه سبز شكست نخورد. ‌‏ به نظر من این مسأله، ‌‌ساده نیست، ‌‌خیلی پیچیده است. ‌‌پس از جنگ سردی كه بین آمریكا ‌‌و شوروی جریان داشت و با یك سرمایه‌گذاری سنگین، ‌‌موجب فروپاشی یك ابرقدرت شدند و توانستند از طریق تهاجم فرهنگی آنها را از پا درآورند، ‌‌با استفاده از تمام آن تجربه‌ها و با كار مداوم فكری و نظری كه انجام می‌دهند، ‌‌در حال حاضر دارند این برنامه را علیه جمهوری اسلامی پیگیری می‌كنند و ادامه می‌دهند و حالا با این فتنه و جنبشی كه در ایران با آن روبه‌رو هستیم، ‌‌می‌شود اسمش را گذاشت جنبش ضدفرهنگ. ‌

به هر حال انقلاب ما یك انقلاب عمیقاً فرهنگی بوده، ‌‌یعنی بر اساس یك مكتب، ‌‌دین و ایدئولوژی صورت گرفته و وجه تمایز آن با انقلاب‌های دیگر و آنچه تا روزگاران ما مرسوم بوده، ‌‌جنبه دینی بودن این انقلاب است. ‌‌از طرفی ما با یك دشمن جهانی روبه‌رو هستیم كه در تثبیت موقعیت خودش تجربه بیش از 100 سال را دارد و فراز و نشیب‌های فراوانی را هم از سر گذرانده. ‌‌مدرنیته وقتی متولد شد و حاصل پشت كردن به كلیسا و قهر كردن با آسمان بود، ‌‌اینها همه گونه سرمایه‌گذاری روی ایدئولوژی خودشان كردند و با آن فلسفه‌ها بافتند و آن فلسفه‌ها را متكامل كردند و نظریه‌های مختلفی را ارائه كردند كه ما امروز به عنوان علوم انسانی با آنها روبه‌رو هستیم. ‌‌این كار آنچنان گسترده است كه تمام فضای دانشگاهی ما را به تسخیر خود درآورده است، یعنی برخی از جوانانی كه در جمهوری اسلامی تربیت شده‌اند. ‌‌ناگهان چشم باز كردیم و دیدیم سرباز همین جنبش ضدفرهنگی هستند. ‌‌همین‌ها حاضرند همه گونه خطر و ریسك را بپذیرند و در شرایط بسیار پرخطری به میدان بیایند و كاملاً هم مشخص است كه اینها جنبش‌های ضدفرهنگ هستند. ‌

مشخصه‌های این جریان چیست؟

شاید بتوان گفت كه سه مشخصه بارز این جنبش ضدفرهنگ، ‌‌یكی اتكا بر مجموعه نظریه‌های علوم انسانی مدرن است كه فلسفه مادی پشتوانه آنهاست و متأسفانه خود ما به‌شدت اینها را ترجمه كردیم و در دانشگاه‌هایمان داریم تحویل جوان‌ها می‌دهیم. به هر حال آنها سال‌ها كار و برای مباحث مختلف نظریه‌پردازی كرده‌اند. ‌‌یكی دیگر از ویژگی‌های این جنبش ضدفرهنگ، ‌‌اصالت مصرف و رفاه است و حتی ماه رمضان هم كه برای راهپیمایی می‌آیند‌‌، باید شیشه‌های آب معدنی دستشان باشد كه تشنه‌شان شد، ‌‌بخورند! یكی دیگر از ویژگی‌های این جنبش هم مسأله جدایی دین از سیاست و سیاست منهای دین است و این همان چیزی است كه حضرت امام (ره) و مرحوم مدرس در باره آن هشدار دادند و تأكید‌‌ كردند كه سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما. ‌‌اینها كاملاً در مقابل این مسأله هستند. ‌

این مسأله را هم عرض كنم كه این جنبش‌ها مختص ایران نیست. ‌‌همه كشورها با چنین پدیده‌ای روبه‌رو هستند. ‌‌خاستگاه و پایگاه این جنبش، ‌‌طبقه متوسط شهری است. ‌‌اینها آدم‌های تحصیلكرده‌ای هستند كه این سه ویژگی را دارند و با توجه به پدیده جهانی شدن یا به تعبیر دقیق‌ترش جهانی‌سازی، ‌‌غیر از آنكه یك پشتوانه فكری و نظری دارند، ‌‌یك پشتوانه تداركاتی جهانی هم دارند و به قدرت، ‌‌ثروت و ابزار تاثیر و تبلیغاتی و رسانه‌ای صهیونیست‌ها و سرمایه‌داران آمریكایی یا مسیحیان صهیونیست در سراسر دنیاست. ‌

مصادیق این سرمایه‌گذاری‌ها آیا تا كنون احصا هم شده است؟

همان طور كه در اول بحثم اشاره كردم، ‌‌ابعاد این كارخیلی گسترده است. ‌‌مركز پژوهش‌های مجلس جزوه‌ای را منتشر كرده و بعضی از موسساتی را - كه بعضی از آنها دانشگاهی هم هستند - ‌‌اسم برده كه نشان می‌دهد چه سرمایه‌گذاری عظیمی شده. ‌‌اینها در زمینه براندازی نرم هم تجربه‌های گسترده‌ای دارند و در مورد شوروی سابق این آزمایش شده به نتیجه رسیده‌اند. ‌‌اگر بخواهیم از این موسسات نام ببریم، ‌‌باید به موسسات امریكن اینترپرایز اشاره كرد كه شخصیت‌های مهمی در آن هستند و اسامی بعضی از آنها مثل مایكل لدین، ‌‌ریچارد پرل، ‌‌داگلاس فیث، ‌‌مارك پالمر، ‌‌مارتین ایندیك، ‌‌كنت پولاكف، ‌‌جان پل ولفوویتز، ‌‌كاندولیزا رایس و ... را شنیده‌اید. ‌‌در اینجا كمیته‌ای وجود دارد به نام «كمیته خطر جاری» كه یكی از مراكز پژوهشی حامی گسترش نافرمانی مدنی است. ‌‌با این اصطلاحات در دوران دوم خرداد آشنا شدیم كه عیناً ترجمه همان ادبیاتی است كه در امثال این كمیته‌ها ایجاد می‌شود. ‌‌یا مركز پژوهشی هادسن به ریاست هربرت لندن از دیگر مراكز پژوهشی است كه از گسترش نافرمانی مدنی به‌ویژه پس از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری حمایت كرده است. ‌‌این كمیته یكی از روش‌های تعدیل سیاست هسته‌ای دولت دهم را تهاجم نرم معرفی كرده است. ‌ مركز بین‌المللی محققان وودرو ویلسون كه یك مؤسسه پژوهشی است و در راستای مدیریت انقلاب‌های مخملی فعالیت می‌كند. ‌‌توجه داشته باشید كه این مؤسسه از سال 1968 تاسیس شده و سابقه‌‌دار است و 30، 40 سالی است كه فعالیت می‌كند. ‌

دیگری، بنیاد سوروس است كه اسم آن را در تلویزیون زیاد شنیدیم. ‌‌این آقای تاج‌بخش كه در دادگاه محكوم شد، ‌‌یكی از مغزهای متفكر آن بود. ‌‌

تولیدات این مراكز چگونه در ایران عملیاتی شد؟

مؤسسه هوور وابسته به دانشگاه استانفورد یكی از مراكز پژوهشی پیرو سیاست فشار از بیرون، ‌‌تغییر از درون است. ‌‌این اصطلاح فشار از پایین، ‌‌چانه‌زنی از بالا عیناً ترجمه همین واژه‌هایی است كه خود آنها طراحی‌ كرده‌اند و ساخته آقای سعید حجاریان نبود. ‌‌او در زندان گفت من این ادبیات را گرفتم و آمدم در جامعه خودمان پیاده كردم. ‌‌این اصطلاحات در آنجا وضع و عیناً در اینجا ترجمه شده است. ‌‌به این ترتیب كه در جامعه از پایین فشار بیاورند و در بالا بر سر منافع و تقسیم قدرت، ‌‌چانه‌زنی كنند و همزمان از بیرون فشار بیاورند تا تغییر را در درون عملی كنند. ‌‌اینها به ظاهر یك مشت واژه هستند، ‌‌ولی پشت سرشان كلی برنامه و روش و راه خوابیده‌ و عیناً در اختیار بوده و امثال آقای حجاریان اقرار می‌كنند كه آمده و این روش‌ها را در جمهوری اسلامی پیاده كرده‌اند. ‌

از جمله ابزارهایی كه برای مدیریت نافرمانی مدنی از آنها استفاده می‌كنند، ‌‌یكی تنش‌زایی با بهره‌گیری از ظرفیت سازمان‌های بشردوستانه است. ‌

بهره‌گیری حداكثری از ظرفیت جنگ اطلاعاتی كه هر كدام از اینها توضیحات و اطلاعات قابل توجه و قابل مطالعه‌ای دارد. ‌‌بهره‌گیری هدفمند از ظرفیت تهاجم رسانه‌ای كه الی ماشاء‌الله می‌بینیم كه استفاده شده و در این زمینه چقدر سرمایه‌گذاری كرده‌اند. ‌‌راه انداختن صدای آمریكا ‌‌یا بی. ‌بی. ‌سی كه با سرمایه اولیه 30 میلیون پوند راه اندازی شده، ‌‌اینها ارقام كوچكی هستند و الان كنگره آمریكا ‌‌مرتباً بودجه تصویب می‌كند كه این شبكه‌هایی كه در اختیار اینها می‌گذارد پشتیبان كارهای آنها باشد، ‌‌گسترش پیدا كند و خلاصه كم نیاورند و به روز باشند. ‌

با چنین وصفی، ‌‌اینها دقیقاً چه اهدافی را دنبال می‌كنند؟

چند سال بود كه با افتخار می‌گفتیم كه جمهوری اسلامی برای كشورهای منطقه تبدیل به الگو شده است. ‌‌یكی از اهداف آنها این است كه این طور نشود و می‌بینیم بعد از انتخابات مدتی تلاش كردند گرفتار خودمان شویم برای جلوگیری از الگو شدن جمهوری اسلامی برای سایر كشورهای اسلامی. ‌‌اگر ما رفتیم و در حیاط خلوت آمریكا ‌‌یعنی آمریكای لاتین دوستانی پیدا كردیم و كشورهایی در آنجا و آفریقا و لبنان و عراق، ‌‌ضد آمریكا می‌شوند، ‌‌آنها هم بیكار ننشستند و تلاش كردند. ‌‌

درست است كه ما در دولت نهم در این زمینه پیشرفت خوبی داشته‌ایم. ‌‌در زمینه سیاست خارجی تهاجمی، ‌‌در زمینه انرژی هسته‌ای، ‌‌اما اینها از نظر اقتصادی ما را قفل كردند و در این چند سال تقریباً سرمایه‌گذاری قابل توجهی انجام نشده، ‌‌گرچه علی‌رغم میل آنها درآمدهای نفت افزایش پیدا كرد و بعضی از این سال‌ها صرفاً به دلیل خرج همین افزایش، ‌‌عددی از توسعه رشد اقتصادی را داشتیم، ‌‌ولكن تقریباً سرمایه‌گذاری‌های بزرگ نفت تعطیل شد و مقدار زیادی بیكاری ایجاد شد و خلاصه مهار توسعه بومی، ‌‌بازدارندگی متعارف موشكی، ‌‌كندكنندگی نهضت نرم افزاری تولید علم اتفاق افتاده و شما می‌بینید كه تقریباً در همه دانشگاه‌ها را در غرب به روی دانشمندان ما بستند و خیلی از جاها را در حوزه فناوری‌های نوین و هوافضا برای دانشجویان ایرانی ورود ممنوع كردند. ‌

‌مركز این جنبش در كجا واقع شده است؟

مركز این جنبش ضدفرهنگی دانشگاه‌های ما هستند، ‌‌به‌ویژه دانشگاه‌های تهران و این هم مختص دانشجویان نیست. ‌‌به نظر من نقطه ضعفی كه سران فتنه از آن سوءاستفاده كردند ایجاد شوك و گفتمان در سطح جامعه بود. ‌‌به زعم اصلاح طلبان جامعه ایران یك جامعه جنبشی است. ‌‌اگر كسی بتواند گفتمانی را در جامعه ترویج كند در پی این گفتمان یك جنبش رخ می‌دهد. ‌‌جریان فتنه توانایی غلبه بر گفتمان انقلاب را در سطح كلان مردم نداشت اما در فضاهای بسته‌ای مانند دانشگاه‌ها و شهرهای بزرگ كه افراد دسترسی بیشتری به فضای سایبری دارند با شبكه‌سازی گفتمان سكولاریستی را غالب كردند. ‌‌امروز اساتید تندتر از دانشجویان دارند آنها را برای نافرمانی تحریك می‌كنند. ‌‌خیلی از دانشگاه‌ها مركز این جنبش نافرمانی مدنی و مركز این جنبش ضدفرهنگی است و اینها تحت تاثیر همین علوم انسانی هستند كه در آنها خدا مرده است. ‌‌اینها در كتاب‌های علوم سیاسی‌شان به صراحت می‌گویند «خدا مرده است، ‌‌در صحنه سیاست حضور ندارد و انسان، محور است». ‌‌این پایه تعلیمات آنهاست. ‌‌تمام تعالیم آنها در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی و سایر علوم در برابر ارزش‌هایی است كه انقلاب ما بر آنها تكیه دارد ‌‌و این جوان‌ها خیلی گستاخ در این صحنه وارد شدند و مطالبات خودشان را مطرح می‌كنند و به آنها یاد داده‌اند كه حتی از فرصت‌هایی مثل تاسوعا و عاشورا هم استفاده كنند. ‌

آقای بشیریه كه یك جامعه‌شناس ضد دین است و متأسفانه كتابش مثل نقل و نبات در دانشگاه‌ها دست به دست می‌گردد و ایدئولوگ جریان دوم خرداد شده بود، ‌‌در كتاب جامعه‌شناسی‌اش رسماً می‌گوید فراماسونری یك شبكه مترقی است. ‌‌در حالی كه فراماسونری شبكه‌ای است كه در آن عناصر روشنفكر وابسته را تربیت می‌كردند تا به نمایندگی از غرب در اینجا در حكومت نفوذ داشته باشند. ‌‌چنین آدمی استاد امثال آقای حجاریان بوده است و در زمان آقای موسوی لاری پاتوقش در وزارت كشور بود. ‌‌كتابی به اسم «جامعه‌شناسی جمهوری اسلامی» منتشر كرد و در آنجا می‌گفت تضاد اصلی، بین سنت و مدرنیته، ‌‌یعنی بین اسلام و مدرنیته است و باید در این زمان این شكاف به نفع مدرنیته تمام شود یعنی دین از صحنه بیرون برود و آنها در مجلس ششم به دنبال این بودند كه رفراندوم برگزار و جمهوری اسلامی را تبدیل به جمهوری مطلق كنند. ‌‌ همین آقای بشیریه كه حالا به آمریكا ‌‌رفته و در آنجا سنگر گرفته، ‌‌در همین زمینه دستوراتی می‌داد، ‌‌از جمله اینكه به اسطوره‌های انقلاب حمله كنید و از نظام بیرون بیایید. ‌‌تشخیص او این است كه این جمهوری اسلامی در حال فرسایش است و كمك كنید كه این فرسایش تسریع شود و یكی از دستورالعمل‌هایش هم این است كه به ارزش‌های انقلاب مثل مردم‌سالاری دینی، ‌‌جمهوری اسلامی و سایر ارزش‌ها حمله كنید و دستورالعمل‌هایش هم دارد پیاده می‌شود، ‌‌البته اگر او هم نگوید همه اینها طراحی شده و دسته‌بندی شده است. ‌

معنای سخنان شما این است كه آنها اعتقادات ما را هدف قرار داده‌اند؟

دقیقاً، ‌‌تضعیف بنیان‌های اعتقادی جامعه، ‌‌مسأله‌ای است كه رویش شدید كار می‌كنند، ‌‌یعنی در نسل جدیدی كه در این جنبش سبز حضور دارد پیاده شده و می‌توان گفت كه این جنبش اساساً یك جنبش ضدفرهنگ با تمام ویژگی‌های خودش هست كه ابایی هم ندارد كه عكس امام (ره) را پاره كند و در بیانیه بگوید كه اینها پشت عكس پاره شده سنگر می‌گیرند. ‌‌از این گرفته تا اهانت به پیامبر (ص) و سایر مقدسات و نشر تصاویر غیراخلاقی و كلیپ‌هایی كه توسط بلوتوث‌ها منتقل می‌شوند و تضعیف وحدت ملی و شایعه‌سازی، ‌‌افزایش سطح انتظارات و مطالبات، ‌‌فریب افكار عمومی و به چالش كشاندن نظام امنیت اقتصادی. ‌

به نظر می‌رسد یكی از فعالیت‌های آنها بحران سازی ساختاری با هدف تفرقه افكنی و تضعیف ثبات فكری رویه‌ای كارگزاران نظام است. ‌

دقیقاً، ‌‌ما الان این را به‌نوعی احساس می‌كنیم آن ثباتی كه باید در مسؤولان ما باشد و همه یك جور فكر كنند و در برخوردها منسجم باشند، ‌‌وجود ندارد و حتی در بین نخبگان اصولگرا هم تفرقه و تشتت آرا دیده می‌شود و از ثبات فكری برخوردار نیستند و بعضی از دوستان نزدیكمان با صراحت می‌گویند ما بریده‌ایم! و در صحنه مقابله، ‌‌شما اینها را مشاهده نمی‌كنید. ‌‌چهره‌های معدودی الان در صحنه هستند و از مواضع مقام معظم رهبری دفاع می‌كنند. ‌

مهم‌ترین اقشاری كه مورد هدف اینها هستند، ‌‌اقشار دانشگاهی و دانشجو است و بعد هم دامن زدن به تشتت‌ها و اختلافات قومی. مسائل صنفی هم است، ‌‌یعنی مثلاً كارگران هم جزو اهدافشان هستند. ‌‌یك آدرسی را هم آقای هاشمی رفسنجانی در مشهد دادند كه اگر نظام، سپاه و بسیج دارد، ‌‌آن طرف هم دانشجو، نخبه، كارگران و اصناف مختلف را دارد. ‌‌اگر در ادبیات براندازی نرم نگاه كنید، ‌‌اقشار جزو اهداف و مخاطب اینها هستند. ‌

و به طور مفصل از فضای مجازی، ‌‌اینترنت، ‌‌شبكه‌های ماهواره‌ای، ‌‌تلفن همراه، ‌‌ایمیل‌ها و وبلاگ‌ها استفاده می‌كنند، ‌‌تجربه‌هایی هم داشته‌اند. ‌

به این صورت جمع‌بندی می‌كنم كه زیربنای ساختار تهاجم نرم را ناتوی فرهنگی و روبنای آن را انقلاب‌های رنگی شكل می‌دهد كه به عنوان یكی از شاخك‌های انشعابی دكترین براندازی نرم با هدف تنش‌افزایی در پنج سطح دانشجویی، ‌‌قومی، ‌‌فرقه‌ای، ‌‌صنفی و اجتماعی سازماندهی می‌شوند. ‌‌این فرقه سبز كه الان ما داریم، ‌‌یك جنبش اجتماعی است و می‌خواهد در سطح اجتماع ناامنی اجتماعی ایجاد كند و از لحاظ ادبیات امنیتی در قالب دكترین تنش‌زایی از پایین، ‌‌چانه‌زنی از بالا قابل تعریف است كه در آن با بحران‌افزایی در لایه‌های زیرین و میانی جامعه برنامه‌ریزی می‌شود، ثبات فكری رویه‌ای رجال نظام در كانون‌های مذاكرات استراتژیك تضعیف شود، ‌‌به همین دلیل بایسته است كه متولیان امر با خرد جمعی و حداقل‌رسانی هزینه‌های كنترل بحران با اتخاذ نقشه راهی پیشدستانه و پیشگیرانه و از رویكرد بایسته‌های امنیت ملی، ‌‌پیش‌زمینه‌های وقوع نافرمانی مدنی را خنثی كنند كه این رویكرد، ‌‌پاشنه آشیل انقلاب‌های مخملی است كه تحقق آن مستلزم كار گروهی، ‌‌حداكثرسازی انسجام فكری رویه‌ای متولیان امر و هم‌افزایی بهینه ظرفیت‌هاست. ‌

به نظر شما برای جلوگیری از پیش‌زمینه‌های وقوع برنامه نافرمانی مدنی چه باید كرد؟

تا زمانی كه ما از قبل آماده شده‌ایم و نگذاشته‌ایم اصلاً این مسأله پیش بیاید ـ پزشكان هم همیشه می‌گویند هزینه پیشگیری خیلی كمتر از درمان است- ما باید طوری پیشگیری كنیم كه این كار به وقوع نپیوندد و زمینه ظهور پیدا نكند. ‌‌

راه حل پیشگیری چیست؟

در این چند سال رهبر معظم انقلاب مرتباً هشدار می‌دادند و كمتر گوش شنوایی بود. ‌‌بصیرتی بود برای اینكه عمق این خطر را بتواند حس كند. ‌‌یعنی اگر بخواهیم خلاصه كنیم كه راه حل این مسأله و پیشگیری آن چیست در یك عبارت یعنی همانی كه آقا گفتند خلاصه می‌شود و آن هم مهندسی فرهنگ در سطح كلان و مهندسی فرهنگی در سطح اجرایی كردن مهندسی فرهنگ است. ‌‌در مهندسی فرهنگ شما سیاستگذاری و در مهندسی فرهنگی ساختارسازی و اجرا می‌كنید. ‌

اگر شورای عالی انقلاب فرهنگی ما می‌توانست این پیام را درك كند و ظرفیتی داشت و روی این برنامه سرمایه‌گذاری می‌كرد، ‌‌شاید ما امروز به این وضعیت دچار نمی‌شدیم. ‌‌بعد از سه دهه هنوز نیامده‌اند به جای این كتاب‌های ضد دین و ضد ارزش‌های الهی و انسانی، ‌‌كتاب‌هایی را تالیف كنند كه اقلاً اسمی هم داشته باشد و بگویند كه اگر یك كسی خودش نخواست جامعه‌شناسی ضد دین بخواند، ‌‌بگویند بیا این كتاب را كه ما به جای آن گذاشته‌ایم بخوان. ‌‌جمهوری اسلامی و مؤسسه نشر كتب دانشگاهی آمدند و همین كتاب‌ها را چاپ كردند، ‌‌شورای عالی انقلاب فرهنگی هم دائماً جلسه گذاشت و به یك سری مسائل روزمره و جاری پرداخت و از این مسائل غافل شد، البته اخیراً تلاش‌هایی در این زمینه آغاز شده است. ‌

پس از نگاه شما شرایط خیلی ناامید كننده است؟

نه، ‌‌به دنبال این مطالب نومیدكننده من معتقدم جمهوری اسلامی موجودی است كه متولد شده، ‌‌رشد كرده، ‌‌30 ساله شده و ‌نیازهای خود را شناخته و آنها را تأمین‌‌ كرده. ‌‌نسل جوان ما خیلی توانمندتر از ما این مسائل را حس می‌كنند و توانمندی‌های لازم را هم در این جریان دارند. ‌‌ماها دیگر نه حال و حوصله و نه توانش را داریم كه در فضای سایبر و وب سایت و این حرف‌ها برویم ‌و مقابله كنیم. ‌‌فكر می‌كنم هنر ما این باشد كه زمینه را باز و استقبال كنیم و نسل جوان را در این صحنه بیاوریم و امكانات را برایشان فراهم كنیم. ‌‌آنها می‌توانند ‌‌ما دیگر باید اقرار كنیم كه نمی‌توانیم از پس این تهدیدهای نرم بر بیاییم. ‌‌بزرگ‌ترین هنر ما این است كه جوان‌هایمان را تشویق كنیم و زمینه‌سازی كنیم. ‌‌آقا خودشان را به روز نگه داشته‌اند و حتی جلوتر را هم می‌بینند. ‌‌از 10 ، 20 سال پیش تذكر می‌دادند. ‌‌ایشان مانند نخبگان اصولگرای فرتوتی مثل من نیستند كه از زمان عقب باشند. ‌‌به روز هستند، ‌‌همان طور كه امام هم تا آخر عمرشان به روز بودند، ‌‌یعنی ادبیات ایشان یك ادبیات جوان بود. ‌‌امروز هم مقام معظم رهبری این گونه هستند و به خاطر مسؤولیت و پشتوانه الهی‌ای كه دارند، ‌‌حتی جلوتر از زمان حركت می‌كنند و نسل جوان متعهد ما كه توانمندی‌های علمی و فناورانه هم دارند، می‌توانند به ایشان لبیك بگویند. ‌‌

برای رسیدن به این دستاورد، ‌‌چه باید كرد؟

یكی از مسائلی كه صحبتش هم زیاد می‌شود، ‌‌مسأله سرمایه اجتماعی است. ‌‌این عبارت‌ها هم غربی هستند و اسم اعتماد را گذاشته‌اند سرمایه اجتماعی. ‌‌نظام سرمایه‌داری همه چیز را با نگاه سرمایه می‌بیند: ‌‌سرمایه اقتصادی، ‌‌سرمایه مالی، ‌‌حتی انسان را هم سرمایه می‌بیند و می‌گوید سرمایه نیروی انسانی و نیز سرمایه اجتماعی. ‌‌می‌گویند اعتمادی كه در جامعه هست، ‌‌قابل تبدیل به سرمایه مادی است و می‌شود از آن استفاده كرد. ‌‌مطالعه كرده‌اند و می‌گویند مثلا در شمال ایتالیا كه سرمایه اجتماعی بالاست، ‌‌پیشرفت‌های فنی و اقتصادی و توسعه علمی بیشتری هم دارند و در جاهایی كه سرمایه اجتماعی پایین است، ‌‌پیشرفت‌های اقتصادی و توسعه علمی كمتری دارند. ‌

این یك واقعیتی است. ‌‌می‌بینیم اگر در جامعه اعتماد مردم به حكومت، ‌‌اعتماد مردم به یكدیگر گسیخته شود، ‌‌جامعه دائماً دچار ناامنی و بی‌ثباتی است و به فكر پیشرفت و این چیزها نیست. ‌‌آقا دهه چهارم را دهه پیشرفت و عدالت نامیدند، ‌‌ولی بعد از انتخابات آن قدر همه ما گرفتار این فضا شدیم كه فراموش شد. ‌‌پس این سرمایه اجتماعی كه آنها استفاده می‌كردند و در فرهنگ ما هم آمده، ‌‌بر می‌گردد به اعتماد بین مردم و مردم و مسؤولان. این اعتماد چگونه ایجاد می‌شود؟ مهم‌ترین راه حل آن این است كه مردم ‌‌متشكل شوند. ‌‌خوشبختانه در جامعه ما تشكل‌هایی سنتی در قالب هیأت‌های مذهبی و مساجد وجود دارند، ‌‌به نظرم باید از این به بعد وجهه اصلی كارمان را وجهه فرهنگی قرار دهیم. ‌‌ما احتیاج به دیپلماسی فرهنگی داریم. ‌‌مهم‌ترین سرمایه ما امروز بسیج و سپاه هستند و امروز اینها را هم مورد تهاجم قرار داده‌اند. ‌‌یكی از مقامات آمریكایی گفته بود تا وقتی بسیج و سپاه هست، ‌‌مخالفان ول معطل هستند و به جایی نمی‌رسند. ‌‌باید اینها هدف تهاجم قرار بگیرند و ضد ارزش بشوند كه در همین تهاجمات بعد از انتخابات سعی كردند محبوبیت بسیج و سپاه را زیر سؤال ببرند. ‌

عرض كردم در دنیا دولت‌ها بیشترین بودجه‌ها را به پژوهش درباره شیوه‌های مقابله با یك پدیده اختصاص می‌دهند. ‌‌ما كه نمی‌توانیم فقط حرفش را بزنیم. ‌‌باید مهم‌ترین بخش سرمایه‌ها و فعالیت‌هایمان را متوجه این تهدیدی كنیم كه مقام معظم رهبری تشخیص دادند و آن تهدید نرم است و تمام قد در برابر جمهوری اسلامی ایستاده و امروز هم نتیجه‌هایی گرفته است. ‌‌باید روی آنها متمركز شویم تا هم این پدیده را خوب بشناسیم ‌كه چیست و چگونه می‌توان با آن برخورد كرد. ‌‌آن وقت نیروی انتظامی در این فضا تعریف دیگری پیدا می‌كند. ‌‌من یك بار در سرمقاله‌ای نوشتم نیروی انتظامی برای این نیست كه برود و كتك بزند. ‌‌چه كسانی را كتك می‌زند؟ همین جوان‌هایی را كه خودمان تربیت كرده‌ایم. ‌‌نیروی انتظامی در چنین فضایی باید یاد بگیرد كه كتك بخورد تا مقداری از انرژی آنها تخلیه شود، ‌‌از دماغ كسی هم خون نیاید. ‌‌

برخی معتقدند كه دیگر از خطر جنگ نرم عبور كرده‌ایم، ‌‌نظر شما چیست؟

امروز سرشاخه‌های شبكه‌سازی غربی از بین رفته است اما همچنان احتمال بازسازی ارتباطات وجود دارد. ‌‌چرا كه هنوز آن تحریكات ‌در كشور وجود دارد. ‌‌به هر حال باید دانست به دلیل گسترش روزافزون مجاری ارتباطی خطر گسترش تفكر سكولاریستی نیز وجود دارد. ‌‏ ما باید خطر تهاجم فرهنگی و جنگ نرم را خیلی جدی بگیریم. ‌‌آمریكایی‌ها در این زمینه خیلی جدی هستند و تجربه زمین زدن شوروی را هم دارند كه آن هم بر مبنای یك نظام ایدئولوژیك بود و با شعارهای خلقی و ضد سرمایه داری آمد، ‌‌ولی آن را وادار به توبه و غلط كردن كردند. ‌‌همه آن تجربه‌ها به اضافه سرمایه‌گذاری‌های جدید را دارند به كار می‌گیرند و اگر در مقاطعی موفق نشدند، ‌‌در این مقطع انتخابات توفیقاتی را به دست آوردند و ثبات فكری رویه‌ای مسؤولان ما را تا حدی به هم زدند و تشتتی را ایجاد كردند و حتی بین نخبگان اصول‌گرا و نظام هم فاصله‌ای را فراهم كردند. ‌‌این را جدی بگیریم و اگر بخواهیم ببینیم راه مقابله با آن چیست، ‌‌مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی و سرمایه‌گذاری جدی روی مسأله فرهنگ و شناخت، ‌‌پیش‌بینی، ‌‌پیشگیری قبل از اینكه بخواهیم به انفعال بیفتیم، ‌‌چون برخورد سخت و خشن، ‌‌مثل یك غده سرطانی باعث تكثیر و گسترش آن می‌شود. ‌‌ممكن است در بعضی از مقاطع چاره نداشته باشیم و این كار را بكنیم. ‌‌

اما در عین حال راه چاره اصلی را میان‌مدت می‌بینیم و باید با تدبیر و همه جانبه وارد شد و خود ما هم باید در این زمینه احساس مسؤولیت كنیم. ‌‌نظام تعلیم و تربیت ما جایی است كه نسل جدیدمان را به جای اینكه آنها را به عنوان سربازان جنبش ضدفرهنگ تربیت كند، ‌‌تبدیل بشود به نظامی كه سرباز، ‌‌افسر و فرمانده برای انقلاب اسلامی تربیت كند. ‌‌
ما می‌توانیم تسلیم این تهدیدها شویم یا به فرمایش امام و مقام معظم رهبری، ‌‌آنها را به فرصت تبدیل كنیم. ‌‌به نظر می‌آید این فضایی كه ایجاد شده و این ابعادی كه قضیه دارد، ‌‌فرصت خیلی خوبی هم هست كه استعداد انقلاب اسلامی در این زمینه شكوفا شود، ‌‌یعنی اگر ما بتوانیم با خون دل خوردن و سرمایه‌گذاری كردن، ‌‌از این میدان مبارزه، ‌‌پیروز بیرون بیاییم، ‌‌می‌توانیم بگوییم كه ان‌شاءالله مدرنیته را با تمام ظرفیت‌های نظامی، ‌‌اقتصادی و رسانه‌ای آن به خاك خواهیم سپرد و این نمی‌شود مگر با همان كاری كه آقا گفته‌اند یعنی فرهنگ باید مهندسی شود، ‌‌نهضت نرم‌افزاری انجام شود، ‌‌تولید علم داشته باشیم، ‌‌چون از زمانی كه آقای میشل فوكو كه آدم منحرفی هم بود، ‌‌نظریه داد و انقلاب اسلامی را یكی از موارد نظریه خودش دانست كه گفتمان‌ها تبدیل به قدرت می‌شوند؛ این نظریه می‌گوید علم مساوی قدرت است، ‌‌یعنی شما اگر امروز بخواهید قدرت داشته باشید، ‌‌باید علم داشته باشید و هر قدر علمتان بیشتر باشد، ‌‌قدرتتان بیشتر است و لذا باید در زمینه فرهنگ و تولید علم بیشترین سرمایه‌گذاری بكنیم و همت و تلاشمان را مضاعف كنیم

انتهای خبر / پایگاه اطلاع رسانی جوان



قهقرا: نشانه های واضح زوال فرهنگی و تاریخی جمهوری اسلامی


یادتان هست بوداهای بامیان را؟ وقتی طالبان به رهبری ملا عمر داشتند در افغانستان مجسمه های بامیان را منفجر میکردند، اواخر سال ۸۲ بود و جمهوری اسلامی ایران داشت سالهای «اصلاحات» را به ریاست جمهوری خاتمی میگذراند، یعنی سالهائی که با همه کاستیها و کمبودهایشان یکنوع دوران اوج فرهنگی در سی سالهٔ جمهوری اسلامی محسوب میشوند. روزنامه ها و دیگر رسانه های ایرانی در آن روزها، چه اصلاح طلب و چه اصول گرا، عکس العملشان به تخریب مجسمه با حیرت و اشمئزاز همراه بود، و همه شان کار طالبان را وحشیگری خواندند.

خوب حالا نوار تاریخ را هشت نه سال جلو بزنید و بیائید برسید به امروز. امروز افغانستان از چنگ طالبان در آمده و ایران به چنگ پسرعموهای ایرانیشان یعنی مصباحیان افتاده. امروز در افغانستان دارند مجسمه های بامیان را با کمک یونسکو و ژاپنی ها مرمت میکنند، و به جایش در ایران دارند مجسمه های ملی و هنری را از میان خیابانها با جرثقیل و کامیونهای دولتی جمع و سر به نیست میکنند تا چهره شهر را از این علائمی که به زعم مصباحیون «حرام» و ضد قوانین اسلامی هستند پاک کنند، همانطور که طالبان انفجار مجسمه بودا را «بُت شکستن» میخواندند. امروز در ایران مردم آنقدر گلوله و چوب و چماق خورده اند و شکنجه شده اند و مورد تجاوز جنسی قرارگرفته اند که رفته اند در خانه هایشان پنهان شده اند و زخمهای تن و روانشان را لیس میزنند، و به جایش در افغانستان زنها و مردان با آزادی تمام در دفاع از دموکراسی برای مردم ایران به خیابانها میریزند و بر علیه ولایت فقیه شعار میدهند و عکسهای خامنه ای و ا.ن را آتش میزنند.

جالب است چطور دنیا میچرخد. جالب که چه عرض کنم، لااقل برای ما ایرانیها گریه آور است فعلا . نشانه های زوال تاریخی و به قهقرا رفتن مملکتمان است که داریم میبینیم. گریه دارد، گریه. بیائید امیدوار باشیم که با این به قهقرا رفتنمان به ته درهٔ تاریخ نیافتیم، که کمتر ملتی توانسته از آنجا سربلند کند.

این کلیپ را هم ببینید که تلویزیون بی بی سی از تظاهرات مردم در افغانستان تهیه کرده است:




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

پدیده ای به نام نهی از منکر:‌ قسمت دوم، قانون و تفکیک قوا

در قسمت قبلی این بحث از پدیدهٔ امر به معروف و نهی از منکر صحبت کردم، و ارتباطی که معتقدم بین این الگوی رفتار اجتماعی و ساختار ذهنی-اجتماعی پیشا مدرن وجود دارد، که در آن مفهوم «فرد» به عنوان پدیده ای جدا و مستقل از «دیگران» از یکسو و از «حکومت» از سوی دیگر، هنوز تجلی عملی و نهادین پیدا نکرده است.

در همان جا صحبت همچنین از این کردم که جامعه ایران در تاریخ معاصر خودش حالت جالب و «بینابینی» را از خودش نشان داده است، به این صورت که از یکطرف بر خلاف جوامعی مانند افغانستان و یا عربستان سعودی جامعه ایرانی اجازه نهادینه شدن پدیده دخالت در محدوده شخصی افراد در قالب سازمان یا وزارتی تحت عنوان نهی از منکر را نداده است، اما در عین حال بر خلاف جوامعی مثل کشور های غربی، قادر به تولید یک ساختار اجتماعی و قانونی که در آن حقوق «فرد» صریحا محفوظ و مصون از تعرض شناخته شده باشد نیز نبوده است.

صحبت همچنین از این شد که در جوامعی که تفکیک سه گانهٔ مبنی بر استقلال «فرد» از دیگر افراد از یکطرف و از حکومت از طرف دیگر صورت نپذیرفته است امتزاج این مفاهیم میتواند تا جائی عمیق باشد که فرد و زندگی خصوصی او در هر لحظه جزء و «محرم» افراد دیگر اجتماع (نهی از منکر و امر به معروف) و نیز سیستم مرکزی قدرت (دخالت حکومت در حیطه شخصی) محسوب گردد، تا جائی که حتی شخصی ترین جنبه های زندگی افراد چنین جامعه ای نیز میتوانند محل دخالت و نقطه تجلی خواسته های جامعه و حکومت، و به عبارت دیگر، «سیاسی» باشند.

پس این دقیقا همین کیفیت امتزاجی (زمانی که سه عنصر «فرد»، «اجتماع» و «حکومت» هنوز در ترکیب دست نخورده ابتدائی یا «ارگانیک» خود، از یکدیگر سوا نشده اند و در هم فرو خفته اند) یک اجتماع است که موجب میشود یک فرد بتواند در آن واحد خود را در معرض رسوخ و دخالت کامل «حکومت» در تمام جنبه های زندگی خود ببیند، و در عین حال خود نیز به عنوان چشمی در انتهای یک «شاخک اجرائی» از همان سیستم قدرت به عنوان ابزار اساسی رسوخ قدرت به حریم خصوصی دیگران (در شکل نهی از منکر یا امر به معروف) عمل کند.

اما از سوی دیگر، و درست به همان دلائلی که اشاره شد، سیر تحول یک جامعه به سوی درک «مدرن» از فردیت را میتوان در ساختارهای بزرگتر اجتماعی و سیاسی نیز منعکس دید. به عنوان نمونه، یکی از پیامد های مستقیم تفکیک صریح بین فرد، اجتماع، و حکومت در جامعه ای با ساختار «مدرن»، ظهور اجتناب ناپذیر نیاز به تفکیک های ساختاری در بدنه سیستم قدرت میباشد، پدیده ای که به روشنی در تاریخ تکاملی حکومت های دموکراتیک غربی تحت عنوان پدیدهٔ «تفکیک قوا» قابل مشاهده است. در متن ماده شانزدهم اعلامیه حقوق بشر و شهروند که در قرن هجدهم در فرانسه نوشته شده، آمده است: «در جامعه­ ای که در آن حقوق افراد تضمین و تفکیک قوا بر قرار نشده باشد، قانون اساسی وجود ندارد

واقعیت این است که حتی با نگاهی سطحی به تاریخ تحول سیستم های سیاسی و حکومتی ایران در دو سه قرن گذشته میتوان مشاهده کرد که اندیشهٔ «تفکیک قوا» تنها در حدود اواخر قرن نوزدهم به صحنه تفکر سیاسی ایران آمد، و آن هم حاصل از تاثیر دیدگاههائی بود که به همراه «منورالفکرانی» که در اروپا به تحصیل پرداخته بودند به ایران «وارد شد».

به عبارت دیگر، مفهوم تفکیک قوا از سر آغاز اندیشه ای بومی و زاده از تنشها و تکامل اجتماعی درونی ایران نبوده است. این البته بدین مفهوم نیست که اگر این اندیشه از اروپا «وارد» نگشته بود تفکر بومی هرگز به آن نائل نمیگردید، و در واقع تفاوت اساسی هم نباید بین این دو روند قائل گشت. اما در هر صورت برای اولین بار این در هنگام برقراری نظام مشروطه و همزمان با پیدایش مبحثی به نام «قانون اساسی» بود که موضوع تفکیک قوا در ایران مجال نمود رسمی یافت، تا سر انجام نیز در متن متممی که بعد ها به قانون اساسی نظام «سلطنت مشروطه» (که نخستین قانون اساسی ایران به شمار میآید) اضافه شد، موضوع تفکیک قوا نیز عملا منظور گردید.

باید در نظر داشت که همزمانی ظهور مباحث تفکیک قوا و قانون اساسی در ایران در عین حال پر مفهوم و طبیعی است. پر مفهوم از آن جهت که منعکس کننده بروز تغییرات مهمی در قالب و اسکلت تفکر سیاسی و اجتماعی گردانندگان کشور بود (همانطور که اشاره شد، حتی اگر این مفاهیم را عمدتا وارداتی محسوب کنیم باز تفاوتی در این حقیقت مهم نخواهد داشت)، و طبیعی از آن جهت که هر دوی این مباحث به یک پروسه اجتماعی مربوط میباشند، که عبارت باشد از نحوه استدراک و تعریف «فرد» در یک جامعه، و بنا بر آن تعریف، نحوه ادراک روابط میان فرد و اجتماع از یک سو، و فرد، اجتماع، و قدرت حاکمه از سوی دیگر.

اجازه بدهید بیشتر توضیح دهم.

برای بهتر مجسم کردن این همزمانی و طبیعی بودن آن میتوان روند تاریخی پیدایش فلسفه های اجتماعی و مدل های سیاسی در جوامع مختلف ، و موازی بودن مدام مسیر آن روند را با جریان پدید آمدن تعاریف جدید از «فرد» و جدا شدن تدریجی آن از توده ای کمابیش بی شکل به نام «جمع» در نظر گرفت. حقیقت آن است که هنگامی که یونان باستان برای اولین بار آغاز به تعریف «خود» در مقابل «دیگری» کرده بود، و در همان روزهائی که با این تعریف متفکران یونان برای اولین بار در تاریخ تکامل اندیشه بشری قادر به تولید ایدهٔ «دموکراسی» گردیده بودند، درست در همان روزها ارسطو نیز از «قانون اساسی» سخن میگفت و اندیشهٔ یک سیستم انتزاعی اما منظوم را ارائه کرد که به عنوان نماینده «خواست جمعی» افراد یک جامعه، قدرتی فراتر از قدرت هر فرد «حاکم» بر جامعه داشته باشد، قانونی که نه از بالا به پائین، و نه به نمایندگی از سوی خدا یا خدایانی، بلکه از دل تک تک «افراد» آن اجتماع ریشه گرفته باشد، و در حرکتی از پائین به بالا شکل جامعه را و ساختار اختیارات و محدوده عملکرد قدرتهای اداره کننده جامعه را تعریف کند.

این همان اندیشهٔ قدرتمند ارسطو و یونان کلاسیک بود که باز آمد تا تحت عنوان «قانون شهروندی» رم در دست «ژوستینین» ظاهر شود، و یا بیش از هزار سال بعدتر در «مگنا کارتا»ی انگلیس
و یا باز هم بعد تر در قالب قوانین اساسی مدرن باز زاده شد تا قرنها دموکراسی اروپائی را مرجع و نقشه راه شود.

در هر حال در حدود دو هزار سال پس از «قانون اساسی آتن»، ایران هم صاحب اولین قانون اساسی خودش شد، قانونی که در واقعیت چندان هم "اساسی" نبود، بلکه شاید بیشتر شبیه به یک «مگنا کارتا»ی ایرانی بود که در حقیقت فصل خطابش بیشتر مناسبات بین روحانیت و پادشاه بود تا پی ریزی دقیق و حساب شده یک سیستم برای قانونمند کردن روابط بین حکومت و افراد جامعه.

اما در حکایت داستان مشروطه و روند قانونی شدن مناسبات فرد و حکومت شعر حکیم شیرازی شاید بی ربط نباشد که گفت،

هر که در خردی اش ادب نکنند، در بزرگی صلاح از او برخاست
چوب تر را چنانکه خواهی پیچ، نشود خشک جز به آتش راست

به هر حال فرهنگ ایرانی درخت پیری بود و تاب و پیچ شاخه های خشکش حاصل هزاران سال زیستن گروهی انسان تحت حکومت خدا و پادشاهی که نماینده مستقیم او بر زمین محسوب میشد بود، و امکان پذیر نبود که بخواهد به همین سادگی خودش را تسلیم افکار و ایده هائی کند که از سرزمینهائی دیگر با تاریخ و حکایاتی دیگر آمده بودند. امکان نداشت، به عبارت دیگر، که قوانینی که ریشه در دیدگاههای مدرن فرد گرایانه داشتند بخواهند به همین سادگی در بطن و متن زندگی ایرانی پیوند بخورند.

«به موازات (یا شاید بشود گفت در عکس العمل به) ظهور مفهوم «مشروطه خواهی»، روحانیون، این نمایندگان دست دوم خدا (نماینده دست اول شخص پادشاه بود)، به ادعای سهم خود آمدند و جنبش «مشروعه‌خواهی» را به راه انداختند. این جنبش موازی که از ریشه های عمیق در دل جامعه سود میبرد به راحتی موفق شد سهم درشتی از میراث قدرت شاهان را نصیب خود کند، تا جائی که، به قول یک محقق (ناصر رحیم‌ خانی)، تحت تاثیر مشروعه خواهان،
عمدهٔ اصول متمم قانون اساسی رنگ شریعت گرفت. نظارت علما بر تدوین و تصویب قوانین تحمیل شد. انفکاک «قوه‌ی روحانی» از «قوه‌ی سیاسی» پذیرفته نشد و برابری ایرانیان- صرف نظر از مذهب- به غبار ابهام آلوده شد.
اما حتی با این شرایط نیز آنچه قابل انکار نبود پیدایش «قانون اساسی» بود که در نفس خود قدمی بزرگ به سوی محدود کردن قدرت «پادشاه» یا هر کس دیگری که مکان «دیکتاتور» را به دست داشت بود، و بخصوص آنکه متممی که به آن اضافه شد حتی اشاره ای صریح هم به قانونمند کردن قدرت حکومت در رابطه با افراد جامعه داشت.

اصل 27 متمم قانون اساسی مشروطیت ساختار قدرت كشور را به سه قوه کمابیش مجزا از هم «تفكیك» ‌کرد، که عبارت باشند از قوۀ قانونگذاری یا «قوه مقننه» که شامل شاه و دو مجلس شورای ملی و سنا میشد،‌ قوۀ قضائیه که محدوده قدرت روحانیون و قضات در قالب محاكم «شرعیه» و «عدلیه» بود («محاکم شرعیه» در دست روحانیون بود و به مسائل حسبی و خانوادگی می پرداخت، و «محاکم عرفیه» قلمرو قضات دادگستری بود و به دعاوی مدنی و کیفری رسیدگی میکرد).

و بالاخره سومین «قوه» در قانون اساسی مشروطیت ، که حوزهٔ اعمال قدرت مستقیم بر امور مختلف جامعه تحت نام «قوه مجریه» بود، که کمابیش در کنترل شخص پادشاه باقی ماند. توجه کنید که این قانون انقلابی و شدیدا «مدرنیزه» شده هم‌ اگرچه سه حوزه قدرت را از یكدیگر ممتاز و منفصل معرفی می‌كند، اما در عین حال شاه را هم در قوۀ مجریه و هم در قوۀ مقننه دارای حق دخالت مستقیم می‌شمارد.

با برقرار شدن حکومت مشروطه سلطنتی، و بخصوص با شروع سلطنت خانواده پهلوی، روند «مدرنیزاسیون وارداتی» که به آرامی از اواخر قرن ۱۸ شروع شده بود در طی قرون نوزدهم و بیستم با سرعت بیش از پیش ادامه یافت، و جامعه ایرانی آرام آرام به سوی یک پارادایم شخصیتی «دولایه» پیش خزید، تا جائی که با رسیدن نیمه دوم قرن بیستم ایران را میشد کشوری اساسا دو شخصیته دانست، با یک شخصیت که همچون درختی پیر ریشه در اعماق زمین مذهب و سنت گسترده بود، و شخصیتی دیگر که همچون بالونی از هوای گرم در تلاش بود تا از خاک قرون پای بگسلاند و به آغوش آسمان باز تمدن غرب که او را به هزار عشوه به خود میخواند پر بگشاید.

به این ترتیب شاید بتوان یکی از عوامل اصلی توضیح‌ دهنده تفاوت بین ایران و افغانستان یا عربستان را در همین دو شقه گی فرهنگ ایرانی جستجو کرد. به عبارت دیگر، شاید گزافه نباشد اگر بگوئیم مثلا این «دو دلی» را که میتوان در ایران بعد از انقلاب نسبت به پدیده هائی از قبیل همین نهادینه کردن امر به معروف و نهی از منکر مشاهده کرد شواهد خوبی از این دوپاره گی میباشند. جامعه ایران در حال حاضر بیشتر به بچه قورباغه ای میماند که نه آنقدر خردسال است که آبشش داشته باشد و در آب زنده بماند، و نه آنقدر پیر که پاهایش توان راه رفتن بر خاک به او بدهند. نه آنقدر در بیخبری از مفهوم «فردیت» خفته است که حقوق فردی را بتواند یکجا به دست حکومتی از قبیل طالبان یا آل سعود ببخشد، و نه آنقدر این معنی و مفهوم در رفتار و پندار جمعی وفردیش قوام یافته که قادر به برگماشتن حکومتی صراحتا دموکراتیک بر زندگی خود باشد.

و در اوج و بحبوحه چنان حیرت و درد و پارگی بود که پهلوی مادر پیرمان شکافت تا از دلش فرزندی سرکش و پر سودا با نام انقلاب اسلامی به دنیا در آید، و بدون اینکه حتی خود رهبرانش هم الزاما بدانند یا بخواهند، وظیفه تداوی درد کهنه دو شقه گی ایران را از طریق به روشنائی روز کشاندن هر دو صورت جامعه ژانوس گونه مان بر عهده بگیرد. حقیقت اینست که سیستم ابداعی که به نام «جمهوری اسلامی» مشهور گشته است، ملغمه بسیار شفافی است از دو شخصیت جداگانهٔ روان ایرانی، که همان سنت باشند و مدرنیته.


پدیده ای به نام نهی از منکر:‌ قسمت اول، فردیت و مدرنیته


دیروز در اخبار آمده بود که یکی از آیت الله های حامی کودتا به نام مکارم شیرازی توصیه کرده است که نظام جمهوری اسلامی وزارتی تحت نام وزارت امر به معروف و نهی از منکر ایجاد کند. این خبر بهانه ای شد تا به سراغ متنی که مدتی پیش نوشته بودم بروم و پس از خواندنش تصمیم گرفتم اینجا خدمت شما هم تکرار کنم، که در دوقسمت جداگانه ارائه میشود...

* * *

وقتی طالبان در افغانستان به حکومت رسیدند، یکی از اولین کارهائی که کردند ایجاد وزارت خانه ای بود تحت عنوان «وزارت نهی از منکر.»

بعدها که امریکائیها تصمیم گرفتند بالاخره بساط عیش و عشرت طالبان را (به هر حال کیف میکردند، مملکتی دستشان بود و هر کاری عشقشان بود میکردند، برای من این تعریف دقیق عیش و عشرت است) برچینند و دولت کرزائی را به کار بگمارند، خیلی ها این رویا را داشتند که جامعه افغان از این رو به آن رو خواهد چرخید و اصلا الگوئی از آزادی و سیستم دموکراتیک در منطقه خواهد شد. نیازی به شرح نیست که چنین اتفاقی نمیتوانست بیافتد، و نیافتاد. اما تلخ تر از آن این که حتی بسیاری از واقعیتهای سیاه طالبانی نیز باز طلب برگشت کردند و نهایتا هم عملا برگشتند. یکی از این واقعیتها وزارت نهی از منکر بود که در قالب نهادی به نام «اداره امر به معروف و نهی از منکر» به صحنه بازگشت.

در عربستان نیز سازمانی وجود دارد به نام هیئت امر به معروف و نهی از منکر، که مسئول سیستماتیک کردن این سیاست دخالت مردم در زندگی یکدیگر میباشد. علاوه بر دخالت مستقیم در جنبه های مختلف زندگی شخصی از قبیل لباس پوشیدن، صحبت کردن (با جنس مخالف)، مشاهده کردن فیلم و گوش دادن به موسیقی دلخواه، و نوع همامیزی جنسی افراد، این نهاد همچنین مردم را نی به دخالت مستقیم در زندگی یکدیگر تشویق میکند، و به تازگی این امکان را هم برای مردم عادی به وجود آورده است که اگر دخالت انان موثر نیافتاد بتوانند از طریق سایت اینترنتی آنها گزارش فردی که نهی از منکر آنان را رد کرده است را به ان سازمان بدهند.

در ایران بعد از انقلاب اسلامی آیت الله خمینی هم علاقه داشت چنین وزارت خانه ای را برپا کند، اما موفق نشد، و به جای آن از یکطرف «کمیته های انقلاب اسلامی» به وجود آمد، که وظیفه اصلی شان اجرائی کردن نهی از منکر تحت عنوان حراست از انقلاب اسلامي و حفاظت از جان و مال و ناموس مردم تعریف شده بود، و از طرف دیگر هم «وزارت ارشاد اسلامی» درست شد، که خوشبختانه بر خلاف اسم دهشتناکش، شتر گاو پلنگی بیش نبود که از ادغام چند وزارت خانه و سازمان قبلی، از قبیل فرهنگ و هنر و اطلاعات و جهانگردی و غیره به وجود آمده بود و نهایتا هم اسمش شد «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی»، و توجهش هم بیشتر روی مسائل فرهنگی و توریسم و از این قبیل متمرکز شد.

در سالهای پس از آیت الله خمینی چند بار نیز افراد مختلفی به بهانه های متفاوتی تلاش کردند تا تفکر نهی از منکری را به صورتی «ناب» تر از قالبهائی مثل نیروی انتظامی یا حتی بسیج مستضعفین به جامعه تزریق کنند، که یکی از آخرین نمونه های آن تلاش احمدی نژاد برای ایجاد سازمانی تحت نام نهی از منکر و امر به معروف بود، اما به فال نیک باید گرفت این حقیقت را که چنین پروژه ای هرگز به واقعیت نپیوست، و وزارت خانه ای با وظیفهٔ نهی از منکر هرگز در ایران وجود خارجی پیدا نکرد.

موضوعی که دوست دارم اینجا مطرح‌ کنم اینست که تناقضی بنیادین بین مدرنیته و فلسفه «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد که بایستی از نزدیک مورد مداقه هر کسی که علاقه ای به سئوال جامعه ایرانی و گذار آن به دموکراسی دارد قرار بگیرد.

یکی از پدیده هائی که تاریخ دانان و جامعه شناسان به وضوح‌ نشان داده اند از نشانه های گذار یک جامعه از ساختار اجتماعی «پیشامدرن» به ساختار اجتماعی «مدرن» میباشد، تغییر در نوع تعابیر ذهنی و عملی است که آن جامعه از مفهوم «فرد» و فردیت اعضای خود ارائه میدهد. به عبارت دقیقتر، یکی از نشانه های غیر قابل اشتباه ورود جامعه ای به ذهنیت مدرن ورود جدی و عملی مفاهیمی همچون «فردیت» و «حریم خصوصی» به حوزه های مختلف زندگی روزمره آن اجتماع، از جنبه های قانونی و عرفی گرفته تا رفتارهای اجتماعی و اقتصادی و حتی حالات روانی افراد آن، میباشد.

به عبارت دیگر، زمانی که ماتریس منطقی که زیربنای مدل قانونی و عرفی جامعه ای را تشکیل میدهد بر پایه عدم تفکیک عمیق افراد و حدود آنان از یکدیگر بنا شده باشد، طبیعتا هنجارهای جمعی و رفتارهای اجتماعی که طبق آن هنجارها مجوز قانونی یا عرفی برای بروز میابند رفتارهائی هستند که با چنان منطقی همخوانی دارند، و رفتارهائی که توسط آن سیستم توصیه و حتی «الزام» میگردند رفتارهائی هستند که به صرف وجود خود آن منطق را تقویت و تعمیم میبخشند.

تناقض آشکاری که اشاره شد بین تفکر مدرن و فلسفه امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد را میتوان دقیقا بر همین محور تعریف و تعیین «حریم خصوصی افراد» تشخیص داد. یک واقعیت ساده ای که این تناقض را روشن میکند از این قرار است که فلسفه «امر به معروف و نهی از منکر» مبتنی بر ساختار اجتماعی کهن و تعبیری از «فردیت» شخص است که در آن مرزهای شخصی بین افرادی که اعضای یک جامعه میباشند قابل تفکیک به معنای واقعی محسوب نمیگردند.

به عبارت دیگر، محدوده خصوصی و شخصی فرد در چنین ساختاری اجتماعی دارای هیچگونه «حرمت» خاص نمیباشد، و در واقع هر «فرد» نه تنها در ارتباط با دیگر «افراد» از فردیت خود عاری است، بلکه در قبال سیستم قدرتی که زمام امور آن جامعه را در دست دارد نیز دارای هیچ «هویت» یا «فردیت» جدا و قابل دفاعی نمیباشد. در واقع این عدم تفکیک فرد از افراد و از «حکومت» میتواند تا حدی عمیق باشد که فرد و زندگی فردی او در هر لحظه جزء و مربوط به قدرت باشد، یا به عبارت دیگر، حتی شخصی ترین جنبه های زندگی فردی نیز میتوانند محل دخالت و تظاهر خواسته های حکومت، و به عبارت دیگر، «سیاسی» باشند.

یکی دیگر از مشخصات این دسته جوامع، که بنیانا در ارتباط با موضوع امر به معروف و نهی از منکر میباشد، آنست که سه عنصر «فرد» ، «اجتماع» و «حکومت» هنوز در ترکیب دست نخورده ابتدائی یا «ارگانیک» خود، از یکدیگر سوا نشده اند و در هم فرو خفته اند. این همین مشخصه است مثلا، که موجب میشود یک فرد بتواند در آن واحد خود را در معرض رسوخ و دخالت کامل «حکومت» در تمام جنبه های زندگی خود ببیند، و در عین حال خود نیز به عنوان چشمی در انتهای یک «شاخک اجرائی» از همان سیستم قدرت به عنوان ابزار اساسی رسوخ قدرت به حریم خصوصی دیگران (در شکل نهی از منکر یا امر به معروف) عمل کند.

یکی از پیامد های مستقیم تفکیک صریح بین فرد، اجتماع، و حکومت در جامعه ای با ساختار «مدرن»، ظهور اجتناب ناپذیر نیاز به تفکیک های ساختاری در بدنه سیستم قدرت میباشد، پدیده ای که به روشنی در تاریخ تکاملی حکومت های دموکراتیک غربی تحت عنوان پدیدهٔ «تفکیک قوا» قابل مشاهده است. در متن ماده شانزدهم اعلامیه حقوق بشر و شهروند که در قرن هجدهم در فرانسه نوشته شده، آمده است: «در جامعه­ ای که در آن حقوق افراد تضمین و تفکیک قوا بر قرار نشده باشد، قانون اساسی وجود ندارد

اگرچه موضوع تفکیک قوا به عنوان تجلی اجتماعی و سیاسی سیر تکاملی فردیت در یک جامعه رابطه ای مستقیم واساسی با موضوع بحث ما یعنی تناقض بنیانی پدیده نهی از منکر با مدرنیته دارد، اما اجازه بدهید تا این بحث را در جای دیگری دنبال کنیم، با این امید که متن حاضر لااقل تا حدی موفق به بیان این نکته شده باشد که لازمه اساسی برای وجود پدیدهٔ نهی از منکر در جامعه، برقرار بودن هنجار های خاصی است که بر پایه عدم تفکیک فرد از جمع شکل گرفته باشند.

از سوی دیگر اما، این نکته نیز قابل تامل است که چنین هنجارهائی در جوامعی همچون افغانستان یا عربستان تا جائی برقرار و قدرتمند بوده اند که به وجود آمدن وزارت خانه های رسمی دولتی تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر را باعث شده اند، در حالی که به نظر میرسد جامعه ایران حتی پس از انقلاب اسلامی نیز پذیرای رسمی شدن چنین ساختاری نبوده است. امیدوارم تا در بحث بعدی با پرداختن به تاریخچه مفهوم «فردیت» از یک سو، و تجلی آن در شکل گیری سیستمهای اجتماعی و قانونی کشور ایران (همچون تاریخچه پدید آمدن قانون اساسی) از سوی دیگر، به بررسی این نکته برسیم که چگونه است که بر خلاف جامعه هائی همچون افغانستان یا عربستان، جامعه ایرانی حتی پس از انقلاب اسلامی و حتی تحت حکومتی به نام جمهوری اسلامی نیز پذیرای نهادینه و قانونی شدن پدیده نهی از منکر نگردیده است.


قسمت دوم این بحث را میتوانید اینجا بخوانید

.

متن پیشنهادی پیش نویس قانون اساسی جدید برای ایران

این متن، که نسخهٔ دوم و تصحیح‌ شده از متن پیشنهادی پیش نویسی برای قانون اساسی جدید میباشد، توسط فرد یا افرادی که خود را «حقوقدانان جنبش سبز ایران» لقب داده اند منتشر شده است و جهت بازبینی دوستان منعکس میگردد. این متن چند ماه پیش (دیماه ۱۳۸۸) در اینترنت منتشر شده است.

لطفا دقت کنید که علاوه بر امکان خواندن متن در همین صفحه، میتوانید با کلیک کردن روی کلمهٔ «Download» کل متن را به صورت یک فایل «پی دی اف» دانلود کنید؛ با کلیک کردن روی کلمهٔ «Fullscreen» متن را بزرگتر و در صفحه کامل باز کنید؛ و یا با کلیک کردن بر کلمهٔ «Print» متن کامل را چاپ کنید. هرسه این کلمات در بالای متن مورد نظر و به رنگ آبی نوشته شده اند.




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

با حربه های زشت کودتاگران مقابله کنیم -کلامی به مناسبت مقاله جدید قوچانی

بله، من هم خوانده ام متن تازه محمد قوچانی را که تحت عنوان «چرا نباید لائیک بود» از طریق رسانهٔ همیشه دوپهلوی جنبش سبز، یعنی سایت «جرس» منتشر شده است. وقتی مقاله قوچانی را خواندم اشک به چشمم آمد که این بیچاره را چه گیری انداخته اند و به چه کارهایی مجبورش کرده اند. دلم سوخت به حال این جوان باهوش و با استعداد و آزاد فکری که اسیر این قبیلهٔ خون آشام ها شده که مثل خفاش هایی از یک فیلم علمی تخیلی درجهٔ دو مغزش را در زنجیر کرده اند و به فرمان خودشان گرفته اند. اما بعد لینکش در بالاترین را دیدم، و با دیدن نوع برخورد بعضی از دوستان با متن قوچانی احساس کردم باید دو سه کلمه ای سریع بنویسم -باز هم در حین سفر هستم و ده پانزده دقیقه ای فقط وقت دارم که این را سریع بنویسم و بروم...

اما در عوض وقتی که خودم ندارم و متنی که خودم نخواهم نوشت، توصیه میکنم به دوستان که متن خوب آقای مجید محمدی، تحت عنوان «ارتقای روشهای اعتراف گیری: ساختار شکنی در رسانه اعتراف» را بخوانند (حتما بخوانید)، که حرف من را بهتر از خودم زده است برایم، و بعد برگردید و بقیه این متن را بخوانید.

حرف اصلی که من اینجا میخواهم بزنم یک دعوت است در واقع، یک هشدار است و یک خواهش، که دوستان! دقت کنید حذف رفقا و همفکرانمان از خطوط مبارزه و رفاقت و اعتمادمان دقیقا کاری است که کودتاگرها میخواهند با بلایی که به سر امثال قوچانی و ابطحی میآورند انجام بگیرد، چرا که به این ترتیب آنها با یک تیر دو هدف را میزنند:‌ از یک طرف عده ای که متوجه نیستند و نمیدانند چرا قوچانی باید چنین اراجیفی بنویسد را گیج و سرگردان میکنند و یا در گیر بحث های موافق و مخالف با محتوای چنین مقاله هایی میکند که عملا از همان جنس های بنجل کیهانی هستند، و از طرف دیگر هم با همان ترتیب مغز و قلم های مفیدی مثل ابطحی یا قوچانی را از ما و جنبش ما میگیرند چون خیلی از ما ها طبعا به اینها پشت میکنیم یا عصبانی میشویم که خودشان را فروخته اند یا ساکت شده اند یا دیوانه شده اند یا ترسیده اند یا خیانت کرده اند به ما، و از این قبیل تفکرات و تعبیرات بچه گانه.

دوستان، مسئله پیچیده نیست. ما باید امثال قوچانی ها و ابطحی ها را را به چشم فرزندان ملت بدانیم که مورد تجاوز مغزی و روانی قرار گرفته اند. همانطور که دخترهایمان که مورد تجاوز جنسی قرار میگیرند را دور نمیاندازیم و تحقیر نمیکنیم، اینها را هم نبایست به دور بیاندازیم و طرد کنیم. باید به دامن خودمان بگیریم و دلجویی کنیم ازشان. بایستی مثل پدر و مادری دانا و مهربان چشممان را بر بیچاره گی هایشان، هراس و سرخوردگی هایشان، وحشتی که در آن میزیند، و متنهای دیکته شده ای که از قلمشان بیرون میآید باز کنیم و بدانیم که اینها همان فرزندان خودمان هستند که اکنون مغز و جسمشان اسیر خون آشامان شده است. و نکته ای که بخصوص اهمیت بسیار دارد این است که باید آگاه باشیم که اگرچه اینها «آزاد» شده اند اما در واقع آزاد نشده اند و هنوز در چنگال بازجوهای مخوف نظام جمهوری اسلامی به سرمیبرند، و آزاد شدن شان در واقع یک حیله امنیتی توسط رژیم است و تنها برای تولید همین «افکتی» و پدیده ای هست که میبینیم.

وظیفه ما طرد آنها نیست، بلکه پیدا کردن راه نجات آنهاست، و تا زمانی که موفق به رها کردنشان از چنگال این خفاشان بشویم هرگز نباید فراموش کنیم که اینها فدای حقوق و مطالبات ما مردم شده اند، پس بر گردنمان حقی دارند. بدانیم و آگاه باشیم که اگر این ها را طرد کنیم دست کمی از آن پدرها و برادرهای جاهل عقب افتاده و متعصب نداریم که دخترشان که مورد تجاوز قرار گرفته را به قتل میرسانند یا از خانه میرانند تا لکه ننگ را از خودشان دور کنند.

دوستان، امثال ابطحی و قوچانی سرمایه های ما مردم هستند، نگذاریم به همین راحتی ازمان بگیرندشان، بیایید حیله های زشت این موجودات سیاهی که بختک وار به جان و روان بهترین فرزندان ملتمان چنگ انداخته اند را با آگاهی، توجه، و عشق محبت به یکدیگر خنثی کنیم.